وقتی به تهران رسیدیم، من و خواهرم صبح روز بعدش رفتیم بازار بزرگ و برگشتیم. برادرم ظهر که از دانشگاه آمد، ناهار خوردیم و همه با هم رفتیم حرم شاهعبدالعظیم و زیارت کردیم. خواهرزاده شیرخوارمان بغل ما نمیآمد و ما هم مجبور بودیم ساک و وسایل او را با خودمان حمل کنیم که حسابی خستهمان کرده بود. هنوز به ایستگاه اتوبوس نرسیده بودیم که یک پراید سفید سر راهمان ایستاد. گفتیم راهآهن. رانندهاش گفت سوار شوید. با او 2000 تومان پول قرار گذاشتیم. گفت اشکالی ندارد. خلاصه ماشین حرکت کرد و نزدیک به نیم ساعت راه رفت. در این فاصله راننده با تلفن همراه با یک نفر تماس گرفت و یواشکی کلمهای گفت که ما 3 نفر متوجه نشدیم. مدتی بعد یک آقای قویهیکل که کنار خیابان ایستاده بود، داد زد راهآهن. راننده هم توقف کرد. آن مسافر تا نشست، زیر لب چیزی گفت که ما متوجه نشدیم. ماشین همینطور میرفت. برادرم یواشکی گفت: 2هزار تومان خیلی کم است. کرایه را بیشتر کنیم. چون نزدیک به 30هزار تومان ما را راه برده است. همین موقعها بود که بچهخواهرم گریه کرد و شیر میخواست. من به خواهرم گفتم وقتی رسیدیم بهش شیر بده. برادرم یواشکی گفت، این راه مسیر راهآهن نیست و تابلوها را نگاه کردیم، دیدیم فلشها به طرف فرودگاه امام است و ماشین وارد اتوبان شده بود. برادرم یک مرتبه فریاد زد این راه که مسیر راهآهن نیست و خواهرم یکدفعه در ماشین را باز کرد که راننده مجبور شد توقف کند. خواهرم با بچهاش پرید بیرون. تا راننده آمد عکسالعمل نشان دهد، برادرم در سمت مرا باز کرد و مرا هل داد بیرون و خودش هم پرید پایین. منم 2 هزار تومان را انداختم داخل ماشین. برادر و خواهرم وسط اتوبان در حال دویدن بودند. در واقع از مرگ فرار میکردیم. خیلی وحشتناک بود. منم که کنار اتوبان خشکم زده بود، چون فکر میکردم که مثل فیلمها الان یک ماشین خواهرم و بچهاش را زیر میگیرد. در این فکر بودم که ناگهان فریاد برادرم را شنیدم که گفت فرار کن ! فرار کن! خلاصه هر سه نفر ما آنقدر دویدیم که نفسمان بند آمده بود. ولی ماشین سرجایش ایستاده بود. فکر میکردم الان دنده عقب میگیرد و ما را زیر میکند. ناچار هر سه نفر رفتیم آن طرف اتوبان و شروع کردیم به دویدن تا به یک پارک محلی رسیدیم. بسرعت پارک را تا آخر دویدیم 3 نفرمان هم وحشت کرده بودیم. آخر پارک یک سه راهی بود که مینیبوسی در آنجا پارک کرده بود و راننده با شاگردش داشت پولهایش را میشمرد. ما که وحشت زده بودیم، جریان را برایشان گفتیم. راننده خیلی ناراحت شد. گفت شاه عبدالعظیم کجا، راهآهن کجا و اینجا کجا؟ آنها شما را دزدیده بودند.
خلاصه راننده انساندوست و خداشناس ما را به مقصد راهآهن سوار کرد و در راه بسیار نصیحت کرد و دلداری داد تا به ایستگاه راهآهن رسیدیم، حتی از ما پول هم نگرفت که خدا خیرش بدهد.
در این چند ماه گذشته هر وقت تپش روزنامه جامجم را میخوانم، اول نگاهی به افراد مجرم میکنم که ببینم عکس آن دو نفر را بدون پوشش چاپ کردهاند یا نه که امیدوارم روزی دستگیر شوند و به سزای عملشان برسند.
نازنین نگارفرخی ـ اهواز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم