نامه وارده

دزدی برای عشق موتورسواری

‌ماجرایی را که برایتان بازگو می‌کنم و زحمت نوشتن آن را به گردن دخترم انداخته‌ام، سال‌ها قبل برایم اتفاق‌ افتاد، زمانی بود که در بدترین شرایط دوران زندگی‌ام بودم. در نهایت بفکرم رسید که با قرض و فروختن بعضی لوازم خانه، موتوری تهیه ‌ و با آن مسافرکشی کنم. یک روز با خوشحالی به بازار خرید و فروش موتورسیکلت رفتم و با کلی گشتن و چک و چانه زدن با دلال‌ها توانستم ‌موتورسیکلت مدل پایینی که زیاد هم خرج نداشته باشد و بتوان با ‌آن کار کرد، تهیه کنم.
کد خبر: ۳۳۵۰۱۴

سوار شدم و آمدم خانه و همسرم را که یک سال می‌شد با هم ازدواج کرده بودیم سوار کردم و به اتفاق ساعاتی را در خیابان‌ها به گشتن گذراندیم که شاید غم و غصه بیکار شدنم را فراموش کنیم.

چه روزی بود. با ته مانده پول جیبم ساندویچ خوردیم و او تلاش می‌کرد امیدوارم کند با آن موتور می‌شود دوباره سرپا ایستاد و با درآمد آن از پس اجاره خانه و مخارج دیگر برآمد. ‌حرف‌های او را من هم تکرار کردم و گفتم نگران نباش تلاش می‌کنم که این روزهای سخت را با این موتورسیکلت پشت سر بگذاریم و شاید در آینده توانستم دوباره جایی استخدام شوم و اوضاع بهتر شود. ولی تا آن روز دعا کن این موتور اتفاقی برایش نیفتد. شب شده بود که به خانه برگشتیم.

موتور را تازه خریده بودم و صاحبخانه از آن اطلاعی نداشت. رفتم اجازه گرفتم که موتور را در حیاط بگذارم تا بعدا فکری برای پارک آن در شب‌ها بکنم‌. بنده خدا صاحبخانه هم ایرادی نگرفت و اجازه داد موتورسیکلت را در حیاط کوچک خانه بیاورم. آن شب هر ساعت از پنجره طبقه بالا که ساکن بودیم موتورسیکلت را نگاه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم این موجود کوچک می‌تواند از پس مخارج زندگی ما بربیاید یا نه؟ ساعت 12‌شب بود که به امید فردای پر از درآمد به خواب رفتیم.

زنگ ساعت 30/ 5 صبح که به صدا درآمد طبق عادت از خواب بیدار شدم و یادم افتاد که بیکار شده‌ام و موتورسیکلت خریدم و باید تلاشم را با آن شروع کنم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که بعد از صبحانه خوردن موتورسیکلت را به جایی ببرم و آن را شستشو بدهم تا مشتری وقتی آن را دید بگوید موتور سرحالی است و سوار شود.

آمدم پشت پنجره تا موتورسیکلت را ببینم که چشم‌تان روز بد نبیند با حیاط خالی روبه‌رو شدم. آن چند متر حیاط بنظرم به سنگی تبدیل شد و به صورتم خورد. از موتورسیکلت اثری نبود.

داد زدم و همسرم را از خواب پراندم. او هم با وحشت آمد کنار پنجره و پرسید چی شده است. گفتم بدبخت شدیم موتورسیکلت نیست. گفت شاید صاحبخانه برای کاری برده‌اش بیرون.

با عجله لباس پوشیدم آمدم بیرون. چراغ‌ها را روشن کردم و آمدم به حیاط. نه واقعا خبری نبود. رفتم به کوچه و دوباره آمدم داخل خانه. پاهایم می‌لرزید و خدا خدا می‌کردم صاحبخانه آن را بیرون برده باشد. از سروصدای ما صاحبخانه بیدار شد. پیرمردی ‌60 ساله ‌وقتی مرا با آن حال و روز دید بیچاره وحشت کرد. پرسید چی شده؟ گفتم موتورم نیست. پرسید مگر قفلش نکرده بودی؟ گفتم نه. قفل نداشت. گفت همین دیگر. دزد آمده داخل حیاط از دیوار و موتور را برده.

صاحبخانه شب‌ها در خانه را قفل نمی‌کرد چون پسرش شب کار بود و صبح زود می‌آمد خانه و بخاطر این‌که سروصدا نشود در را قفل نمی‌کرد. همان‌طور وحشت زده نشستم در حیاط و سرم را به دست گرفتم. همسر صاحبخانه رفت بالا پیش همسرم و او را دلداری داد تا دست از گریه و زاری بردارد.

سرتان را درد نیاورم. روزهای بعد معلوم بود که چه کاری می‌کردم، به کلانتری محل می‌رفتم ، از همسایه‌ها پرس و جو می‌کردم، به بازار دلال‌ها می‌رفتم، به آدم‌های خلافکار محله التماس می‌کردم، مشخصات موتور را دستی نوشتم روی کاغذ و پخش کردم در محله و صبح تا شب در خیابان‌ها پرسه می‌زدم که شاید اتفاقی چشمم به موتورسیکلتم بیفتد. روزها می‌گذشت و ما با زانوی غم در بغل شب‌ها خواب نداشتیم. همسرم به بخت و اقبال هر دویمان نفرین می‌کرد. آن از ورشکستگی شرکتی که در آن بودم و بیکار شدم و این از دزدیده شدن موتورم.

نمی‌دانستیم برای مخارج زندگی به چه کسی دست دراز کنیم و قرض بگیریم. از آنجا که مال حلال به صاحبش برمی‌گردد یک روز صبح زود که خواب و بیدار بودم و در آشپزخانه نشسته و در فکر بودم زنگ خانه به صدا درآمد.

صاحبخانه رفت دم در ببیند در آن صبح زود چه کسی است که زنگ زده که شنیدم با فریاد نام مرا صدا می‌کند. دویدم پشت پنجره دیدم صاحبخانه با یک موتورسیکلت با سختی کلنجار می‌رود که آن را به حیاط بیاورد. با همان لباس خانه پریدم بیرون و پله‌ها را چند تا یکی کردم. آمدم ‌حیاط، بله درست بود. موتورسیکلت خودم بود.

‌انگار دنیا را به‌من داده بودند. صاحبخانه را بغل کردم که بیچاره نزدیک بود موتورسیکلت روی پاهایش بیفتد.

موتور را به حیاط آوردیم و به هم می‌گفتیم چطور شده که پیدا شده. دیدم کاغذی روی صندلی آن چسبیده. آن را کندم و مشغول خواندن شدم. نوشته بود:

«من و دوستم آرزوی خرید موتورسیکلت داشتیم که با آن بگردیم. هیچ راهی بنظرمان نرسید جز دزدیدن موتور شما، چند روز دستمان بود. خوب که گشتیم و حسرت از دلمان درآمد تصمیم گرفتیم آن را پس بدهیم. ما دزد نیستیم. فقط عشق موتورسواری داشتیم. آن شب که دیدیم در خانه شما باز است و موتور‌ هم قفل نشده، تصمیم گرفتیم آن را بدزدیم و با آن تفریح کنیم. بخدا قصدمان فقط تفریح بود. خواهش می‌کنیم ما را ببخشید.»

وقتی نامه را به صاحبخانه دادم که او هم بخواند گفت عجب دزدهای با وجدانی که آن را پس فرستادند.

شاید شما را می‌شناختند که با بدبختی این را خریدید و خرج زندگی‌تان را با آن در می‌آورید. نمی‌دانستم چه جوابی به صاحبخانه بدهم. فقط این را می‌دانستم که واقعا خدا به‌دادم رسید و مرا از آن وضع نجات داد. البته این تجربه‌ای شد که حواسم بیشتر جمع باشد که موتورسیکلت را حتی در حیاط قفل کنم و بیشتر مواظب آن باشم.

این‌نامه را نوشتم که اگر بعضی‌ها وسوسه سرقت و دزدی در سرشان است حداقل رحم کنند و از افرادی مثل من که با زدن از خرج زن و بچه وسیله‌ای می‌خرند، دزدی نکنند.

با آرزوی روزی که هیچ دزدی در مملکت ما پیدا نشود.

قاسم. ش ـ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها