در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فرهنگ در درون جامعه شکل میگیرد و مهمترین عاملی که در شکلگیری آن دخالت دارد ، تفکر اجتماعی افراد جامعه است، اگر فرهنگ شکوفا شود، زیباییهای خود را در قالب هنر متجلی میکند.
در بررسی رابطه میان فرهنگ و هنر با دکتر مرتضی گودرزی (دیباج) به گفتگو نشستیم.
وی رئیس سابق پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی و مدیر مرکز هنرهای تجسمی حوزه هنری است که صاحب تألیفاتی از جمله مجموعه کتابهای روش تجزیه و تحلیل آثار نقاشی هنر مدرن، جستجوی هویت در نقاشی معاصر ایران و... است.
آقای گودرزی! در ابتدا برای ورود به بحث ضروری بهنظر میرسد که بدانیم فرهنگ چیست، چه نقشی دارد و چه رابطهای میان فرهنگ و هنر وجود دارد؟
فرهنگ مجموعهای از لایههای مختلف مستتر و درونی یا آشکار هر جامعه است که در 4 طبقه قابل دستهبندی است: نمادها، رفتارها، ارزشها و باورها. باورها شکلدهنده جهانبینی مردم هر جامعه است که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود که معمولا این لایه ثبات بالایی را در جوامع دارد. ارزشها دارای ثبات کمتری نسبت به باورهاست. رفتارها نیز سستی و تغییرات بیشتری را در هر جامعه نشان میدهد و نمادها نیز به نشانههایی اشاره میکند که در فرهنگ هر جامعه مستمر و مستتر است و در درون خود معمولا 3 لایه قبلی را حمل میکند. فرهنگپذیری از طریق اعتقادات بنیادین و گفتگوهای نسبتا مستدل والدین در مورد خالق برای فرزندان اولین پایهریزی یا اصلاح لایههای اعتقادات به شمار میرود. از رهگذر داستانسرایی و قصهگویی و شخصیتپردازیهای مثبت و منفی و تکرار ارزشها در محیط طبیعی تربیتی، فرهنگپذیری از طریق ارزشها شکل میگیرد. در مواردی نیز تقلید از اعمال دیگران بویژه والدین و معلمان، فرهنگپذیری را از طریق رفتارها به دنبال دارد، اما شاید مهمتر از همه موارد فرهنگپذیری از طریق نمادهایی ایجاد میشود که از دوران کودکی و با نمادهایی مانند مراسم مذهبی، رنگها، فرمها، اصوات و مجموعه آنها که نوعی کارناوالهای ترکیبی اعتقادی ـ اجتماعی را شکل میدهد، به وجود میآید. در نتیجه انتقال و عملکرد فرهنگی یک جامعه و هرگونه تحول مثبت یا منفی در آن نتیجه عملکرد همه افراد آن جامعه است.
بنابراین فرهنگ به عنوان سرمایه معنوی، مادی و در مجموع متراکم شده هر جامعه مهمترین عامل حفظ و تقویت هویت دینی، ملی و تاریخی آن جامعه به شمار میرود. سطح بنیادین فرهنگها مواردی بود که در ابتدا اشاره کردم، اما سطح دیگری در جامعه است که تبلور موارد ذکر شده است مانند کالاها و محصولات حتی صنعتی و خدمات و ابزارها و... که مهمترین این تبلور آثار هنری است یا جایی است که هنر نقش بازی میکند.
در هنر، تبلور همین فرهنگ و مجموعه موارد ذکر شده است که در وجود یک نفر به نام هنرمند ترجمان دیگری میشود و مجموعا جهانبینی او را نیز شکل میدهد. این تجلی در اثر هنری او ظهور میکند و براساس نحلهها و ساحتهای مختلف معنوی این هنرمند میزان و مرتبه شهود او گویشهای متفاوتی مییابد. در واقع خاستگاه اثر هنری هنرمند است که بخش جدی از لحن او را در اثر هنری شکل میدهد، خاستگاه، منظر، زاویه نگاه و افق دید او را نمایان میکند؛ گاه او رو به زمین و اجتماع خود دارد و گاه سر بر آسمان میساید.
آیا هنر میتواند معیاری برای داوری فرهنگ و دموکراسی باشد؟
به نظر میرسد این پرسش بیش و پیش از آنکه فرهنگی ـ هنری باشد بر این پایه استوار است که گویی شما تعریفی فراتاریخی و بویژه سیاسی از هنر در ذهن دارید. هنر در شرایط جدید از طریق راهها و روشهای جدید و بعضا کاملا ویژه و شگفتیآفرین خود را نشان میدهد. در فرهنگ دموکراسی سرمایهداری، ادعای اینکه هر یک نفر احتمالا یک هنرمند است ادعای گزافی محسوب نمیشود و نمونه آنرا نیز در عالم مد و اشیای مصرفی میتوانید ببینید. در قلمرو مردمی بودن و مردمی کردن محض هنر، بدون اتصال به باطن هستی، هرکس میتواند صاحب ادعا باشد. به همین دلیل جهان مد به معنای عام آن ـ نه مد به معنای لباس ـ نشان میدهد که چگونه میتواند بازتابدهنده ظهور زندگی و ارزشهای دموکراتیک مدرنیته باشد، اگر مردمی و دموکراتیک شدن هنر، عمومی و فراگیر هم شود و همه کس هنرمند قلمداد شود، بینشهای سنتی تجربه زیباییشناختی اصولا قابل استحاله نیست. در واقع عامهپسند (popiular) کردن مطلق هنر یعنی همان پایان متافیزیک مدرن است که افرادی مانند «جانی واتیمو» به آن معتقدند.
نقش رسانهها در این ارتباط چیست؟
رسانهها، تولیدات صنعتی، ازدحام جمعیت و دهها و صدها عامل دیگر به صورت مستتر نهتنها خبر از پایان حقیقتی طبیعی و ابدی که بر هستی فرمان میراند میدهند، بلکه این بدگمانی یا باور نهادینه شده موهوم را به صورت دارایی مشترک جوامع درآوردهاند. به همین دلیل است که در چنین جوامعی و در چنین ساحتی نمیتوان هیچ اثر هنری را بیانگر حقیقت مطلق و معتبر فرهنگی آن جامعه دانست. در چنین فضایی نقادان، محققان و جامعهشناسان هنر مراقب هستند که داوری و اظهارات آنها دچار پیشانگاشتهای معیارهای متافیزیکی نشود که دیگر کاربرد ندارند! توجه کنید افرادی مانند والتر بنیامین تلاش کردند بقبولانند که هنر میرود که از شیءپرستی افسونکننده رها شود، زیرا این افسون را بردهکنندگی هنر تلقی میکند، دلیل آن هم تکثیرپذیری فنی از هنر است که در بسیاری از حوزههای تخصصی این افسونزدایی از همان لحظه آغاز خلق خود ایجاد میشود. بنابراین زیباییشناسی مدرن با بردباری، احساس خبرگی و اعتبار خود را از دست میدهد و راه را برای زیباییشناسی خاصی میگشاید که از هرگونه سلسلهمراتب پرهیز دارد، اما در هر دو صورت خاستگاه او و جهانبینی اوست که تعیین میکندکه زمین و آسمان را چگونه ببیند و ترجمه کند ،آنکه دیدگاه سنتی دارد هم زمین و هم آسمان را آسمانی و ملکوتی می بیند و ترجمه میکند و آنکه جهان بینی مدرن دارد ، هم زمین و هم آسمان را ناسوتی می بیند و ترجمه میکند.
رابطه فرهنگ و توسعه چگونه است؟
مهمترین رابطه فرهنگ و توسعه رسالتی است که بخش فرهنگ در مورد ایجاد زیرساختها و فراهم کردن بسترهای مناسب با استفاده از ظرفیت نهادی بخش فرهنگ برای تحقق و تعمیق رشد اعتقادی، اقتصادی ـ سیاسی و اجتماعی برعهده دارد. به تعبیر دیگر مفهوم توسعه ناظر بر این واقعیت است که دستیابی به توسعه همهجانبه مستلزم تقویت بخش فرهنگ و زمینههای آن است، زیرا توسعه نامتوازن و بویژه بدون توجه به ویژگیهای فرهنگی نهتنها امیدوار کننده نیست، بلکه چالشها و مخاطراتی را ایجاد میکند که در بلندمدت میتوانند هویت اجتماعی ـ فرهنگی و حتی دینی را تضعیف کنند. در واقع باید به این نکته توجه کرد که بخش جدی برنامههای حوزه فرهنگ معطوف به توسعه مناسبات میان بخش فرهنگ با سایر بخشهاست. ضمن اینکه بدیهی است که فرهنگ باعث تقویت وحدت ملی و وفاق میان گروههای مختلف اجتماعی کشور هم هست.
آیا هنرمند و آثار هنری در جامعه به معنای عام آن فقط وظیفه انعکاس واقعیتها را دارند یا نه؟
اشاره کردم که این ممکن است اتفاق بیفتد، اما نهتنها کافی نیست، بلکه فقط این انعکاس ممکن است اثر معکوس هم داشته باشد. تصور کنید که پزشکی فقط به بیمار خود خبر اوضاع نابسامان قلب یا بخش دیگری از بدن او را بدهد بدون اینکه سخنی از چگونگی درمان و میزان موفقیت آن بگوید. معلوم است که چنین بیماری اساسا روحیه بسیار ضعیفی پیدا کرده و محتمل است که حتی قالب تهی کند. «ویرجینیا وولف» گفته بود که «هنر نسخه دوم جهان واقعی نیست، از آن کثافت همان یک نسخه کافی است»، اگر فقط به انعکاس واقعیتهای اجتماعی در هنر بیندیشیم دچار سادهاندیشی شدهایم؛ ضمن اینکه قابلیتهای هنر را نادیده گرفتهایم. اغلب محصولها به جز آثار هنری، منشی رویدادی دارند و محصول زمان خود هستند. هرچند آثار هنری هم تا حدودی چنین هستند، اما هنر میتواند از گذشته، حال و آینده خبر دهد، واکاوی کند و راهحل آشکار یا مستتر ارائه کند. به همین دلیل با کمی اغماض میتوان پذیرفت که یکی از وظایفی که ذات هنر بر آن به ودیعه گذاشته است آفریدن نیازهایی است که هنوز زمان برآورده شدن آنها نرسیده است و تمنای بشر است. در واقع هنرمند توان این را دارد که چیزی را از جهان اتفاقات فعلی خارج و به دنیای رویدادهای آینده وارد کند. به همین دلیل است که هنر و هنرمند آفریننده است و هنر علاوه بر داشتن امکانی چون شهود، از کنشی عقلانی ـ حسی و فرجامشناسانه نیز برخوردار است.
در هنر این امکان وجود دارد که نهایت کار و فرجامی به تصور و تصویر کشیده شود که بر همگان آشکار نیست. بر این اساس هنرمند جهان تازهای را میآفریند که به هیچ وجه محدود به دنیای موجود نیست. اثر او بیانگر دنیای ممکن هم هست و جهان متجلی شده در آثار او جهانی خودبسنده است که هرچند ممکن است تمامی یا بخشی از عناصر آن از واقعیتهای اینزمینی ساخته شده باشند، اما از زندگی روزمره فراتر رفته و با تخیل و شهود او آمیخته شده است.
سید حسین امامی
جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: