نامه وارده

نمی‌دانستم ماشین ‌دزد سوار کرده‌ام!

خانواده برای عید دیدنی با مترو رفتند کرج، خانه پدری عیال. قرار شد من هم بعد از کارم با ماشین خودم که یک پیکان مدل 76 است‌ نزد آنها بروم.
کد خبر: ۳۳۶۴۵۲

من از نگهبانان یک شرکت بزرگ واردات و صادرات ماشین‌آلات صنایع غذایی هستم، آن روز نگهبان بعد از من به دلایلی دیرتر آمد و پست را از من تحویل گرفت. همین شد که حدود ساعت 30‌/‌21 راه افتادم به سمت کرج.

بعد از ترمینال غرب یک مرد میانسال و پسر جوانی جلوی خودروی من دست بلند کردند و من هم به احترام آن مرد میانسال توقف کردم. مرد میانسال گفت: داداش اگر مستقیم میری ما بعد از شهرک ایران‌خودرو پیاده می‌شویم.

دودل بودم، قیافه هیچ‌کدامشان به خلاف‌ها نمی‌خورد ، سوارشان کردم، هر دو عقب نشستند، هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که پیرمرد گفت: «این پسر من میانه‌اش با سیگار بد است.»

در صفحه حوادث روزنامه‌ها و حتی در همین ضمیمه تپش، بارها خبر و گزارش زورگیرها را خوانده بودم، یکی دو بار هم در تلویزیون تصاویری از اراذل و اوباش و زورگیرها را دیده بودم، اما هیچ‌گاه به فکرم خطور نمی‌کرد که یک روز خودم‌ اسیر زورگیری شوم؛ اتفاقی که واقعا وحشتناک بود و نزدیک بود جانم را سر این ماجرا از دست بدهم.بهتر است ادامه ماجرا را برایتان تعریف کنم تا شاید شما هم این حرف همسرم را قبول کنید که وقتی قضیه را برایش تعریف کردم، گفت: امیرحسین، جان سالم به در بردنت نتیجه قلب رئوف و اعتقاداتت است، تو آدم مومن و خداترسی هستی، او هم بموقع به دادت رسید.

بگذریم، پیرمرد گفت، اگر اجاره می‌دهید من جلو بنشینم و با اجازه شما سیگاری روشن کنم، آخر خانه هم که برسم عیال نمی‌گذارد سیگار بکشم. توقف کردم و پیرمرد آمد جلو نشست و سیگارش را روشن کرد. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که مرد جوان، قمه‌ای از زیر کتش درآورد و گفت: مثل آدم هر چی بهت می‌گم گوش می‌کنی و یک خرده جلوتر می‌پیچی به راست‌‌ تو جاده خاکی، از ماشین پیاده میشی، داد و بیداد هم نکن چون جانت را از دست می‌دهی، همین که بغل دستت نشسته آخر هفت‌خط‌هاست، شیرفهم شد.

خوب شما خودتان را بگذارید جای یک مرد 44‌ساله کم‌وزن و با جثه‌ای متوسط یعنی من، واقعا چه کار می‌کردید؟ واقعا عقلم کار نمی‌کرد و صدای تپش قلبم را می‌شنیدم. با خودم گفتم بزنم به ماشین‌های کناری یا شیشه را پایین بدهم و داد و قال کنم. اما آن دو ‌سارق فکر همه چیز را کرده بودند.

پسرک گفت: از تو آینه پشت سرت را نگاه کن، یک موتوری می‌بینی، بخواهی داد و بیداد راه بیندازی، ضربه را خوردی و ما هم پریدیم رو موتور و ... . تازه تو این وقت شب کسی حاضر نیست به داد و بیداد تو توجه کند، چون فکر می‌کنند داری فیلم بازی می‌کنی، بنابراین بی‌خیال کلک ‌شو. ماشین رو می‌ذاری و می‌ری رد کارت. همین، شیر فهم شد؟ بنابراین از لاین راست مثل آدم حرکت کن، سرعت و ویراژ دادن هم ممنوع.

در این شرایط تنها کاری که می‌توانستم بکنم، دعا کردن و استمداد خواستن از ائمه بود...، آرزو می‌کردم دیرتر به جاده خاکی برسیم، تو این فکرها بودم که ناگهان دیدم دو تا سرباز دارند از کنار جاده رد می‌شوند، آنها با دیدن من دست بلند ‌کردند. در این لحظه پسرک گفت: توقف نکنی‌ها، به راهت ادامه بده، اما ناگهان شجاعتی عجیب در من پیدا شد ؛ جلوی پای آنها ایستادم و سریع پیاده شدم و رفتم جلوی ماشین خودم و به آن دو سرباز گفتم: این دو نفر می‌خواهند مرا بکشند و ماشینم را بدزدند. سربازها همین طور هاج و واج مانده بودند. پیرمرد از ماشین پیاده شد و گفت: سرکار این آقا روانیه و روبه من ادامه داد، این حرف‌ها چیه؟ اصلا ما با یک ماشین دیگه می‌ریم. در این موقع موتوری رسید و آن دو پریدند رو موتور و رفتند و تا من ماجرا را برای سربازها تعریف کنم، آنها تو جاده گم شدند. خلاصه کنم، 10 دقیقه‌ای ماجرا را شرح دادم و سرباز‌ها هم مانده بودند‌ چه‌کار کنند. انگار حال من خیلی بد بود. بنده‌خداها مرا دلداری دادند و حتی یکی از آنها پیشنهاد کرد‌ اگر حالم خوب نیست، پشت فرمان بنشیند که من قبول نکردم تا این که به کرج رسیدم. من از آن دو سرباز کرایه نگرفتم و گفتم شما ناجی من بودید و خدا شما را برای نجات من فرستاده است. آنها رفتند و من با رنگ و روی پریده‌ رفتم خانه پدرزنم‌ عیددیدنی. واقعا حالا که این ماجرا را تعریف می‌کنم، هنوز تنم می‌لرزد. به قول عیال، تا خدا نخواهد، یک برگ هم از درخت نمی‌افتد.

ع ـ ش تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها