یاد آن دانشجو افتادم، 5 جلسه اول را که نبود بعد هم که آمد همان اول کار، سلام یکی از مدیران را به من رساند و بعد هم یا نمیآمد یا نصفه حضور داشت و دائم میگفت همیشه دعاتون میکنیم، انشاءالله تکرار نمیشه!...
دوباره تلفن همراهم زنگ میخورد. این بار دوست عزیزی است با یادآوری رفاقت گذشته. سفارش دانشجویی دیگر را دارد و در نهایت محترمانه تهدید میکند اگر میخواهی باز هم در این دانشکده درس داشته باشی بهتره این بابا نمره بیاره و... زنگ آخری دیگه محکمتر از بقیه بود. از دفتر یکی از ما بهترون است: یکی از دانشجوهای شما نگرانه که نمره نیاورد. آقای مدیر هم نگران ایشان هستند!؟ محبتی کنید ... تلفن همراهم را خاموش میکنم. دوباره نگاهم به بازیهای جامجهانی است. الان بهتر میفهمم چرا تیم ملی فوتبال ما در این جام نیست !
وبلاگ مازیارناظمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم