اتفاقات دوران کودکی رضا فیاضی خوب در خاطرش نقش بسته است. درآن زمان آنها در اهواز زندگی میکردند. این بازیگر توانا میگوید: خالهام در خانهاش درخت خرما داشت. خرماهای پایین نارس و بالاییها رسیده بود. خاله خانم به من گفت برو بالا رطب بچین، من هم که از این کار بدم نمیآمد رفتم بالا و از آن بالا روی زمین افتادم و چانهام پاره شد.
شجاعت رضا فیاضی کار دستش داد و باعث شد چانهاش 7 بخیه خورد و کم مانده بود 2 دندان جلویش را هم از دست بدهد. او ادامه میدهد: آن موقع دبستانی بودم خدا را شکر که دکتر دندانهایم را طوری معالجه کرد که آنها را از دست ندادم.
فیاضی در دوران کودکی اتفاقهای دیگری را هم تجربه کرده است. او تعریف میکند: در بچگی یک بار گم شدم به نظرم من را دزدیده بودند. خیلی ترسیده بودم و گریه میکردم و بالاخره یک خانم مهربانی من را به خانوادهام تحویل داد.
فیاضی در دوران نوجوانی و جوانیاش هم کار میکرد و هم درس میخواند . او میگوید: پدرم من را به عنوان شاگرد مکانیکی در مغازهای گذاشت تا کار یاد بگیرم. در آن مغازه بقیه شاگردها سر من کلاه میگذاشتند و دخل من را میدزدیدند به اصطلاح میپیچاندند. پدرم هم به این علت من را بارها تنبیه کرد او همیشه به من میگفت: میاندازمت در آتشا چون بچهها سرت کلاه میگذارند و من هم حسابی ترسیدم. (آتشا مکانی متعلق به شرکت نفت در اهواز بود که تفریحگاه به حساب میآمد و شبها مردم بیرون میآمدند و کنار آتشا مینشستند )
اما اتفاق خوشایند زندگی فیاضی ازدواج دوم او بود که به واسطه آن توانست فصل جدیدی در زندگی خود باز کند. او توضیح میدهد: این اتفاق به من کمک کرد که بعد از 4، 5 سال تنهایی و آشفتگی شرایطی فراهم شود تا به خودم بیایم و باعث شد آثار و شعرهایم را به چاپ برسانم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم