اما عامل اصلی خروج نیروهای آذربایجان از ایران این بود که چون انگلستان پس از تضعیف در جنگ جهانی دوم برای حفظ منافع خود در جنوب ایران ، به دادن امتیاز به روسها راضی شده بود، سیاسیون ایران بر آن بودند که باید به شکلی انگلستان از همگامی با روسها به رویارویی با آنها کشانده شود.
برای این منظور مرحوم آیت الله شیخ حسین لنکرانی طرحی دقیق و پیچیده را تنظیم کرد که طی آن و با هماهنگی دولت مرکزی و با همکاری ناصرخان قشقایی ، ایل قشقایی در جنوب ، علیه انگلستان شورش می کرد تا بدین ترتیب با به خطرافتادن منافع انگلیس ، این کشور نیز مجبور به اقدام علیه شوروی شود.
ناصرخان نقشه را بخوبی به اجرا درآورد و دولت مرکزی نیز در خفا با شورشیان هماهنگ بود، و حتی بعضی فرماندهان نظامی آن روزگار در خاطرات خود اذعان دارند در شرایطی که آنها می توانستند بر شورشیان در جبهه ای پیروز شوند، ناگهان به آنها دستور عقب نشینی داده می شد.
با اجرای موفقیت آمیز این نقشه ، انگلستان در مقابل شوروی قرار گرفت که این پیروزی بزرگی برای ایران محسوب می شد. و با این تمهیدات سرانجام رادیو مسکو در 4 فروردین 1325اطلاعیه رسمی دولت شوروی را منتشر ساخت مشعر براین که:«فرماندهی ارتش شوروی در ایران معتقد است که اگر اتفاق غیر مترقبه ای روی ندهد، تخلیه کامل ایران از ارتش سرخ در عرض 5الی 6 هفته خاتمه خواهد یافت».
دو روز بعد، سادچیکوف سفیر جدید شوروی به قوام اطلاع داد که با تشکیل یک شرکت مختلط نفت ایران و شوروی که 51درصد سرمایه اش متعلق به شوروی و 49 درصد آن متعلق به ایران باشد موافقت کند و با رهبران حکومت خودمختار آذربایجان ترتیبات مسالمت آمیزی بدهد، نیروهای روسی تا 9می (19اردیبهشت) کلیه خاک ایران را تخلیه خواهند کرد.

قوام موافقتش را مشروط به تصویب مجلس پانزدهم کرد که ظرف 7 ماه پس از تخلیه کامل ایران تشکیل خواهد شد.
در 15 فروردین 1325 موافقت نامه ای بین قوام و سادچیکوف بر همین مبنا به امضائ رسید.
به دنبال امضای این موافقت نامه ، آخرین واحدهای ارتش سرخ تا اواخر اردیبهشت 1325 خاک ایران را ترک نمودند و سلاحهای سنگین و توپخانه صحرایی را که به دمکرات ها داده بودند نیز پس گرفتند و با خودشان بردند.
قوام در آذر 1325 تصمیم گرفت واحدهای ارتش را برای بازپس گرفتن آذربایجان بفرستد.
شوروی ها که قوای مهمی در مرزهای شمالی ایران متمرکز کرده بودند و سفیرشان مرتب تهران را تهدید می کرد، کوچکترین اقدامی به نفع دمکرات ها نکردند و تجزیه طلبان در عرض چند روز خرد و نابود شدند.
به دنبال نجات آذربایجان سرکوبی شدید عناصر کمونیست و چپگرای ایرانی آغاز شد و سران حکومتهای دست نشانده آذربایجان و کردستان که موفق به عبور از مرز و فرار به شوروی نشده بودند، به چوبه دار آویخته شدند.
نتایج بحران
به نظر می رسد که با افزایش سوء ظن نسبت به فعالیت های شوروی ، بحران آذربایجان نوعی تمرین «جنگ سرد» آینده بین شرق و غرب بود.
بحران بر روابط 3 متحد زمان جنگ تاثیر گذاشت و پای امریکا را به عرصه تعارض سنتی روس و انگلیس باز کرد و درگیری های شرق و غرب را از اروپای شرقی به حوزه های جدیدی کشاند و مسلم شد که ایران هرگز در بلوک کمونیست ادغام نخواهد شد: «در حال حاضر بحران آذربایجان... نه فقط در تاریخ معاصر ایران بلکه در تاریخ جنگ سرد بدرستی مقام مهمی دارد.... ولی مدتی طول کشید تا بحران آذربایجان شناسایی بین المللی شایسته خویش را احراز کند.
با این حال تردید نیست که تحولات ایران بر روابط 3 متحد زمان جنگ تاثیر دیرپایی برجای نهاد و نقطه عطفی بود در میان چندین و چند نقطه عطف تحولات جنگ سرد:
زیرا نخستین باری بود که موضع سرسختانه تر جدید امریکا به صورت یک خط مشی ، قدرت گرفت.
علاوه بر این {بحران آذربایجان} بیانگر تغییر جهتی بود در مجادله شرق و غرب از اروپای شرقی به عرصه جدیدی از رویارویی ، عرصه جدیدی که به تعارض در صحنه ای منجر شد که حوزه سنتی روس و انگلیس محسوب می شد.
بالاخره آن که به نخستین جدایی علنی میان ابرقدرت ها منجر شد. ایالات متحده نیز رهبری را از بریتانیا گرفت و سعی کرد با کاربرد جایگاه افکار جهانی ، روس ها را به عقب نشینی وادار کند».
بحران آذربایجان همچنین موجب خروج امریکا از انزوا و شکل گیری سیاست بازدارندگی شد: «...زمینه برای پا گرفتن یک رشته تعهدات جدید امریکا، آن هم نه فقط در ایران ، بلکه در اقصا نقاط جهان ، هرجا که کمونیسم در آستانه یورش مشاهده می شد، آماده گشت.
به این ترتیب برداشت ایالات متحده از خطر شوروی در ایران ، در شکل گرفتن سیاستی که «بازداشتن» نام گرفت ، سهمی اساسی یافت.
کمک به یونان و ترکیه که تحت نظریه ترومن صورت گرفت ، با تحولات و وقایع ایران ارتباطی مستقیم داشت. این که ایران خود فورا چنین کمک چشمگیری را دریافت نداشت ، به کاهش اهمیتش در معادلات ملی ایالات متحده منجر نشد».