نجوای عاشقانه با ملائک

سینه‌ها هنوز می‌سوزد هنوز در سرما، در گرد و غبار، در تکاپوی زندگی به امید روزی که نفسی بی‌عذاب از سینه برآید. در حصار تنگ یک اتاق. درد در سینه سوخته پنهان است. نمی‌دانم آیا تا به حال یک جانباز شیمیایی که دچار عارضه ریوی باشد را از نزدیک دیده‌اید یا نه؟ نمی‌دانم بگویم خوشا به سعادتتان که آن اسوه‌های صبر را دیده‌اید یا این که... دیدن رنج و مشقت یک انسان برای هر کسی سخت و منقلب‌کننده است، چه برسد به دیدن انسانی که حتی عادی‌ترین نیاز حیاتیش، یعنی تنفس را با سختی انجام می‌دهد!
کد خبر: ۳۳۷۲۷۹

 مردانی که کم هم نیستند و اگر حال و حوصله‌اش را داشته باشیم و همت کنیم، می‌توانیم در آسایشگاه‌های شهرمان به دیدارشان برویم. تا به حال چند بار به ملاقات این کوه‌های استقامت رفته‌ایم تا نمونه‌هایی زنده از پایمردی را ببینیم و از خواب شیرین روزمرگی خود بیدار شویم؟! آیا تا به حال صدای خس‌خس نفس‌هایشان را شنیده‌ایم؟ به خداوندی خدا قسم، خس‌خس نفس‌هایشان نجوایی عاشقانه با ملائک است، ولی شنیدنش گوش بصیرت می‌خواهد که ما نداریم! و شاید حتی وقتی چند لحظه‌ای به آن گوش می‌سپاریم، خود احساس خفگی کنیم! تا به حال دیده ایدشان؟ جانباز شیمیایی وقتی می‌بینی نفسش کم می‌آید، وقتی می‌بینی دانه‌های درشت عرق از پیشانیش سرازیر می‌شود، وقتی می‌بینی لب‌هایش کبود می‌شود، وقتی می‌بینی با اسپری‌های کوچک و بزرگ خود، سعی می‌کند تا راه نفسش را باز کند، وقتی می‌بینی کوله‌پشتی خاکی رنگی را همیشه به دنبال خود می‌کشد و هرازگاهی از ماسک اکسیژن درونش استفاده می‌کند، وقتی می‌بینی مجبور است نفس کشیدن که یک حرکت غیرارادی و در ظاهر راحت و بی‌دردسر است را با زحمت انجام دهد و به همین دلیل زود خسته شود و به قول یکی از همین عزیزان «گاهی یادمان می‌رود که باید نفس بکشیم...!» به چه می‌اندیشی؟ آیا می‌توان باور کرد که برای به دست آوردن مال و مقام دنیا خطر کرده‌اند و به آغوش گاز خردل، VX، تابون، سارین و انواع گازهای عامل خون و اعصاب رفته‌اند؟ جواب به این سوال کاملا مشخص است، ولی ما فراموش می‌کنیم که بر جوانان این سرزمین، آنهایی که هم سن و سال من و تو بودند و از همه چیز خود گذشتند چه گذشت. پس بیایید اگر مرهمی بر درد کهنه‌شان نیستیم، نمک زخمشان نباشیم.

مریم زوبین 
وبلاگ هیاهو

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها