گفتگوی کارگردان جاده با کورمک مک‌کارتی

درد، سر منشأ آثار خلاقانه است

پدر‌ها چه واکنشی به کتاب «جاده» شما نشان دادند؟ شش پدر متفاوت نامه‌های یک شکل برایم فرستادند. یکی از استرالیا، یکی از آلمان، یکی هم از انگلیس، ولی همه اینها در نامه‌های‌شان یک حرف زدند. آنها گفتند: «بعد از شام خواندن کتاب شما را شروع کردم و آن را یکسره خواندم و تا ساعت 3:45 بامداد تمام کردم، بعد هم از رختخوابم بلند شدم و رفتم بچه‌هایم را بیدار کردم و روی تخت کنارشان نشستم و آنها را در آغوش گرفتم.»
کد خبر: ۳۲۶۴۵۵

کورمک!‌ آیا به نظر تو ما توانستیم روح کتابت را در فیلم حفظ کنیم؟

بله، صد درصد. البته من نسخه نهایی فیلم را ندیده‌ام.

خوش به حالت که مجبور نبودی نسخه تدوین نشده فیلم را که چهار ساعت بود، ببینی. ببین! من هرگز فیلمی نساخته‌ام که نزدیک به دو ساعت زمان آن باشد. من فیلم‌های قدیمی را که 90 دقیقه‌ای بودند، تحسین می‌کنم.

یک مکتب در فیلمسازی هست که می‌گوید به کارگردان‌ها نباید اجازه داده شود که فیلم خودشان را تدوین کنند. ولی به نظر من واقعیت این است که این اجازه باید به آنها داده شود. کارگردان‌ها باید خیلی بی‌رحم باشند؛ خیلی بی‌رحم.

الان تماشاگر‌ها دیدگاه‌های متفاوتی دارند. الان دیگر استفاده از صحنه‌های «واید شات» خیلی سخت شده. بودجه فیلم هم هر چقدر بیشتر باشد، صحنه‌های «کلوزآپ» فیلم هم بیشتر است و با سرعت بیشتری تغییر می‌کنند. اصلا شیوه همه چیز عوض شده. به نظر من دو شیوه افراطی به وجود خواهد آمد: یکی ساخت فیلم‌های دنباله‌دار که مثل مارک‌های تجاری شده‌اند؛ بعد هم این فیلم‌های دیجیتال بسیار کم‌هزینه شگفت‌انگیز. ولی یک حد وسطی باقی می‌ماند که در شرایط کنونی امکان بقا پیدا نمی‌کند. شاید این وضعیت تغییر کند و امیدوارم که بهتر شود.

من نمی‌دانم چه چیزی از فرهنگ ما [آمریکایی‌ها] قرار است امکان بقا پیدا کند یا این که آیا اصلا خودمان امکان بقا پیدا می‌کنیم یا نه. شما اگر به نمایشنامه‌های یونانی نگاه کنید می‌بینید که همه‌شان واقعا خوب هستند. تعداد این نمایشنامه‌ها هم زیاد نیست. خب اگر 2500 تا از این نمایشنامه‌ها وجود داشت کیفیت آنها تا چه اندازه خوب بود؟ این می‌تواند آینده‌ای باشد که به گذشته‌ای که ما باشیم نگاه می‌کند. در هر حال، میلیون‌ها میلیون از این نمایشنامه‌ها وجود خواهد داشت. هر چیزی که تعدادش زیاد باشد از ارزشش کاسته می‌شود. مهم هم نیست که اثر هنری، ادبی، شعر، نمایشنامه یا هر چیز دیگر باشد. هر چیزی که تعدادش زیاد شد بی‌ارزش می‌شود. اگر تعداد نمایشنامه‌های یونانی خیلی زیاد بود آیا کیفیت‌شان آنقدر خوب بود که ارزش خواندن داشته باشند؟ من که فکر نمی‌کنم.

نه، حق صددرصد با شماست. فقط یک مثال در این زمینه کافی است؛ جشنواره فیلم تورنتو یکی از بزرگ‌ترین جشنواره‌های فیلم دنیاست. مسوولان این جشنواره برای اولین بار در تاریخ برگزاری آن، ارسال فیلم به این جشنواره را سخت کرده‌اند؛ یعنی برای ارسال هر فیلم هزینه‌ای تعیین کرده‌اند و با این حال 400 فیلم برای جشنواره ارسال شده ولی مسوولان تعداد فیلم‌های شرکت‌کننده را به 300 فیلم کاهش دادند.

این تازه در مرحله ارسال فیلم است. تعداد آثار هنری می‌تواند تمام معنا و مفهوم احتمالی‌ای را که آن آثار در خود دارند، از بین ببرد.

آیا کسی از دوستان دانشمند شما که در انستیتوی سانتافه مشغول به کار است، اطلاعات درون‌سازمانی در مورد تاریخ روز موعود می‌دهد؟

تاریخ کدام روز موعود؟ پایان جهان؟ [می‌خندد] نه، تاریخش را نمی‌دانند.

نوشته‌های شما یک جور شعر است، ولی خیلی از چیز‌هایی که شما می‌خوانید و رویش مطالعه می‌کنید فنی و بر اساس واقعیات علمی هستند. آیا بین هنر و دانش مرز وجود دارد و این مرز در کجا کمرنگ می‌شود؟

ریاضیات و علم یقینا جنبه هنری و زیبایی‌شناسی دارد. «پل دیرک» [فیزیکدان برنده نوبل] همین جوری دچار مشکل شد. او یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدان‌های قرن بیستم بود، ولی او مثل سایر فیزیکدان‌ها واقعا اعتقاد داشت که اگر قرار باشد بین دو چیزی که یکی منطقی باشد و دیگری زیبا، یکی را انتخاب کند، او چیزی را که زیباست انتخاب می‌کند چون به حقیقت نزدیک‌تر است.

وقتی «ریچارد فاین‌من» (فیزیکدان آمریکایی برنده‌نوبل) روایت به روز شده‌اش از الکترودینامیک کوآنتومی را ارائه داد، «دیرک» آن را نپسندید چون از از نظر او این روایت «زشت» بود؛ به‌هم‌ریخته و فاقد زیبایی‌شناسی بود. این روایت فاقد آن وضوح و زیبایی‌ای بود که به اعتقاد دیرک با نظریه ریاضی یا فیزیک ارتباط داشت. ولی دیرک اشتباه می‌کرد. زیبایی فرمول‌بردار نیست.

بین تصویری که از انسانیت در رمان «جاده» نشان داده می‌شود با آنچه در رمان «نصف‌النهار خون» نشان داده می‌شود، تفاوت هست؟

در رمان نصف‌النهار خون از آدم‌های خوب خبری نیست، ولی رمان جاده همه‌اش درباره آدم‌های خوب است. آدم‌های خوب سوژه رمان جاده است.

یادم هست یک بار به من گفته بودی نصف‌النهار خون درباره شرارت انسان‌هاست، در حالی که جاده درباره خوبی آدم‌هاست. تا وقتی خودم صاحب یک فرزند [پسر] شدم فهمیدم که شخصیت در فطرت و سرشت آدم است و می‌توانی ببینی که از کودکی چگونه در وجود آدم شکل می‌گیرد. در رمان جاده، پسرک داستان پا به دنیایی می‌گذارد که در آن اخلاقیات دور و برش وجود دارند، درست مثل یک تجربه علمی. ولی او اخلاقی‌ترین شخصیت رمان است. به نظر تو آیا خوبی در ذات آدم‌هاست؟

به نظر من خوبی چیزی نیست که آدم آن را یاد بگیرد. اگر شما را در دنیا به حال خودتان بگذارند تا خوبی را از آن یاد بگیرید کارتان زار است. ولی مردم هر از گاهی به من می‌گویند که پسرم جان بچه شگفت‌انگیزی است. من هم به آنها می‌گویم که پسرم از نظر اخلاقی آنقدر از من برتر است که وقتی می‌خواهم چیزی را به او یاد بدهم احساس حماقت می‌کنم، ولی در هر حال مجبورم یک کاری بکنم چون هر چه باشد من پدرش هستم. تلاش برای این که بچه‌ات را به چیزی تبدیل کنی که در ذاتش نیست، فایده‌ای ندارد. ولی بچه‌ات هر چه که باشد، مطمئنا می‌توانی نابودش کنی. فقط کافی است آدم خبیث و بدجنس و بی‌رحمی باشی، آن وقت بهترین بچه را هم به تو بدهند نابودش می‌کنی.

تو و پسرت با هم چه کار‌هایی انجام می‌دهید؟‌ در چه زمینه‌هایی اشتراک نظر دارید؟

به نظر من همخونی معنا و مفهوم چندانی ندارد. من خواهر و برادر زیاد دارم ولی فقط با یکی از آنها احساس صمیمیت می‌کنم و او برادر کوچکم «دنیس» است. او از جنس من است، من از جنس او هستم‌ و پسرم جان هم از جنس من است.

هر دوی‌ شما پدر دو کودک هستید. آیا به نظر شما مهارت‌های هنری از والدین به فرزندان انتقال می‌یابد؟

جان همیشه مشغول نقاشی کشیدن است، ولی باید بگویم که او نقاشی‌اش خیلی خوب نیست، در حالی که من نقاشی‌ام خیلی خوب بود. من از بچگی هنرمند بودم؛ یک بچه نابغه. در زمینه هنر همه جور کاری انجام می‌دادم. نقاشی‌های بزرگی از حیوانات می‌کشیدم. سال‌هاست که نقاشی نکشیده‌ام. هرگز نقاشی کشیدن را ادامه ندادم.

کورمک مک‌کارتی:
سرمنشا آثار خلاقانه اغلب درد است. اگر چیزی در پس ذهنتان دیوانه‌تان نکند، هرگز اثر هنری خلق نمی‌کنید. موضوعاتی که من در کتاب‌هایم راجع به آنها نوشته‌ام دیگر برایم جالب نیستند، ولی تا قبل از آن که آنها را بنویسم برایم جالب بودند

در این مورد مثل هم هستیم. من بشدت از خواندن فرار می‌کردم و کشیدن نقاشی وسیله‌ای برای بقای من بود. آنقدر نقاشی‌ام خوب بود که در سنین خیلی پایین صاحب یک شغل شدم و در گالری هنری هامیلتون کانادا نقاشی‌هایم در معرض دید قرار می‌گرفت و برای شهر نقاشی‌های دیواری می‌کشیدم.

جدا؟ خود من هم در بچگی نقاشی می‌کشیدم ولی آنها را نشان کسی نمی‌دادم.

من در 8 سالگی نمایشگاه نقاشی برگزار کردم. فقط برای اعتبار کارم بود؛ نمایشگاه‌های هنری‌ای که در محله‌مان برگزار می‌شد. هنوز هم بعضی از آن نقاشی‌ها یادم هست. یکی از آنها یک اسب آبی در حال دویدن بود. نقاشی خوبی بود. یک تابلوی آبرنگ بزرگ. یک نقاشی دیگر که همه‌اش به رنگ قرمز روشن بود آتشفشانی را در حال فوران نشان می‌داد. بامزه بود. بعد‌ها نقاشی پرنده‌ها و از این جور چیز‌ها را می‌کشیدم، نقاشی طبیعت.

آیا احساس می‌کنی که در تمام کارهایت می‌خواهی به یک سوال بزرگ پاسخ بدهی ولی به شکل‌های مختلف؟

سرمنشا آثار خلاقانه اغلب درد است. اگر چیزی در پس ذهنتان دیوانه‌تان نکند، هرگز اثر هنری خلق نمی‌کنید. موضوعاتی که من در کتاب‌هایم راجع به آنها نوشته‌ام دیگر برایم جالب نیستند، ولی تا قبل از آن که آنها را بنویسم برایم جالب بودند. نوشتن باعث می‌شود که احساس کنم آن موضوعات له شده‌اند. من به مردم می‌گویم تا حالا حتی یکی از کتاب‌هایم را هم نخوانده‌ام و این حقیقت دارد. آنها فکر می‌کنند من دارم سر به سرشان می‌گذارم.

گفتی شانس در زندگی‌ات نقش مهمی داشته. شانس در چه مقطعی از زندگی‌ات حضور داشته؟

از زمان حضرت آدم تاکنون هیچ کس نبوده که خوش‌شانس‌تر از من بوده باشد. هر اتفاقی در زندگی‌ام افتاده ایده‌آل و بی‌نقص بوده. شوخی هم نمی‌کنم. هرگز در زندگی‌ام پیش نیامده بی‌پول و غمگین باشم. این وضعیت بار‌ها و بار‌ها و بار‌ها تکرار شده؛ آنقدر که آدم را خرافاتی کند!

وال استریت ژورنال 
مترجم فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها