1 ـ چند دانشجوی پزشکی با دیدن پوسترها راهشان را کج میکنند طرف غرفه و بعد میپرسند که ما روی درمان کدام بیماریها کار میکنیم، توضیح دادن برای کسانی که با تو زبان مشترکی دارند مسلما راحت است.
2 ـ پیرزنی لخلخکنان با دستانی پر از کیسه تبلیغاتی به طرفمان میآید و میپرسد چی داریم که به دردش بخورد! وقتی معلوم میشود که جواب هیچ است، نگاه بدی بهمان میکند، زیر لب چیزهایی که به نظر میآید بد و بیراه است میگوید و میرود!
3 ـ مردی با کت و شلوار مشکی، موهای فرفری و هیکل درشت و کمی چاق! بسرعت خودش را به کانتر میرساند و گفت: خوب ببینم شوما چی کار میکنین؟ همزمان با انگشتانش روی کانتر ضرب میگیرد و من نگاهم میخکوب چند انگشتر بزرگ خاتم توی دستانش میشود... بعد از چند دقیقه شنیدن توضیحات میگوید که هیچی نفهمیده، ولی چرا ما فقط روی زانو کار میکنیم و یعنی چه که روی دیسک کمر کار نمیکنیم! فقط مانده با ما دست به یقه شود که یک فوج بچه مدرسهای میریزند توی غرفه و طرف ترجیح میدهد ول کند برود.
4 ـ پیرمردی با صورت مهربان در حالی که به زحمت جملات انگلیسی روی پوسترها را میخواند، میان هر یکی دو جمله توضیح، قربان صدقهمان میرود که چقدر ما زحمت میکشیم و علم چقدر پیشرفت کرده است.
5 ـ مردی با کیسهای بزرگ که روی دوشش انداخته میخواهد بداند که چطور میتواند با ما همکاری کند و وقتی میپرسیم زمینه فعالیتش چیست، میگوید کشاورزی!
6 ـ دو سه پسر دبیرستانی شر و بامزه بعد از کلی خل بازی و زبون ریختن بدون این که هیچ کدام از توضیحات را گوش بدهند، چند کاتالوگ جراحی و سیدی مقاله تخصصی جراحی زانو را تقریبا به زور برمیدارند و هر بار که از راهروهای روبهرو رد میشوند، برایمان دست تکان میدهند.
7 ـ مردی قدکوتاه با ظاهری معمولی همراه دو نفر دیگر که یکیشان درست نمیتواند فارسی صحبت کند میگوید که برای پروژه دانشجویانش سلول بنیادی میخواهد.
اسمش را میدهد و میگوید اگر تویpubmed اسمش را جستجو کنیم، زمینه کارهایش را متوجه میشویم. شماره تلفنش را میدهد و میگوید برای همکاری آماده است و میرود. چند روز بعد میفهمیم سالهاست توی یکی از بهترین دانشگاههای کانادا استاد است، چند ثبت اختراع و 20 مقاله بینالمللی دارد.
وبلاگ در امتداد تنهایی