داستان زندگی یک زن شکست خورده

وقتی زرق و برق زندگی اعیانی رنگ می‌بازد

ملاک‌های صحیح برای ازدواج؛ این موضوعی تکراری است که بارها و بارها در رسانه‌ها درباره آن صحبت شده و به شکل بحث‌های کلیشه‌ای درآمده است اما همین عبارت که گاه به سادگی از کنار آن عبور می‌کنیم شالوده زندگی مشترک را تشکیل می‌دهد و اگر در تعیین معیارها دچار اشتباه شویم گاه عواقب سنگینی در پی دارد.
کد خبر: ۳۳۲۱۹۵

زهره زنی 30 ساله است که تصمیم گرفته از شوهرش جدا شود.

او در خانواده‌ای از طبقه متوسط زندگی می‌کرد و بعد از دیپلم در حالی که نتوانسته بود به دانشگاه راه پیدا کند خانه‌نشین شد تا بلکه فرصت مناسبی برای ازدواج به دست آورد . او می‌گوید: «خواستگاران زیادی داشتم اما هیچ کدامشان را نمی‌پسندیدم. من در زندگی دنبال رفاه و تجمل بودم، دلم نمی‌خواست با مردی ازدواج کنم که در برآورده کردن خواسته‌هایم ناتوان باشد.»

در واقع ملاک اصلی زهره برای دادن پاسخ مثبت به خواستگارانش میزان ثروت و شرایط اقتصادی آنها بود.

زن جوان ادامه می‌دهد: «بالاخره مردی به نام حمید به خواستگاری‌ام آمد. او خانواده متمولی داشت و خودش هم از نظر درآمد وضع مطلوبی داشت . به خودم گفتم این همان مردی است که دنبالش بودم. فکر می‌کردم حمید می‌تواند مرا خوشبخت کند و به همه آرزوهایم برساند.»

به این ترتیب مقدمات برای ازدواجی باشکوه انجام شد و عروس و داماد با عشقی که بیشتر ظاهری و سطحی بود به خانه مشترک رفتند: «روزهای اول همه چیز خوب بود. حمید با من مهربانی می‌کرد و هر چقدر پول می‌خواستم به من می‌داد و برایم خرید می‌کرد. واقعا خوشبخت و راضی بودم اما بعد از یک سال این روال برایم عادی شد. دیگر خرید لباس و طلا مرا به وجد نمی‌آورد، انگار از این کار دلزده شده بودم.»

جاذبه‌های ظاهری و کاذب زندگی اعیانی خیلی زود برای زهره رنگ باخت و او را به این فکر انداخت که آیا واقعا خوشبخت است؟ زن جوان داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «دیگر آن زندگی پر زرق‌وبرق برایم جذابیتی نداشت.

خوب که فکر کردم دیدم در آن یک سال تمام وقتم را در خانه گذرانده‌ام. شوهرم همیشه دیر به خانه می‌آمد و من در طول روز تنها بودم و شب‌ها هم وقتی حمید به منزل برمی‌گشت آنقدر خسته و کلافه بود که نمی‌توانست با من صحبت کند. اوضاع به همین منوال گذشت تا این که بچه‌دار شدم.»

زهره فکر می‌کرد تولد فرزند می‌تواند رنگ تازه‌ای به زندگی‌شان ببخشد اما این اتفاق هم نیفتاد: «شوهرم باز هم مثل گذشته رفتار می‌کرد. او برای من و دخترمان وقتی نمی‌گذاشت و بیشتر به فکر کار و تجارت بود. ما تقریبا
هیچ‌وقت با هم نبودیم و هر وقت می‌خواستم با او صحبت کنم می‌گفت حوصله ندارد. اعتراض هم که می‌کردم پولش را به رخم می‌کشید و می‌گفت هر چه خواسته‌ام برایم تهیه و فراهم کرده و اعتراض من بی‌دلیل است.»

زن جوان بتدریج به این نتیجه رسید که ازدواجش از اول اشتباه بود. فاصله او و حمید روز به روز بیشتر می‌شد تا این که کار به جایی رسید که زهره احساس می‌کرد با همسرش بیگانه و غریبه است. او می‌گوید: «دلم از آن زندگی گرفته بود و نمی‌خواستم آن شرایط را ادامه بدهم. افسرده و غمگین شده بودم. از بعد از ماه‌عسل یک بار هم به مسافرت نرفته بودم و شوهرم هیچ وقت مرا برای تفریح بیرون نمی‌برد. او دلمشغولی‌های دیگری داشت و من در زندگی‌اش فاقد جایگاه بودم اما چاره‌ای جز تحمل این اوضاع نداشتم، نمی‌خواستم دخترم آسیبی ببیند.»

10 سال از ازدواج زهره و حمید گذشت و زندگی خانوادگی آنها معنی و مفهوم خود را به‌طور‌کامل از دست داد . در نهایت زن جوان تصمیم گرفت از همسرش جدا شود. او می‌گوید: «مدتی است که فهمیده‌ام حمید مواد مخدر هم مصرف می‌کند . پول زیاد او را به آدمی لاابالی تبدیل کرده و تحمل او دیگر برایم غیر‌ممکن است. من خیلی فکر کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که جدایی بهترین راه است. این‌طور لااقل می‌توانم در کنار دخترم احساس آرامش کنم چون اخیرا اخلاق حمید خیلی تند و بد شده و هر وقت به او اعتراض می‌کنم مرا به باد کتک می‌گیرد. فکر کنم این خشونت‌های او از اثرات مصرف مواد مخدر است. قطعا ادامه دادن به این وضعیت به نفع دخترمان هم نیست برای همین می‌خواهم از او جدا شوم. من 10 سال از عمرم را به خاطر یک انتخاب اشتباه به باد دادم.»

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها