گفتگو با یک زن متهم به قتل

به خاطر پسرم شوهرم را کشتم !

جای سوختگی روی دست‌ها و صورت زن متهم به قتل آشکارا دیده می‌شود. دختر و پسر کوچک کنار مادر نشسته‌اند و دستان در دستبند او را در دست گرفته‌اند. این زن متهم است شوهر معتادش را با 8 ضربه چاقو و چکش به قتل رسانده است. او و خانواده‌اش قربانی اعتیاد شوهر شدند و خود نیز قربانی گرفتند. ثریا در میان گریه و بغض از آنچه اتفاق افتاد و اینکه چرا به اینجا کشیده شد می‌گوید.
کد خبر: ۳۲۳۴۱۰

چند سال با شوهرت زندگی کردی؟

حدود 15 سال. او مردی بود که من عاشقش شده بودم و می‌خواستم خوشبختش کنم و در کنارش خوشبخت باشم.

چرا شوهرت را کشتی؟

خودش باعث شد. آنقدر مرا در زندگی زجر داد که عشقم تبدیل به نفرت شده بود. اگر او را نمی‌کشتم دیر یا زود پسرم خودکشی می‌کرد.

از آشنایی‌ات با شوهرت بگو؟

من و شوهرم صابر قبل از ازدواج با هم آشنا شدیم. رابطه‌ای با هم نداشتیم. او شماره تلفن از من گرفت و بعد هم خانواده‌اش با مادرم تماس گرفتند و به خواستگاری من آمدند. من هم که از صابر خوشم می‌آمد با او ازدواج کردم. بعد از مدتی صابر شد تمام زندگی من. عاشقش شده بودم، او هم من را دوست داشت و فکر می‌کردیم خوشبخت می‌شویم.

چه شد که شوهرت معتاد شد؟

نمی‌دانم چرا به سمت اعتیاد رفت. وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود و هر چه کردم دیگر نتوانستم او را از اعتیاد دور کنم.

از خانواده‌اش کمک نگرفتی؟

او خانواده‌ای نداشت. چند سال بعد از ازدواج ما مادرش هم فوت کرد و دیگر کسی را نداشت. من بودم و 2 فرزندم.

تو که می‌دانستی شوهرت اعتیاد دارد، چرا بچه‌دار شدی؟

فرزندان من وقتی به دنیا آمدند که من متوجه اعتیاد شوهرم نشده بودم. بعد از به دنیا آمدن آنها بود که فهمیدم صابر اعتیاد دارد.

چرا سعی نکردی کاری کنی که او ترک کند؟

بارها این کار را کردم. من کار می‌کردم و پول درمی‌آوردم و خرج ترک اعتیاد شوهرم می‌کردم، اما بعد از چند ماه دوباره به سمت مواد می‌رفت. چاره‌ای نبود، او نمی‌خواست مواد را ترک کند.

بچه‌هایت چه می‌کردند؟

آنها خیلی ناراحت بودند. می‌گفتند که من باید کمک کنم پدرشان مواد را ترک کند، اما این کار را نمی‌کرد آنقدر عذاب کشیدم که بیمار شدم.

بیماری‌ات چه بود؟

دچار افسردگی شدید شده بودم آنقدر که دیگر نمی‌توانستم زندگی کنم و دوباره خودکشی کردم.

چه کسی بعد از خودکشی تو را نجات داد؟

یک بار که خودسوزی کردم. یک گالن 4‌ لیتری بنزین روی خودم ریختم و خودم را آتش زدم. صاحبخانه‌ام دید و من را نجات داد. آثار سوختگی هنوز روی بدن من هست. مدتی در بیمارستان بستری شدم. بار‌‌دوم هم ‌تعدادزیادی قرص را در آب حل کردم و خوردم. همین که بیهوش شدم مرا به بیمارستان رساندند و باز هم زنده ماندم، اما ای کاش همان موقع می‌مردم.

چرا خودکشی می‌کردی؟

در هر 2 بار شوهرم را به مرکز ترک اعتیاد برده بودم و او مواد را ترک کرده بود. یک هفته نبود که پاک شده بود اما دوباره به سمت مواد رفت. من کلی هزینه کرده بودم که مواد را ترک کند. حالا پول‌هایم را می‌دزدید و مواد می‌خرید. دیگر نمی‌توانستم این زندگی را تحمل کنم. شرایط بسیار بدی داشتم و راه را در خودکشی می‌دیدم.

چرا به فرزندانت فکر نمی‌کردی، می‌دانی اگر تو نبودی آنها شرایط بسیار بدتری پیدا می‌کردند.

بله درست است اما با روحیه‌ای که من داشتم هم آنها نمی‌توانستند از بودن با من راضی باشند.

چرا از همسرت جدا نمی‌شدی؟

بچه‌ها کوچک بودند، فکر می‌کردم به آنها آسیب می‌رسانم. بعد از مدتی من دیگر نتوانستم تحمل کنم و بعد از 2 بار خودکشی بالاخره طلاق گرفتم. دخترم پیش من زندگی می‌کرد و دادگاه پسرم را به شوهرم داد.

چطور دوباره با هم روبه‌رو شدید؟

رویارویی ما به خاطر بچه‌ها بود. اگر بچه‌ها نبودند من هرگز به دیدن او نمی‌رفتم. اما به خاطر پسرم مجبور بودم هر از چند گاهی به دیدن صابر و پسرم بروم.

صبح که شد پسرم به مدرسه رفت. شوهرم صابر به من گفت که دست و پایش را ببندم تا ترک کند من هم این کار را کردم. اتفاقات شب قبل مرتب در برابر چشمانم بود و صحنه‌ای که پسرم می‌خواست خودکشی کند آنقدر من را زجر می‌داد که یکباره از خود بی‌خود شدم. ملحفه‌ای روی صابر کشیدم و...

تعریف کن آخرین باری که آنجا بودی چه اتفاقی افتاد که شوهرت را به قتل رساندی؟

بعدازظهر بود که به خانه صابر رسیدم. چند ساعتی پیش پسرم بودم که صابر به من گفت پسرمان خیلی بی‌تابی می‌کند و از من خواست که شب را آنجا باشم. من هم قبول کردم. شب که شد ما خوابیدیم. نیمه‌شب از آشپزخانه صدایی آمد. من بیدار شدم، پسرم هم که کنار من بود بیدار شد و دیدیم که صابر در حال کشیدن کراک است. من و پسرم خیلی عصبی بودیم. بعد از دعوا و درگیری صابر قول داد که این آخرین بار است. دوباره به سمت رختخواب رفتیم و خوابیدیم. چند ساعت بعد من متوجه شدم این بار صابر در زیر‌زمین دنبال چیزی می‌گردد که پسرم هم بیدار شد. ما خیلی عصبی شدیم، پسرم سراغ لباس‌های پدرش رفت و مقداری مواد پیدا کرد و به من گفت که پدرش قصد ندارد مواد را ترک کند.

در صحبت‌هایت اشاره به خودکشی پسرت کردی. موضوع آن چیست؟

بعد از این‌که او مواد را پیدا کرد خیلی عصبی بود. شرایط روحی خوبی نداشت با این حال من او را آرام کردم و بعد خوابیدم. فکر می‌کردم که پسرم هم خوابیده است که دوباره متوجه نوری در آشپزخانه شدم. این‌‌بار پسرم بود که داشت در آشپزخانه کاری می‌کرد. او 12 ساله بود و وقتی دیدم چاقویی برداشته است تا رگ دستش را بزند‌ دگرگون شدم. او می‌گفت از دست کار‌های پدرش خسته شده است. من و صابر خیلی به او التماس کردیم که دست بردارد، اما قبول نمی‌کرد. می‌گفت پدرش باید ترک کند صابر هم می‌گفت که نمی‌تواند این‌کار را بکند و در نهایت قبول کرد.

شوهرت که قبول کرده بود ترک کند. چرا او را کشتی؟

صبح که شد پسرم به مدرسه رفت. صابر به من گفت که دست و پایش را ببندم تا ترک کند من هم این کار را کردم. اتفاقات شب قبل مرتب در برابر چشمانم بود و صحنه‌ای که پسرم می‌خواست خودکشی کند آنقدر من را زجر می‌داد که یکباره از خود بی‌خود شدم. ملحفه‌ای روی صابر کشیدم و بعد با چکش و چاقو آنقدر به او زدم که
جان باخت. من در حالت عادی نبودم، یک لحظه از خود بی‌خود شدم.

اگر تو در حالت عادی نبودی پس چطور تصمیم گرفتی که به پلیس خبر بدهی؟

پسرم مدرسه بود و من می‌دانستم که هر لحظه امکان دارد که بازگردد. من نمی‌خواستم که آن صحنه تلخ و خشن را ببیند و می‌خواستم که هر طور شده هر چه زودتر این مسائل از خانه جمع شود.

چرا فرزندت را به جای دیگری نبردی تا برای همیشه از صابر جدا شوی؟

به هر حال صابر پدر آنها بود و من نمی‌توانستم کاری کنم که برای همیشه از زندگی ما محو شود. او به هر حال سراغ فرزندانش می‌آمد.

2 سال است که در زندان هستی. چه احساسی داری؟

زندان شرایط بسیار سختی دارد. من 2 سال است که از فرزندانم دور هستم و خیلی عذاب می‌کشم. زندگی تباه شده‌ام نابودم کرده بود و زندان شرایط را برای من بسیار سخت‌تر کرد. تحمل زندانی که صابر برایم ساخته بود آنقدر سخت بود که تلخی این زندان را آنقدر احساس نمی‌کنم. تنها چیزی که عذابم می‌دهد دوری فرزندانم است. آنها در شرایط سختی هستند و من نمی‌دانم که چطور زندگی می‌کنند و ناراحت هستم.

بچه‌هایت اعلام رضایت کرده‌اند و بعد از تحمل دوران محکومیتت به لحاظ جنبه عمومی جرم‌ تبرئه خواهی شد. اگر از زندان بیرون بیایی چه خواهی کرد؟

من نمی‌توانم به فردی عادی تبدیل شوم چرا که دچار بیماری افسردگی هستم و شرایط ‌ روحی بدی ‌دارم اما امیدوارم بتوانم کنار فرزندانم باشم و با این‌که خودم بدبخت بودم شاهد خوشبختی آنها باشم. تصمیم دارم بعد از آزادی از زندان سر مزار صابر بروم و از او حلالیت بخواهم. شاید روحم کمی آرام شود.

حرف آخر؟

چیزی برای گفتن ندارم. من زنی هستم که اعتیاد شوهرم زندگی‌ام را تباه کرد و قتل شوهرم خودم را نابود. احساس می‌کنم همه چیزم را از دست دادم. ای کاش کسی بود که من را راهنمایی می‌کرد و راهی مقابلم می‌گذاشت.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها