در خانه زهرا (س) همه معراج نشینند

کد خبر: ۳۲۸۱۱۱

یادگاری

هجده بهار رفت زمین شرمسار توست

این آخرین تبسم سرخ بهار توست

آغوش خاک‌های زمین منزل تو نیست

دست خدا برآمده در انتظار توست

ماه کبود روی نپوشانی از علی

دریای تو همیشه دلش بی‌قرار توست

*

باور نمی‌کنم که تو دور از دل منی

هرجا دلی شکست همان جا مزار توست

بانوی آب‌های جهان آبروی ما

از اشک تو،عبادت تو، اعتبار توست

شکرخدا که سایه تو بر سر من است

چادر حجاب نیست فقط، یادگار توست

فاطمه نوری

بهشت پنهان

دستی به پهلو دارد و دستی به دیوار

داده ست تکیه مادر هستی به دیوار

هرلحظه دردی تازه داغی تازه دارد

در چشم خود غم‌های بی‌اندازه دارد

مثل شبی تیره ست دنیای مقابل

تنها هلالی مانده از آن ماه کامل

گاهی که بر دیوار و در دارد نگاهی

آهی به لب می‌آورد از درد آهی

لبریز از دردست اما غرق احساس

دستی به پهلو دارد و دستی به دستاس

آه این نسیم با محبت، مادرانه

دستی کشیده بر سر و بر روی خانه

شرمنده احساس او شد خانه داری

با هر نفس آه از در و دیوار جاری

*

در اوج شب خسته شکسته، مات، مبهوت

دستی به سر می‌گیرد و دستی به تابوت

از خانه بیرون می‌رود ناباورانه

جان خودش را می‌برد بر روی شانه

خورده گره با گرد غربت سرنوشتش

در خاک پنهان می‌شود پنهان بهشتش

سید محمد جواد شرافت

دعا

بنویس جوری که پدر از پا نیفتد

جوری که در از چشم مادرها نیفتد

شاید در از اندوه، در خود سوخت شاید

می‌خواست دستش را بگیرد تا نیفتد

دست ستون خانه را امشب بگیرید

حالا که تنها می‌شود، حالا نیفتد

بنویس با هر واژه‌ای که می‌شناسی

حتی اگر در ذهن دنیا جا نیفتد

جوری نگویی که زمین برخیزد از جای

جوری بگو خورشید از آن بالا نیفتد

گفتم نبار اینقدر بی‌صبرانه در چاه

تا بیش از این در آسمان غوغا نیفتد

گفتی بپرس از اشک آیا می‌تواند؟

وقتی که می‌بیند جدایی را نیفتد؟

بهتر که چشم شهر همراهت نبارد

تا لکه‌ای بر دامن دریا نیفتد

باران شدی شاعر دعایت مستجاب است

این شعر دست او بیفتد یا نیفتد

انسیه سادات هاشمی

ابر بهاری

چند روزیست فقط ابر بهاری شب و روز

ابر گریانی و جز اشک نداری شب و روز

اشک نه خون دل از چشم تو جاری شب و روز

به تو حق می‌دهم اینگونه بباری شب و روز

در نگاه پر از احساس تو مهمان شده‌ا‌م

گریه در گریه به همراه تو باران شده‌ام

گفتم از آتش و.....در بین گلو بغض شکست

بند بند دلم از ماتم و اندوه گسست

زخم پهلوی تو داغی شد و برسینه نشست

باید آرام شوم شکرخدا فاطمه هست

اشک مظلوم از این چشم روان است هنوز

یاس از اشک شقایق نگران است هنوز

بعد ِ تو، با دل من چاه فقط هم سخن است

بعد تو زخم زبان همدم و همراه من است

همه دردم از این مردم پیمان شکن است

بی‌تو کار در و دیوار دلم سوختن است

غم دوری تو کم نیست خدایا چه کنم؟

گریه‌ام دست خودم نیست خدایا چه کنم؟

کاش این‌گونه نگاهت به جهان سرد نبود

ماجرای تو پر از مردم نامرد نبود

غزل زندگیت قافیه‌اش درد نبود

رنگ این چهره نیلوفریت زرد نبود

چشم‌ها را بگشا رو به علی باز بخند

آسمانی شده‌ای لحظه پرواز بخند

در سکوت شب و دور از همه چشمان جهان

یک در سوخته شد باز و سپس گریه کنان.....

مادری رفت بدان جا که از آن هیچ نشان.....

مرد با بغض چنین گفت که در طول زمان-

پی این تربت گمگشته کسی می‌آید

«مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید»

محمد غفاری

دست بسته

این کوچه کوچک / خودش آنقدر دلگیر بود

که نیازی به بستن دست‌هایت نبود

بغضی شدی در گلوی کوچه

نه این‌که دستت بسته است و

نمی توانی آبی باشی روی آتشش

این‌که می‌روی و نمی‌توانی برایش دست تکان‌دهی

تو را بیشتر یاد روزی می‌اندازد

که دستت بالا رفت

میثم فروتن

لاله زخمی

دارد دل و دین می‌برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قرآن کریمی

در خانه زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می‌سوخت حریم دل مولا چه حریمی

آتش مزن آتش در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

سید حمیدرضا برقعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها