ماجراهای‌کار آگاه شهاب (قسمت اول)

جنایت در ساختمان نیمه‌کاره

گوش کارآگاه شهاب پر شده بود از صدای زوزه گلوله و باد. آفتاب مثل تیغ تیز و برنده‌ای بود که وسط جمجمه‌اش را می‌شکافت و تا مغز استخوانش را می‌سوزاند. صورتش به رنگ ماهی تازه سرخ‌شده درآمده بود و همه اینها باعث شده بود تمرکزش را از دست بدهد و تیرهایش خطا برود، اما ستوان ظهوری با چنان دقتی وسط سیبل را هدف می‌گرفت که انگار سال‌ها قهرمان تیراندازی بوده است. میدان تیر یکی از معدود جاهایی بود که ستوان می‌توانست برتری نسبت به رئیس‌اش را به رخ سرگرد بکشد.
کد خبر: ۳۳۷۷۲۳

شهاب از همان اول هم که استخدام شد، رابطه خوبی با کلت و گلوله نداشت و ترجیح می‌داد بیشتر از مغزش کار بکشد تا انگشت سبابه‌اش. برای همین روزهایی که طبق مقررات مجبور بود به میدان تیر برود برایش روز بدی بود. بالاخره عقربه‌های ساعت روی 13 ایستاد و زمان برگشتن به اداره فرارسید. شهاب با خیال راحت 3 لیوان آب‌ یخ را بدون اعتنا به توصیه پزشکی دستیارش سرکشید و سوار مینی‌بوس شد.

دو همکار تازه به اداره رسیده بودند و هنوز عرقشان خشک نشده بود که تلفن اتاق زنگ زد. در ساختمانی نیمه‌کاره در تهرانسر جسدی کشف شده بود. شهاب به راه افتاد. ستوان هم چاره‌ای ندید جز این‌که فعلا خستگی و سوزش چشمانش را فراموش کند. آنها وقتی به محل کشف جسد رسیدند که ماموران کلانتری کارهای اولیه را انجام داده و کوچه بن‌بست را با نوار سفید و قرمز صحنه جرم بسته بودند. مقتول مردی حدودا 35 ساله بود و جای یک گلوله روی سینه‌اش به چشم می‌خورد. او هیچ مدرک شناسایی همراه نداشت. داخل ساختمان چیز زیادی گیر سرگرد نیامد، برای همین به کوچه رفت. ردی که روی زمین دیده می‌شد نشان می‌داد قاتل، مرد ناشناس را کشان‌کشان داخل ساختمان برده و آنقدر زور نداشته که جنازه را بلند کند و همین خودش یک سرنخ خوب بود و ثابت می‌کرد قتل کار یک نفر است، چون اگر پای دو نفر در میان بود حتما جنازه را بلند می‌کردند تا کار سریع‌تر انجام شود. همان طور که شهاب آن دور و اطراف را از نظر می‌گذراند، ستوان هم وقتش را به ماندن کنار بچه‌های تشخیص هویت اختصاص داد و توانست بفهمد که با توجه به رد لاستیک‌ها به احتمال زیاد قاتل یک خودروی ریو دارد.

بازرسی از ساختمان نیمه‌کاره حدود 3 ساعت طول کشید. صاحب ساختمان قبلا به ماموران کلانتری جواب پس داده بود و شهاب فعلا نیازی نمی‌دید دوباره از او بازجویی کند. کارآگاه قبل از هر چیز باید هویت مقتول را به دست می‌آورد. برای این کار یک فرمول همیشگی وجود داشت که معمولا جواب می‌داد. او سری به همکارانش در اداره فقدانی می‌زد و آمار می‌گرفت که بتازگی ناپدید شدن فردی با مشخصات قربانی گزارش شده است یا نه؟ این بار جواب منفی بود، البته تا ساعت 6 بعدازظهر چون آن ساعت زنی 30 ساله، لاغراندام و قدبلند به اداره آگاهی رفت و گفت شوهرش گم شده است. وقتی زن عکس همسرش را نشان داد اولین گره پرونده باز شد. اسم مقتول آرش بود. مژده همین که فهمید چه بلایی سر شوهرش آمده، چنان شیون و گریه و زاری راه انداخت که حتی دل شهاب هم برایش سوخت. آن‌طور که این زن توضیح می‌داد آرش با هیچ‌کس خصومت و دشمنی نداشته است. کارآگاه این دفعه به توصیه دستیارش گوش کرد و بازجویی را تا فردا به عقب انداخت، چون مژده اصلا حال خوبی نداشت و همین که تا حالا غش نکرده و کارش به بیمارستان نکشیده بود، جای شکر داشت.

صبح روز بعد زن عزادار اول وقت در اتاق شهاب حاضر شد و سعی کرد با طمانینه به سوالات او جواب بدهد. او و آرش 5 ماه قبل ازدواج کرده بودند، البته مژده اطلاعات زیادی درباره خانواده همسرش نداشت. او همان‌طور که اشک می‌ریخت و دستمال کاغذی مچاله شده‌ای را در دستش می‌فشرد، از سیر تا پیاز زندگی‌اش را تعریف کرد، البته بیشتر نگاهش به ظهوری بود، انگار با او راحت‌تر بود و از مخاطب قرار دادن سرگرد کمی واهمه داشت.

ـ آشنایی من و آرش خیلی اتفاقی بود، درست مثل فیلم‌ها. برادرم با او تصادف کرد. آن زمان درگیر مراسم ازدواج خودش بود و اصلا حواس درست و حسابی نداشت. چنان به ماشین آرش کوبیده بود که 300 هزار تومان خرج برداشت، اما او یک ریال هم از ما نگرفت، چون خیلی پولدار بود و لباس‌های گرانقیمت می‌پوشید و رفتارش شبیه یک جنتلمن واقعی بود. آن تصادف پای آرش را به خانه ما باز کرد و او بعد از مدتی گفت از من خوشش آمده، البته آن موقع نظر خاصی نسبت به آرش نداشتم. او در ایران خانواده‌ای نداشت و همین مرا برای بله گفتن مردد کرده بود اما پدرم اصرار داشت با آرش ازدواج کنم و می‌گفت جوان خوبی است و شانس فقط یک بار در خانه آدم را می‌زند. بالاخره همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.

شهاب به پشتی صندلی‌اش محکم تکیه داده و ششدانگ حواسش به حرف‌های مژده بود، اما زن حتی از کسب و کار شوهرش هم اطلاع درستی نداشت و فقط همین قدر می‌دانست که آرش برای خودش یک شرکت بزرگ حوالی میدان آرژانتین داشت، اما این که در آن شرکت چه می‌کرد را نمی‌دانست. او که از نگاه متعجب ظهوری فهمیده بود بی‌اطلاعی‌اش از شغل آرش کمی باورنکردنی است روی صندلی جابه‌جا شد و گفت: آرش دوست نداشت در کارهایش دخالت کنم. در این مدت حتی یک بار هم مرا به دفترش نبرد، البته خودم خیلی دوست داشتم آنجا را ببینم ولی او می‌گفت محل کارش جای زن‌ها نیست. من فقط یکی از دوستان صمیمی شوهرم را می‌شناسم و اسمش حمید است. خیلی سعی کردم از زیر زبان او درباره شغل آرش حرفی بیرون بکشم، اما فایده‌ای نداشت.

حرف‌های مژده، کارآگاه را مشکوک کرد، اگر کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه آرش نبود چرا باید کسب و کارش را از زنش مخفی می‌کرد. شهاب بعد از این که بازجویی از همسر مقتول تمام شد، سری به رایانه‌اش زد و تا حدودی جواب سوالش را گرفت. آرش مردی سابقه‌دار بود و قبلا به اتهام قاچاق موادمخدر (حشیش)‌ به زندان افتاده بود، چه بسا او تا آخر هم همین کار را ادامه داده و به این دلیل هم نمی‌خواست زنش از شغل او باخبر شود. در پرونده آرش یک نشانی وجود داشت. ظهوری مامور شد سری به آنجا بزند تا ببیند خانه در اختیار چه کسی است و آیا آنها آرش را می‌شناسند؟

ستوان بعد از وقت ناهار به اداره برگشت آن هم با دست پر. خانه متعلق به پدر آرش بود و مقتول برخلاف داستانی که برای مژده تعریف کرده بود، هیچ فامیلی آن طرف آب نداشت، بلکه 4 سال قبل بعد از به زندان افتادن آرش خانواده‌اش او را طرد کردند و از آن به بعد از همدیگر خبر نداشتند.

دو همکار هر چه بیشتر جلو می‌رفتند، پرونده پیچیده‌تر می‌شد. هیچ بعید نبود آرش در یک تسویه‌حساب باندی کشته شده باشد، بخصوص آن که قتل با سلاح انجام شده بود. شهاب قبل از این که اسرار آرش را برای همسرش فاش کند، تصمیم گرفت چند سوال از حمید بپرسد و سری هم به دفتر کار آرش بزند. به نظر می‌رسید پیدا کردن حمید آسان‌ترین کار در این پرونده باشد، چون استثنائا مژده شماره تلفن او را داشت. زن جوان با دوست صمیمی همسرش تماس گرفت و با او در میدان آرژانتین قرار گذاشت اما حمید به محض این که دو مرد غریبه را همراه مژده دید با یک جست خودش را به خودرویش رساند و بسرعت به راه افتاد.

ظهوری هم دوان دوان به طرف پراید سرگرد رفت، خودش را روی صندلی راننده پرت کرد و دنبال حمید رفت. مرد فراری بدون این که به دستور ایست توجه کند وارد خیابان زاگرس شد و همان‌طور که با سرعت سرسام‌آوری خیابان را خلاف جهت به طرف بالا می‌رفت روبه‌روی کانون وکلا با یک خودروی سانتافه که از پارکینگ بیرون می‌آمد تصادف کرد اما باز هم از تقلا دست نکشید و این بار با پای پیاده شروع به دویدن کرد. ظهوری و شهاب هم تمام توانشان را در پاهایشان جمع کرده بودند.

شهاب دو سه بار صدای تیراندازی هوایی دستیارش را شنید و از ته دل آرزو کرد حمید تسلیم شود، چون از این که مجبور شود دست به سلاح ببرد هراس داشت. حمید تا خیابان بیست و سوم دوید اما یک لحظه پایش پیچ خورد و به زمین افتاد. بازی تمام شد و ظهوری دستبند را به دستان مرد فراری زد و او را گشت. وقتی یک کلت کمری از زیر کت حمید بیرون آمد، ستوان و شهاب به این نتیجه رسیدند که در این پرونده بیش از نیمی از راه را رفته‌اند.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها