من در آن پرونده نماینده دادستان تهران بودم. ماجرا از این قرار بود که پسرنوجوانی در یک درگیری پسر دیگری را به قتل رسانده بود و خانواده مقتول بسیار اصرار میکردند که قاتل باید قصاص شود. من با این که میدانستم آن نوجوان قصد قتل نداشته است با این حال باید وظیفه قانونی خودم را انجام میدادم و به عنوان نماینده دادستان تهران درخواست کردم که متهم مجازات شود.
سپس اولیایدم در جایگاه حاضر شدند و تقاضای قصاص کردند. در تمام مدت پسرک را زیرنظر داشتم. بشدت مضطرب بود و معلوم بود که حال خوبی ندارد.
وقتی نوبت به پسرک رسید در جایگاه حاضر شد. او گفت: مقتول میخواسته به من تعرض کند و برای این که جلوی او را بگیرم با چاقو زدمش. من نمیخواستم او را بکشم ضربه را زدم که بتوانم از دستش فرار کنم. متاسفانه این پسر مدرکی نداشت که این موضوع را ثابت کند با این که از ابتدای بازجوییها همین نکته را گفته و اعلام کرده بود تنها انگیزهاش برای قتل همین بوده اما از آنجایی که مدرک محکمهپسندی نداشت نمیشد قتل را به عنوان دفاع مشروع دانست.
شرایط سختی بود من میدیدم پسرک چطور تحتتاثیر این اتفاق قرار گرفته است. او یک جانی باالفطره نبود. از آنجایی هم که از همان ابتدای بازجوییها مساله تعرض را مطرح کرده بود میشد حدس زد که واقعیت را میگوید اما چون مدرکی وجود نداشت به لحاظ قانونی نمیشد این موضوع را ملاک قرار داد.
وقتی از آن حادثه صحبت میشد پسرک بشدت گریه میکرد و دگرگون میشد و نمیتوانست خودش را کنترل کند.
پزشکی قانونی بیماری روانی او را تایید کرده بودند اما این موضوع هم نمیتوانست در پرونده تاثیری داشته باشد. چرا که این پسر بعد از قتل و تحت تاثیر آن بیمار شده بود و زمان ارتکاب جرم سالم بوده است. دلم میخواست به این متهم کمک کنم اما وظایف قانونیام اجازه نمیداد و من باید از حق دفاع میکردم. تقریبا دادگاه تمام شده بود. مادر پسرک گریهکنان به سمت اولیای دم رفت و با شیون و ناله از آنها خواست که از خون پسرشان بگذرند. آنها به حرف مادر متهم توجهی نکردند. این زن گریهکنان التماس میکرد. ناگهان دیدم که متهم فریاد میزند و خودش را به دیوار میکوبد. او محکم سرش را به دیوار میکوبید جوری که سربازها نمیتوانستند او را کنترل کنند. خیلی گریه میکرد و حالش خیلی بد بود.
به هر سختی که بود او را کنترل کردیم و به دستور قضایی پسرک را به دفتر بردند تا به او رسیدگی کنند. این پسر وقتی گریههای مادرش را میدید از خود بیخود میشد. دادگاه تمام شده بود. من میتوانستم به عنوان یک انسان از اولیای دم بخواهم تا پسرک را ببخشند.
به سراغ آنها رفتم و خواستم تا در مورد قصاص بیشتر فکر کنند. قبول نمیکردند و میگفتند حاضر نیستند این کار را بکنند و با این که میدیدند پسرک چطور زجر میکشد و ناراحت است اما راضی نمیشدند. دیگر نمیشد کاری کرد. حرف زدنهای من هم فایدهای نداشت.
مدتی بعد با آنها در دفتر خودم قرار گذاشتم و دوباره در مورد رضایت با آنها حرف زدم. نمیدانستم چه میشود و چه باید بکنیم. عذاب وجدانی که این پسر دچارش شده بود آنقدر زیاد بود که او را به یک بیمار روانی تبدیل کرده بود. تلاش من در آن زمان نتیجه نداد اما بعدها شنیدم که پسرک موفق به جلب رضایت شده است و از مرگ نجات یافته. البته مادرش میگفت همچنان بیمار است و تحت مداوا قرار دارد. حتی پسرک برای مدتی در بیمارستان بستری شد.
عذاب وجدان برای افراد گاه آنقدر زیاد است که زندگی آنها را تحت تاثیر قرار میدهد. این پسر کار بچهگانهای کرده بود و حتی اگر در مورد انگیزهاش درست میگفت باز هم میشد گفت که فرصت فرار داشته است اما او نتوانسته بود تصمیم درست بگیرد و این طور دگرگون شده بود.
صفر خاکی - دادیار دادسرای جنایی تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم