از بیماری عادت تا هوشیاری تغییر

کد خبر: ۳۳۶۰۸۳

او این کار را از بچگی آموخته بود. او آموخته بود وقتی از مدرسه می‌آید، کیف و کتابش را به گوشه‌ای پرت کند و از بد روزگار شکایت کند و بگوید: درس‌ها خیلی سخت بود و معلم‌ها بین او و بچه‌های دیگر فرق می‌گذارند و در راه از بچه‌های بزرگ‌تر کتک خورده است و یک عالمه تکلیف برای انجام دادن دارد.

وقتی این کارها را می‌کرد، مادر دلش می‌سوخت و از او نمی‌خواست کیف و کتابش را سر جایش بگذارد و لباس‌هایش را که پرت و پلا کرده بود، آویزان کند. به جای آن سریع برایش غذا می‌آورد و می‌گفت، طفلک بچه‌ام چقدر اذیت شده است.

حسین این رویه را وقتی ازدواج کرد نیز ادامه داد؛ از سر کار به خانه می‌آمد و غرغر می‌کرد که کار چقدر سخت بود و مدیرشان چه آدم سختگیر و قدرناشناسی است و همکارانش چقدر زیرآبزن هستند و چقدر تلاش کرده است تا سیاه‌نمایی‌های آنها را خنثی کند.

همسرش هم جرات نمی‌کرد بگوید قسط را داده است یا نه و جرات نمی‌کرد بگوید کولر خراب است و باد گرم می‌زند.

به جای آن زود می‌رفت و برایش چای می‌آورد و کت و کیفش را که گوشه‌ای پرت کرده بود، سر جایش می‌گذاشت و تا او چایش را بخورد، جوراب‌هایش را نیز از زیر کاناپه برمی‌داشت و می‌شست و آویزان می‌کرد .

گرچه این نوع برخورد برای او حاشیه امنی ایجاد کرده بود که تنبلی‌هایش را توجیه کند، اما او را کم‌کم از همسرش دور می‌کرد. او همسری داشت با یک عالم حرف نگفته و کارهایی که روی ذهنش سنگینی می‌کرد که چه کسی باید آنها را انجام دهد. وقتی فرزندشان به دنیا آمد مساله پیچیده‌تر  شد.

فاصله او با همسرش آنقدر زیاد شده بود که وقتی به خانه می‌آمد، حس می‌کرد دارد به زندگی یکی از همسایه‌ها نگاه می‌کند.

او یکی از وظایف روتین همسرش شده بود. فقط همین. آنها از هم جدا بودند بی‌آن که از جدایی حرفی بزنند. همسرش دیگر حتی اعتراض هم نمی‌کرد. وقتی از حسین پذیرایی می‌کرد به اتاق دیگری می‌رفت و در را می‌بست و او را با تلویزیون تنها می‌گذاشت و گاهی از پشت در می‌شنید که همسرش به کودک می‌گوید: تو همه کس منی و حتی با او که هنوز 2 ماه هم نداشت درددل می‌کرد و می‌گفت پسرم بزرگ می‌شه و برام کارهای خانه را می‌کند.

این وضع سبب شد حسین یکباره بعد از سال‌ها از خواب کودکی بیدار شود و خود را در وضع پدر و همسر ببیند. او باید مسوولیت همه اینها را که به بهانه خستگی کنار گذاشته بود می‌پذیرفت وگرنه به حاشیه رانده می‌شد و کودکش تمام قلب همسرش را تصاحب می‌کرد، این بود که تصمیم گرفت تغییر کند.

او با خود فکر کرد: حمایت از همسر و کودک کوچکمان، نگهداری از او، جایش را عوض کردن و برایش لالایی خواندن با همه خستگی، بی‌خوابی کشیدن به خاطر او در حالی که باید صبح زود سر کار بروم و انجام اموری که همسرم توقع دارد و شنیدن حرف‌هایش حتی اگر غرولند باشد همه اینها زندگی مرا و هر مرد دیگر را می‌سازد. زندگی بدون لحظه‌های سخت انگار وجود ندارد. وقتی در سختی‌ها کنار کسی نباشی انگار اصلا نیستی. زندگی مثل اناری است باید برای چیدنش از درخت بالا بروی و گاهی تیغ‌های درشت آن به دستت برود. وقتی انار زندگی را بچینی و طعم ترش و شیرین و آبدار آن را زیر دندانت حس کنی، دیگر نمی‌توانی به آن خارها فکر کنی و همه زیباییش به همین است که تلخ و شیرین را با هم داشته باشی وگرنه هرگز بزرگ نمی‌شوی.

یک کارشناس موفقیت اعتقاد دارد عادت‌ها تا جایی خوب و مناسب هستند که به شما خدمت کنند و راه را برای شما هموارتر سازند. اما وقتی این عادت‌ها مانع خوشبختی شما می‌شوند، باید آنها را تغییر دهید و اصلاح کنید.

بدترین عادت‌ها، عادت‌های ذهنی هستند. این‌که به خود و دیگران تلقین کنید که در مقابل جبر زمانه ناتوان هستید و همه در مورد شما منفی فکر می‌کنند و عادت داشته باشید فکر کنید همه چیز سخت است و کارهای شما به کندی پیش می‌رود و همین می‌تواند زندگی را بر شما سخت کند.

برایان تریسی در کتاب راه‌های موفقیت می‌گوید همه عادت‌ها را می‌توان فراموش کرد. می‌توانید هر عملی را با تکرار و فکر کردن به آن تبدیل به یک عادت کنید.

وقتی اندیشه‌های درونی خود را تغییر دادید، دنیای بیرونی شما نیز تغییر می‌کند که شدت این تغییر گاهی بسیار چشمگیر است.

او اعتقاد دارد برای این که در تغییر موفق شوید، اول باید صمیمانه بخواهید چیزی تغییر کند و مثبت بیندیشید .

دوم این که باید بتوانید از موقعیت قبلی خود دست بکشید و سوم این‌که بخواهید تا تلاش کنید و مدت‌ها صبر و استقامت و پشتکار از خود نشان دهید.

اگر از آن دسته افرادی هستید که این سه شرط را در خود به وجود آورده‌اید، امیدواریم در تغییر مثبت خود موفق باشید.

ماندانا ملاعلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها