خانه بروبچه‌ها

خراباتت آباااااد... هِی!

کد خبر: ۳۳۴۶۲۳

احمد از بابل

شترگاوپلنگ یکی دیگه‌س پسر جان! که اونم، این پسره کاغذی سر یه ذره جا باهاش دعوا داره مدام! ولی از هر چی شتر و گاو و پلنگ و فسیل و دایناسور و اورنی‌تورنگ و اکیدنه و پلاتیپوس که بگذریم، وقتی می‌بینم کسانی هم هستن که پیشنهادهای این پاسخگوی دوران مزوزوئیک رو برای طی کردن پله‌های ترقی تو کارشون جدی می‌گیرن، دلم نمی‌یاد بدون کلید طلایی و چایی نخورده بذارم این خونه رو تادفعه بعد ترک کنن! بیا یه کلید دیگه بهت بدم که اگرچه زمانبره، نتیجه‌ش شیرین و عین عسله: فخرالادباء والمشاهیر، حضرت حافظ شیرازی فرمود به این پسره بگو قافیه و ردیفش ردیفه... بسیار خوب، ای‌ول! آفرین! تلاشش مشکور! اما هر کی بخواد یه همچی غزلایی بخونه می‌ره سرِ چشمه، غزل ناب حافظ می‌خونه دیگه، این‌جوری هم جا برا تو و این پاسی شعر نابَلَد نمی‌مونه که! چه کار می‌شه کرد که اون‌جاها، یه جا دور و بر این چشمه، یه جایی واس آدم جور بشه؟ این کار که جای تقلید و تکرار می و میخانه و بربط و خُم ابرو و زلف نگار و نفحات و خلاصه یه همچی اصطلاحات دیگه کهنه شده‌ای (که همون قرون ماضیه هم ثبت شده بر جریده اختراعات و اکتشافات شعرا) یه خلاقیتی، نوآوری‌ای، حرفی، حدیثی بیاری تر و تازه‌تر.حالا اینا که حرف حافظ بود، ولی نبینم عوض این‌که تلاشت رو بیشتر کنی، بشینی یه گوشه زانوی غم بغل بگیری و بگی این پاسی و حافظ هم فقط بلدن حال آدمو بگیرن! نهههههه... فک کن اینا، یه استعدادی که در نهاد کسی می‌بینن، می‌گن بذار راه و چاهو نشونشون بدیم بل‌که زودتر و بهتر به سر منزل مقصود برسن.رؤیا

(بعد از تقریباً یک سال که هر چه فرستادم چاپ نشد و ما هم چون بقیه اجباراً از چاردیواری عزیز تبعید شدیم، حال با یک غزل در خدمتم:)

از غصه و غمهای زمانه تو جدایی/ انگار نه انگار زنی، مرد خدایی/ پرواز تو آغاز بلندای غرور است/ یعنی که ز هر بند تو آزاد و رهایی/ عاصی شده از دست نگاهت دل دنیا/ این‌قدر نکن عشوه چه شیطان و بلایی/ روزی که نشستی به دل خام، نگفتی/ صد قصر، گلوبند و النگوی طلایی/ از آتش چشمان قشنگت نگریزم/ ای شعله سوزنده، چه خوش آب و هوایی/ من گم شده‌ام در شب آوار صدایت/ محتاج توام، رؤیا تو کجایی؟

علیرضا ماهری

علیرضا جان، به جان خودم منم ازش بیخبرم! ورپریده رو هر چی هم می‌گم می‌خوای بری جایی حداقل یه یادداشتی چیزی بذار... انگار نه انگار! هی می‌گه: کی؟ این چاپ نکرده؟ نکنه اون وقتی رو می‌گی که خود پاسخگو هم تو دوره تبعید بوده؟! به هر حال خوشحالیم که همچنان خدمت از ماست (اونم چه ماستیییییییی... پُر چرررررررب، با یه عاااااااالم قیماق!)

باور

...پروانه‌های رنگارنگ احساسم این روزها، سیاه و سفید شده‌اند... مرا از یاد مبر، نه به خاطر پروانه‌ها، نه به خاطر غنچه‌ها، نه به خاطر خاطرات، به خاطر چشمان همیشه منتظرم که در جست‌وجوی نگاه توست. بیا و مثل همیشه نگو یکی بود و یکی نبود. بگذار باور کنم آن که نبود، تو نیستی.

گل آفتابگردان از قم

دخترک کوزه‌گر

سکوت انگشتان دخترک کوزه‌گر باز هم در میان آب و گل جاری شده بود اما افسوس، آب درون کوزه، سوزی برای سحر نداشت، پنجه‌ها دیگر حرف سنت نمی‌چید، پیانوی خیالش دیگر نت برای باریدن نداشت، حس اهورایی دستانش زیر نگاه سنگین باد خم شده بود. دیگر بوی پر رنگ گُل، ابر جنون را هاشور نمی‌زد. انگار در حجم کوزه شناور شده بود. سایه‌ها برپا، فکرش پی رد پای جنون رفت. مثل خیساندن انجیر غروب، چه بی‌پروا آب را خاک می‌ریخت. ترنج کوزه را آن‌چنان چین می‌زد که گویی غرق شقایق بود. چشمهایش برق ذوق می‌زد. بی‌گمان غم عشق در کوزه او عالمی داشت به اندازه دشت صداقت.

کوروش از کنگاور

کوروش جان، حبه نبات ماااااادر! به نظر من (که هیچچچچچم مهم نیس) فرم و محتوا مثل دو تا پای انسانه؛ اگه یکیش بلندتر یا کوتاهتر باشه، به نظرت (که خیلی مهممممه) اون آدمه چطور راه می‌ره؟ برای این‌که نوشته‌هات لنگ نزنن این دو تا رو همعرض هم پیش ببر. گمونم اون‌قد تو فرم غرق شدی که خواننده بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش، قیافه‌ش رو دفرمه می‌کنه و می‌پرسه: خب... حالا منظور؟!

انتخاب

1-دلم برای دیدارت تنگ خواهد شد ولی غرورم تو را فراموش خواهد کرد. انتخاب با توست؛ یا دلم را آئینه وجودت کن، یا از من آدمی مغرورتر بساز.

2-یه اتفاق خوب، یه اتفاق تلخ. تنها ویژگی مشترکی که بین این دو هست اینه که تا مدتها نمی‌تونی فراموششون کنی. وقتی به اتفاق خوب فکر می‌کنی، آن‌قدر ازش لذت می‌بری که می‌شه سقف موفقیتت. وقتی به اتفاق تلخ فکر می‌کنی، ناخودآگاه بارها برات تکرار می‌شه.

مثل تخته سیاه باش که وقتی پر شد و از پر شده‌ها درس گرفتی، باید پاکش کنی.

معصومه کوهی 21 ساله از مشگین‌شهر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها