دکتر‌ کریم مجتهدی در‌گفتگو با جام جم:

فلسفه بستر علم و دین است

اشاره: «فلسفه چیست؟» این سوالی است که بسیاری افراد از خود می‌پرسند ولی معدودند کسانی که به دنبال پاسخ آن بروند چرا که معمولا افراد طرح این سوال را مقدمه‌ای برای شنیدن سخنانی می‌دانند که معنایشان را نمی‌فهمند.
کد خبر: ۳۳۵۳۷۹

برخی نیز اساسا فلسفه را زائد می‌دانند چرا که معتقدند مسائل بشر از قسم دنیوی است که «علم تجربی» عهده‌دار پاسخ بدان است یا از قسم اخروی یا اخلاقی است که دین بدان‌ها پاسخ می‌دهد بنابراین به نظر این عده، فلسفه بنا نیست پاسخگوی هیچ مساله‌ای باشد.

اما واقع امر این است که فلسفه عرصه‌ای است که در آن، بنیادی‌ترین و مهم‌ترین پرسش‌های بشر مطرح می‌شود و چه بسا انسان، بدون این مسائل، نمی‌تواند زندگی انسانی داشته باشد و نمی‌تواند وارد عرصه‌های دیگر همچون دین و علم بشود. در مصاحبه‌ای کوتاه با دکتر کریم مجتهدی، استاد فلسفه دانشگاه تهران، به بررسی این موضوع پرداختیم.

آیا تعارضی بین فلسفه و سایر حوزه‌های فعالیت بشری (دین، علم، هنر، عرفان) وجود دارد؟

بله. تعارضاتی بین فلسفه و علم، فلسفه و دین، فلسفه شرقی و غربی وجود دارد. مثلا درباره تعارض بین دین و فلسفه معمولا وقتی می‌گوییم شخصی کار فلسفی می‌کند یعنی نسبت به دین بی‌اعتقاد است یا کم‌اعتقاد است، یعنی این دوتا با هم جواب نمی‌دهد و این تعارضی است که به‌واقع هرچند کم اما وجود دارد، زیرا آن جوابی که یک معتقد از دین می‌گیرد، نمی‌تواند از فلسفه بگیرد. آن رضایتی را که شما از یک قصیده دینی از نوع سنایی به‌دست می‌آورید، نمی‌توانید با یک بحث فلسفی کسب کنید. و البته این طبیعی است چرا که این دو مقوله الزاما از یک نیاز ناشی نمی‌شوند. دین به شما یک رضایت درونی می‌دهد، رضایتی می‌دهد که بدون استدلال قبول کنید. عشق به خداوند و آن ریسمان محکمی که می‌خواهید شما را به خداوند متصل کند از طریق دین ممکن و میسر می‌شود و این کار فلسفه نیست. فلسفه پناه نیست، بلکه مانند پژوهش است و شرایط را آماده می‌کند، بستر را فراهم می‌کند تا شما دقیق و درست به سمت علم و دین بروید. خودش آن پناه را به شما نمی‌دهد. شما را با مسائل پیش‌رویتان آشنا و مواجه می‌کند، به شما فرهنگ می‌دهد، وسعت ذهن، قدرت دید و قدرت تفکر می‌دهد. فلسفه مسکن نیست. هرچند گاهی جواب هم  می‌دهد.

وقتی به تاریخ علم رجوع می‌کنید می‌بینید در غرب، فلسفه بستر علم را آماده می‌کند. فرانسیس بیکن اگر در انگلستان نباشد، کجاست آن نیوتن؟… کجا هستند آن دانشمندان انگلیسی؟... دکارت هم همینطور، بستر مناسبی را برای دانشمندان فرانسه آماده کرد. همه اینها به این معنا است که فلسفه بستر مساعدی آماده می‌کند تا علوم به جایی برسند. فلسفه به تنهایی به جایی نمی‌رسد بلکه در مجموعه فرهنگ انسانی نقش دارد، در بسترسازی فرهنگی، علمی و عمیق کردن اعتقاد دینی نقش دارد.

درمورد تعارض بین فلسفه شرق و غرب چطور، این تعارض را چطور ارزیابی می‌کنید؟

بین فلسفه غرب و شرق نیز اختلاف‌هایی وجود دارد، اما اولا: ریشه آنها تقریبا یکی است، ثانیا: یکی بدون دیگری معنا ندارد. امروزه اگر کسی فلسفه غربی را نفهمد نمی‌تواند فلسفه اسلامی را عمیقا درک کند و بالعکس اگر شخصی فلسفه ایرانی و اسلامی را دقیق نفهمد نمی‌تواند مسائل کانت و هگل و... را بفهمد.

این دو فلسفه بر هم منطبق نیستند تعارضی در این بین هست، اما یکدیگر را یاری می‌کنند. وجود این تعارض‌ها و دانستن آنها سازنده است و ما را غنی می‌کند.

می‌توانید به یکی از این تعارضات در حوزه فلسفه شرق و فلسفه جدید غرب اشاره بفرمایید؟

بله حتما. فلسفه‌های ایرانی ـ اسلامی گاهی بیش از فلسفه‌های جدید غرب متکی به کلام هستند.

فلسفه‌های غربی در عصر جدید دیگر متکی به کلام نیستند. خود بنیاد‌ند.

«فکر می‌کنم» دکارت، شروع فلسفه‌ای است که مبتنی بر تفکر انسانی است یعنی عصر جدید.

فلسفه پناه نیست، بلکه شرایط را آماده می‌کند تا شما دقیق و درست به سمت علم و دین بروید . خودش آن پناه را به شما نمی‌دهد، شما را با مسائل پیش رویتان آشنا می‌کند، به شما فرهنگ می‌دهد، وسعت ذهن، قدرت دید و قدرت تفکر می‌دهد

البته فلسفه شرقی با فلسفه قدیم غرب تقریبا هم ریشه‌اند، آن چیزی که اینجا مطرح هست علوم جدید است. فلسفه‌های جدید غرب همراه علوم جدید غرب هستند. در فلسفه‌های ایرانی ـ اسلامی ما، این جایگاه علوم جدید وجود ندارد و فلسفه مستقل و متکی به کلام و الهیات است. اما فلسفه جدید غربی متکی به الهیات نیست و اگر هم دکارت متکی به الهیات است به خاطر این است که از الهیات و از یقین دینی برای پیشبرد علم استفاده کند. این اختلافات وجود دارد و تحلیل آنها نیز سازنده است.

با این حساب شاید بتوان گفت فلسفه شرقی به نوعی تفکر محض است و دارای جنبه کارکردی نیست آیا با این نظر موافق هستید؟

البته خیلی‌ها اینگونه فکر می‌کنند و عقیده دارند علمی که به عمل منجر نشود فایده‌ای هم ندارد. من هم این را تایید می‌کنم اما می‌گویم عملی که متکی به علم نباشد چطور؟ فایده دارد؟ به نظر من چنین عملی فاجعه می‌آفریند. ایرادی ندارد اگر برای خودمان عقیده و نظری داشته باشیم که زمینه عمل و اجرایی شدن آن فراهم نشود، اما اگر ملاک و میزان را تنها عمل قرار دهیم چه بسا آن عمل بر یک نظر صحیح مبتنی نباشد و تنها یک عمل صرف باشد بدون هیچ پایه فکری، در این صورت اگر احمق و جاهل باشیم و ندانیم چی به چیست، چه خواهد شد؟ به عواقبش اندیشیدید؟ می‌دانید یک عمل نادرست چه پیامدهای فاجعه‌آمیزی در پی خواهد داشت؟

بنابراین می‌بینید که آن علم و نظر و تفکر زیربنایی که در یک نگاه ساده‌اندیشانه بی‌فایده به نظر می‌آید چقدر می‌تواند مهم و حیاتی باشد و باید باشد که من بتوانم عملم را با آن بسنجم. الان در ایران هر جا که می‌روی می‌گویند فایده این گفته‌ها و تفکرات فلسفی چیست؟ اصلا فایده فلسفه چیست؟ فلسفه فکر و بحث و نظر و اندیشه است و اینها به تنهایی چه فایده‌ای دارد؟ این گروه فکر می‌کنند تنها علوم رفتاری و کاربردی مفید و به‌دردبخور هستند اما نمی‌دانند که زیربنای تمام آن علوم نیز همین تفکرات محض پایه‌ای است. یک عمل نسنجیده و نفهمیده و عملی که متکی به یک نظر دقیق، بحث شده، حلاجی شده و تحلیل شده نباشد براحتی به بیراهه و کژراهه خواهد  رفت.

فاطمه مرادزاده 
جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها