نامه وارده

درس عبرتی برای بعضی کیف‌قاپ‌ها

من یک پیرمرد 73 ساله هستم، بازنشسته اداره راه‌آهن. بچه‌هایم بزرگ شده و سر کار و زندگی خود هستند. من مانده‌ام و عیال که متاسفانه واریس پا دارد و کمتر اینجا و آنجا می‌رود. بنابراین بیشتر کارهای خانه و بیرون از خانه به‌عهده من است. در حالی که خود من خیلی تن و جان سالمی ندارم، هر روز سه چهار قرص می‌خورم که یکیش مربوط به فشارخون است که موجب نگرانی من و خانواده‌ام است. قلبم هم وضع خوبی ندارد یعنی تعداد ضربان قلبم بسیار بالاست و دکتر توصیه اکید کرده که خیلی باید مواظب باشم که فشارخونم بالا نرود والا کار دستم می‌دهد که بالاخره هم داد و این مقدمه طولانی را توضیح دادم تا ماجرایی را برایتان تعریف کنم که ان‌شاءالله درس عبرتی برای بعضی‌ها باشد. البته بعدا متوجه می‌شوید که منظورم از بعضی‌ها کیست؟
کد خبر: ۳۳۰۸۳۹

اما خود ماجرا، اوایل ماه گذشته برای برداشت حقوق بازنشستگی‌ام از عابربانک از خانه بیرون رفتم. سر خیابان بی‌خود و بی‌جهت به عنوان ریش‌سفید سعی کردم بین یک راننده تاکسی و مسافرش که کنار خیابان دست به یقه شده بودند، دخالت کنم و آنها را از دعوا بر حذر دارم. همین کار را هم کردم، اما متاسفانه دخالت من و بحث و جدل‌های تند و بی‌ادبانه آن دو، حسابی اعصاب مرا به هم ریخت. بخصوص وقتی مسافر جوان ناخواسته باعث شد که من به زمین افتادم. بگذریم، آن ماجرا ختم به خیر شد و آنها از هم جدا شدند و من سلانه سلانه رفتم آن طرف خیابان و بعد رسیدم به باجه عابربانک، 2ـ3 نفری در نوبت بودند. منتظر ماندم و نوبت من که رسید، توانستم 200 هزار تومان پول بگیرم که آن را در کیف بغلی و جیب کتم گذاشته، اما هنوز چند قدمی نرفته بودم که احساس کردم حالم مناسب نیست، چشمم سیاهی می‌رود و متاسفانه تا به خودم آمدم، نقش زمین شدم. چند نفری جلو آمدند و زیر بغلم را گرفتند و بلندم کردند که یکی‌شان خیاط همان راسته خیابان بود که پیرمردی هم سن و سال خودم است و مرا به مغازه‌اش برد و قرار شد که اورژانس خبر کنند یا سوار ماشین کنند و به درمانگاهی که همان نزدیکی‌ها بود، برسانند. من گفتم نیازی نیست، به استاد خیاط گفتم یک لیوان آب به من بدهید و بلافاصله یک قرص فشار که همراه چند تایی را در قوطی تو جیب کتم می‌گذارم، خوردم و بعد از مدتی حالم بهتر شد. سعی کردم یواش یواش به خانه بروم که استاد عباس خیاط مخالفت کرد و گفت: این کار را نکنید. بهتر است با تاکسی بروید. خودش یک تاکسی دربستی گرفت و من که دیگر با پای خودم راه می‌رفتم، سوار تاکسی شدم. به خانه که رسیدم دست کردم تو جیبم که کیف پولم را دربیاورم دیدم ای دل غافل جیبم را زده‌اند. یکی از همان چند نفری که بعد از افتادن من در پیاده‌رو به کمکم آمدند، کیف پولم را زده است.

موضوع را به راننده گفتم، او می‌خواست از گرفتن پول صرفنظر کند، اما من مانع شدم. به خانه رفتم و از همسرم پول گرفتم و پول راننده را دادم.ماجرا را که برای همسرم تعریف کردم، کلی بد و بیراه به دزد گفت و نفرینش کرد. در کیف من بجز 230 هزار تومان، کارت عابربانک و عکس نوه‌هایم چیز دیگری نبود. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. نگران کارت عابربانک بودم، اما آقا دزده که رمز کارت را نمی‌دانست.

خلاصه تا یک هفته فکر و ذکر من و همسرم این سرقت ناجوانمردانه بود. به پسرم که کارمند وزارت دارایی است، موضوع را که گفتم گفت نگران نباش. کارت عابربانک را می‌شود دوباره گرفت. بعدازظهر هم که از سرکار به خانه می‌رفت، سری به ما زد و 300 هزار تومان تراول چک در پاکت گذاشته بود به من داد که قبول نکردم و پس دادم و گفتم مشکلی نیست.

در‌هر‌حال ماجرا داشت کم و بیش به فراموشی سپرده می‌شد که یک روز تلفن خانه ما به صدا درآمد و آن سوی تلفن جوانی پشت خط بود که مدعی بود کیف مرا پیدا کرده و از روی اسمم روی کارت عابربانک شماره تلفنم را از 118 گرفته و حالا می‌خواهد آن را برگرداند.

وقتی از او توضیح خواستم که کیف را کجا و چگونه پیدا کرده، احساس کردم پاسخ پرت و پلایی می‌دهد و آخر سر گفت: پدر جان گیر نده، راستش عکس نوه دوقلویتان را وقتی نگاه کردم، تو نگاهشان چیزی بود که انگار می‌گفتند که پدربزرگ ما ناراحت است. لطفا کیفش را به او برگردانید. حالا هم گیر ندهید کیف را کجا و چه جوری پیدا کردم، نمی‌خواهم شما را هم زیارت کنم. آدرس جایی را بدهید بروم تحویل بدهم.

دیدم حرف و حدیث فایده‌ای ندارد.
صد‌در‌صد خود‌ آقا دزده است. لابد دلش به حالم سوخته یا به قول خودش نگاه نوه‌های شیرینم، امیرعلی و حسین علی او را وادار کرده کیفم را برگرداند. آدرس عباس آقا خیاط را دادم و روز بعد عباس آقا زنگ زد که یک پسربچه‌ای این کیف را آورده و گفته به شما بدهم و هر چه توضیح خواستم ماجرا چیه، چیز خاصی نگفت جز این که خود شما در جریان هستید.

این ماجرا را تعریف کردم که درس عبرتی باشد برای بعضی‌ها. منظورم از بعضی‌ها هم، بعضی از کیف‌قاپ‌هاست که معرفت به خرج دهند و از کیف‌زنی ما پیرمردها صرفنظر کنند.

ابراهیم ـ گ، تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها