در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هیچکس فکر نمیکرد که اینجوری بشه...، اما حالا سررشته همه کارها از دستم در رفته است. نمیدونم بچههام کجا هستن... همین «نمیدونم بچههام کجا هستن» یکی از نکات کلیدی سریال آشپزباشی است که میتوانست خیلی جذاب باشد و با گرهافکنیهای درست و حسابی کلی مخاطب جوان برای خود دست و پا کند، اما واقعیت این است که هنرمند و نویسندگان سریال آشپزباشی معلوم نیست به چه دلیل فقط زن و شوهر داستان را محور قرار دادهاند و از فرزندان آنها غافل ماندهاند. فرزندانی که هرکدام بنا به خصلتی که دارند میتوانند باعث ایجاد یک داستان فرعی شوند و بنیاد داستان اصلی را که ماجراهای اکبر و مینو هست را تقویت کنند.
مینو و اکبر 4 فرزند دارند؛ 2 دختر و 2پسر که همگی آنها سن کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشتهاند و به جوانی رسیدهاند. سارا (مهراوه شریفینیا) دختر و فرزند بزرگ خانواده است که در رستوران مادر میپلکد و تنها دغدغه شخصیاش ازدواج و آشتی دادن مامان و باباست. فرزند دوم، سعید نام دارد که نقش او را محمدرضا غفاری بازی میکند. سعید هم انگار کار و کاسبی مشخصی ندارد و او هم در رستوران مادر کار میکند. بچه سوم شیرین با بازی ملیکا شریفینیا و بچه چهارم فرهاد با بازی علی طباطبایی هر دو محصل هستند.
سریال آشپزباشی میتوانست با داشتن این 4 فرزند حسابی داستان خود را رونق بخشد و با پرداختن به شخصیت و زندگی خصوصی این بچهها داستان خود را از دام تکرار که تقریبا الان دچارش شده است، برهاند اما معلوم نیست چرا این ظرفیت از طرف نویسندگان نادیده گرفته شده است و سریال فقط به جنگ بین مینو و اکبر میپردازد که داستانی تکراری است و دیگر جذابیت اولیه را برای مخاطبان ندارد. در سریال آشپزباشی تحصیلات سارا و سعید اصلا مشخص نیست. بخش اندکی از داستان به رابطه بین سارا و نامزدش، تیرداد اختصاص یافته است، اما این سهم اندک آنقدر نیست که ذهن مخاطب را با خود درگیر کند. سعید یک پسر جوان است که حتما علاقهمندیهایی دارد، اما او هم نادیده گرفته شده است همچنانکه شیرین و فرهاد فقط در داستان هستند تا تعداد بچههای خانواده به عدد 4 برسد. واقعیت این است که بچههای خانواده اکبر و مینو مثل وسایل تزیینی ارزانقیمت یک خانه هستند که بود و نبودشان تاثیر چندانی در خانه ندارد. آنها فقط در هر قسمت دور هم جمع میشوند، کمی نق میزنند و در ظاهر و با چند دیالوگ تصمیم میگیرند که مامان و بابا را آشتی بدهند، اما این دیالوگها تاثیر دراماتیکی بر قصه و روند سریال ندارد.
هنرمند اگر کمی خود را از قید دعوا و جنگ مینو و اکبر خلاص میکرد و به زندگی فرزندان آنها هم میپرداخت میتوانست داستانی با فراز و نشیب فراوان به بیننده ارائه کند، اما اکنون داستان او یک خطی است. مسلما فرزندان خانواهای که تقریبا مرفه هستند و به قول معروف غم نان ندارند در دعوای مادر و پدر بیشتر آسیب میبینند، اما انگار حتی قرار نیست که این بچهها اندکی از این آسیب را در سریال آشپزباشی به نمایش بگذارند. آنها بچههای کاملا سر به راهی هستند که تنها به نشانه اعتراض به دعوای پدر و مادر به جای رفتن به خانه والدین به خانه پدربزرگ و مادربزرگ خود میروند. البته هر وقت هم که پدر دستور بدهد به خانه مادر میروند تا او تنها نباشد. در این میان این سوال باقی میماند که وقتی پدر و مادری مانند مینو و اکبر که همه عمر در حال کار شبانهروزی برای پیشرفت در کار بودهاند چگونه توانستهاند چنین فرزندان سر به راهی تربیت کنند.
شاید در پاسخ به این انتقادات هنرمند جواب بدهد که در یک سریال قرار نیست که همه مشکلات عالم و آدم طرح و بررسی شود، اما اینجا صحبت از استفاده از ظرفیتهای بالقوه یک داستان است که میتوانست سریال را از یکخطی بودن نجات دهد و مخاطبان جوان را هم به طرفدارهای آن اضافه کند.
زنان جنگ طلب نیستند!
در قسمت دوم سریال آشپزباشی دیدیم که مینو به یک برنامه تلویزیونی دعوت شد در آنجا معلوم نیست به چه دلیل جوگیر شد و گفت موفقیت رستوران آشپزباشی مرهون زحمات اوست که مدیری موفق است و توانسته استعداد آشپزی را در شوهرش کشف کند و او را به یکی از سرآشپزهای موفق تبدیل کند. این گفتههای مینو آغازگر جنگ بین مینو و اکبر بود، اما واقعیت این است که وقتی درجه جوگیری مینو پایین آمد و او فهمید که اشتباه کرده است بارها و بارها تلویحا گفت که اشتباه کرده است و خود را به کناری کشید تا روی آتش این جنگ هیزم نریزد، اما اکبر مدام بر طبل جنگ کوبید و انگار تصمیم ندارد تا پیروزی نهایی از این طبل کوبیدن دست بردارد. 2 نمونه مثال از این سریال میآوریم که باورتان شود مینو جنگطلب نیست. در یکی از قسمتهایی که کارمندان رستوران مینو با کارگران رستوران اکبر درگیر شده بودند مینو کارکنان رستوران را جمع کرد و گفت این مساله یک قضیه کاملا خانوادگی است و بهتر است آنها اصلا دخالت نکنند، اما در سکانس بعد دیدیم که اکبر کارگران خود را جمع کرد و گفت رستوران باید تا شنبه افتتاح شود و به آنها یادآوری کرد که این یک جنگ است، جنگی که همه باید کمک کنند تا او پیروز شود.
در قسمت دیگر هم جایی که مینو با خبر میشود که اکبر حسابی به بیپولی خورده و دارد از دیگران پول قرض میگیرد به برادرش میگوید: «به اکبر بگو چند روزی صبر کند من خونه را بفروشم و سهم اکبر را بدم. نمیخواد برای پول پیش هر کسی رو بزند»، اما در مقابل اکبر برای روکم کنی مینو هم که شده، حاضر است حتی از مریلا (دختر خاله هومن) پول قرض بگیرد و علیرغم میل باطنیاش در رستوران شریک کند فقط به این دلیل که مینو را زمین بزند و باعث کسادی و احتمالا ورشکستگی مینو شود. اکبر انقدر آتش جنگجو بودنش تند است که حتی با فرزندانش هم وارد مذاکره و معامله میشود و به آنها میگوید حاضر است از رستورانش به آنها سهم بدهد و در عوض آنها دور مادرشان را برای همیشه خط بکشند!
عطا فرزانه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: