در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در پیشانی این بخش که خورشیدخوانی نام دارد، آمده است: هیچکس/ چون تو / فصل خورشید را / خوب نمیخواند / ققنوس!
همه ما درباره افسانه ققنوس خوانده و شنیدهایم. پرندهای است که بیش از هزار سال عمر میکند و سپس هیزم جمع میکند و آنها را به آتش میکشد و خودش با چرخیدن دور این آتش و خواندن سرود وارد آن میشود و در نهایت میسوزد و از خاکسترش نطفهای دیگر و ققنوسی جدید متولد میشود.
امیر مرزبان در این مجموعه نشان داده است که قدرت استفاده از اسطوره و به قول امروزیها فرامتن را خیلی خوب دارد و از همین ماجرای ققنوس، هم بخوبی در پیشانی فصل نخست کتاب و هم در اشعارش استفاده و بهره برده است:
بردار! از این خاک شوریده سری دیگر
بردار! تصویری از اندوهتری دیگر...
آتشفشان میگردم و ققنوس، میچرخم
اینجا که با من میرود بال و پری دیگر
آمد پلاکی، استخوانی، نامهای حتی!
شاید خدا باریده بر خاکستری دیگر...
در این شعر بالا که به راهیان نور و شهدای گمنام تقدیم شده است دقیقا استفاده هوشمندانه شاعر از روایت اسطورهای ققنوس را میتوان دید.
اما نکته دیگری که در ارتباط با شعرهای آیینی امیر مرزبان باید متذکر شد رویکرد عاطفی، حسی و تا حدودی سطحی به مضامین مذهبی است که البته این ماجرا نه تنها محدود به شعر او نیست که امروزه تبدیل به یکی از آسیبهای شعر آیینی کشورمان در 3 دهه اخیر شده است.
برای توضیح این مطلب باید بگویم به طور کل هر هنرمند و شاعری برای خلق و آفرینش یک اثر هنری به دادهها و اطلاعاتی نیاز دارد که با عبور از ذهن خلاق و مخیل او در روندی بسیار پیچیده که متکی بر تاریخ و فرهنگ و پیشینه یک کشور و ملت است تبدیل به اثر ادبی و هنری میشود.
متاسفانه آگاهی مردم ایران و خاصه جهان تشیع از رخدادها و حوادث دینی بیشتر مبتنی بر نوعی آگاهی خبری بوده که رویکرد و سویهای عاطفی یافته است.
به عبارت بهتر، مظلومیت تاریخ تشیع از صدر اسلام و رحلت رسولاللهص تا امروز بیشتر از هرچیزی احساس و عاطفه مسلمانان را درگیر کرده و به تعبیری از جنس باز این چه شورش است و چه عزا و چه ماتم و من میگویم شما بگریید بوده تا آنکه مبتنی بر یک آگاهی تحلیلی و تفکری منسجم باشد.
البته همین جا باید تاکید کنم که هر دوی این نوع آگاهی، لازم و ملزوم یکدیگر هستند و هیچ یک نافی و متضاد با دیگری نیست و اندیشه، تفکر، شناخت و احساس در کنار هم میتواند یک شاهکار ادبی و هنری را بیافریند.
در مورد شعرهای امیر مرزبان هم اگر تعداد انگشت شماری از شعرهای آیینی او مانند اشعار « تهران ـ برلین» و «دوباره در غم اینم که چندم آوریل» را کنار بگذاریم بقیه آثار مذهبیاش در گروه آثاری قرار میگیرد که آگاهی خبری شاعر صرفا متکی به احساس و عاطفه است آثاری اینچنین:
باز اشک ـ این غزل مختصر من ـ خوب است
گریه در آینه مستمر من خوب است
یا
دوباره مسجد و محراب، سرشکسته شده
فقط برای سری که سحر، شکسته شده
اما 2 بخش بعدی این کتاب یعنی شعرهای اجتماعی و عاشقانه حال و هوای متفاوتی دارد و در واقع با توجه به بخش نخست این کتاب باید گفت ما با یک بچه مسلمانی روبهرو هستیم که برادریاش را در بخش نخست ثابت کرده و حال از جامعه و برخی رخدادها انتقاد میکند و همین طور عاشقانههای بسیار ملموس برای معشوقش هم سروده است.
در این دو فصل ما با شاعری روبهرو هستیم که به قول محمدعلی بهمنی:
جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است
در آینه تلفیق این چهره تماشایی است
ردپای نگاه نو و جان و اندیشه نیما را میتوان در غزلهای امیر مرزبان جستجو کرد و مهمترین مولفهای که او از شعر نو به یادگار میگیرد مبحث روایت است و مرزبان بخوبی از روایت به عنوان یکی از مولفههای شعر مدرن امروز در قالبی کلاسیک بهره میگیرد.
امیر مرزبان وارد فضای شکست و گسست روایت یا برخی بازیهای پلیفونیک و چند صدایی نمیشود و البته به قول اخوان ثالث حواسش هم حسابی جمع است که شعر را در حد روایت تنزل ندهد و بلکه روایت را در حد شاعرانگی بالا ببرد
البته این بهرهبرداری کاملا با آنچه شاعران همدوره و جوان دیگر او در غزل فرم، متفاوت و پست مدرن در یکی دو دهه اخیر انجام دادند، متفاوت است.
من بر این باورم که مرزبان وارد فضای شکست و گسست روایت یا برخی بازیهای پلی فونیک و چند صدایی نمیشود، اما همانطور که نیما معتقد است شاعر امروز بیشتر از هرچیز باید شبیه یک نمایشنامهنویس و داستاننویس باشد و روایت کند، شخصیتپردازی کند و... مرزبان چنین میکند و البته به قول اخوان حواسش هم حسابی جمع است که شعر را در حد روایت تنزل ندهد و بلکه روایت را در حد شاعرانگی بالا ببرد.
اگر بخواهیم برای این تئوری مثالی عینی از دفتر غزل کلام خدایان است ذکر کنیم باید به شعر راوی در صفحه 159 اشاره کرد که خودش شامل 4 روایت است و همچنین 2 شعر بعدی که با عنوان راوی 7 و راوی آخر نامگذاری شدهاند.
در این آثار همان طور که از نامشان بر میآید مرزبان کاملا شروع به روایت میکند، روایتی بر اساس ویژگیهای یک نویسنده و نه شاعر، اما با منطق شاعرانه و مخیل و برهمیناساس هم شعر این گونه آغاز میشود:
من راویام... تو شخصیت داستان من!
انگار کن که آمدهای در جهان من!
با یک تم جنایی مبهم موافقی؟
یا یک رمانس عشق؟ بگو قهرمان من
...
و این شعر با گذشتن از چند ده بیت و با فضا سازی و شخصیتپردازیهای جالب به آنجا منتهی میشود که جای راوی و تو کاملا تغییر میکند:
... تصمیم دارد که از همه شعر رد شود
و در کتاب تازهتری در زمان ما
ظاهر شود که فلسفه و منطقی نداشت
اصلا بگو که آخر این داستان ما
خوانندهای که شعر به جیب شما رسید
تو حکم میدهی که چگونه جهان ما
می ماند و به زندگیاش... نه از این به بعد
راوی شدن وظیفه تو، توی ماجراست!
دفترهای دوم و سوم این مجموعه را میتوان موفق ترین بخش کتاب دانست که بهترین غزلها و آثار مرزبان مانند شعر معروف او یعنی «داش آکل» را در خود جای داده است که اتفاقا در همین شعر داش آکل مرزبان یک بار دیگر توانایی خود را از بهرهبرداری متفاوت و دست بردن در یک فرامتن و برخورد متفاوت با آن را نشان میدهد:
تو فقط آری بگو! آن وقت میبینی چطور...
باخت در پایان قصه سهم کاکا میشود
آخر این کوچه... حتی قصهها خوش میشوند!
داش آکل زنده میماند... سر پا میشود
اما بخش پایانی کتاب که شعرهای سپید او هستند اگرچه در مواردی بیانگر توانایی امیر مرزبان در برخورد با زبان در فضایی باز و بدون محدودیتهای شعر کلاسیک است، اما در عین حال تا حدود زیادی این بخش را باید نمودی از زندگی شخصی شاعر دانست که شاید تعبیر محراب شخصی برای آن بهترین صفت باشد.
مرزبان در شعرهای سپیدش گاهی حتی در تقطیع سطرها هم کم دقتی میکند که نشان از شناخت ناکافی و کم تجربگی او در این قالب است و حتی خود شعرش را به گونهای میخواند که با تقطیعهایش در تضاد است. به عنوان مثال:
شاعری که بوی نرگس و باران/ دارد با کلماتش
یا
تا مادر بزگ سوخته اش/ را بیرون کلیسا
در 2 نمونه بالا امکان ندارد شاعر چه از نظر معنایی و چه موسیقایی شعرش را آن گونه که تقطیع کرده است بخواند و حتما در نمونه اول «دارد» و در نمونه دوم «را» هنگام خوانش بر خلاف آنچه نوشته شده است به سطر بالای خود پیوند میخورند.
نکته پایانی آن که در بخش سپید رویکرد مرزبان، رویکردی «الیوت» گونه و خاصه «سرزمین هرز»گونه است و شعرهای سپید او مملو از اسمها و شخصیتهای خاصی هستند که در برخی موارد حتی مخاطب خاص و منتقد ادبی هم با آنها ناآشناست و به نظر میرسد نداشتن پانوشت و توضیحات در بسیاری از شعرهای این بخش، درک و برقراری ارتباط با شعرها را واقعا به دشواری انداخته است؛ به عنوان مثال در شعر صفحه 302 که اتفاقا یکی از موفقترین شعرهای او است و به «محمد دارا شکوه» تقدیم شده است شاید بسیاری از مردم و مخاطبان ادبیات اصلا ندانند دارا شکوه یکی از شاهزادگان و عارفان بزرگ هند است که تلاش زیادی برای وحدت در این کشور انجام داد و در نهایت شکست خورد و به دلیل شیوه تعبیرش از حقایق و بیاعتناییاش به علمای دین در زمان خودش کشته شد که اگر این موارد را هم نداند قطعا در خوانش شعر و برقراری ارتباط دچار مشکل خواهد شد.
سینا علیمحمدی / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: