سریالی در ژانر پلیسی که حتما حس خشونت را در ما بیدار میکند و کاری طنز که حس طنازی را در وجودمان زنده مینماید و همه و همه تجربیاتی است که ارزان بهدست نمیآید بلکه میلیونها تومان هزینه میشود و نیرو و ساعات متوالی صرف میشود تا شاید مخاطب یا مخاطبانی راضی شوند.
حال اینکه ما چگونه برای این گزارشها میرویم و با چه شرایطی گزارش تهیه میکنیم داستان خاص خودش را دارد و حکایت این گزارش که در پیش رو تقدیم میشود از آن حکایتهاست.
الو، سلام ، حال شما خوبه؟..... گزارش پشت صحنه از فیلم یا سریال؟...... تله فیلم پسر ارشد من؟.... کار برای نوروزه 89 پخش میشه؟...... کارگردان سعید اسدی. خب تهیهکننده کیه؟.... جواد نوروزبیگی و افشین صادقی هم مجری طرحه. باشه چشم هماهنگ میکنم برای شماره ویژه نوروز میرسونم. خداحافظ.
و حکایت گزارش از پشت صحنه تله فیلم پسر ارشد من از اینجا آغاز میشود.
آقا بعد از اینکه فرش رو شستی، شیشه پنجرهها رو هم پاک کن و بعدش این پردهها روبنداز ماشین لباسشویی، اگه زحمتی نیست بعد از جارو کردن اتاقها ظرفها رو هم بشور. من دارم میرم تهیه گزارش، یادت نره غذای بچه رو بدی.
هماهنگی با افشین صادقی انجام و قرار بر این شد که با مترو برم و ایستگاه قلهک منتظر راننده باشم چون اگر قرار بود خودم برم شاید توسر بالایی کوچه پس کوچههای فرمانیه یه جورایی گم میشدم. نیم ساعتی منتظر ماندم خبری نشد !... یکساعت هم گذشت !
بعد از کلی تلفن و پیغام پسغام با مدیرتدارکات درمیان هیاهوی بسیار برای هیچ که در بیرون از ایستگاه مترو وجود داشت، با مدیر تولید پروژه کیومرث عباسی نوده تماس گرفتم و گفتم تلفن رانندهای که فرستادند رو بدهند اگه بنده خدا گم کرده من پیداش کنم. به هر حال محیط ناآشنای قلهک و فرمانیه این حرفها رو هم داره.
دو ساعتی گذشت که اگر این 2 ساعت رو تو کوچه پس کوچههای فرمانیه گم شده بودم دلم نمیسوخت. خلاصه سرتون رو درد نیارم، اگر دستور دبیرسرویس محترم و ارادتی که به آقایان نوروزبیگی و صادقی و سعید اسدی (که در تهیه این گزارش کمال همکاری را کردند) دارم نبود و از همه مهمتر وظیفه روزنامهنگاری، حتما برگشته بودم تا در امر خطیر و سنتی خانه تکانی به همسرم کمک کنم.
ورود به لوکیشن
با وارد شدن به آپارتمان درندشتی که لوکیشن فیلم تلویزیونی پسر ارشد من است با چهرههای آشنایی روبهرو شدم؛ معصومه آقاجانی از پیشکسوتان عرصه هنر دوبله و تئاتر و همچنین سیروس ابراهیمزاده که بازیهای به یاد ماندنی اونظر تماشاگران چند نسل را به خود معطوف کرده است و همچنین سعید اسدی که از کارگردانان فرهیخته سینمای ایران است و کارنامه کاری موجهی را از او شاهد بودیم.
گروه در حال ضبط سکانس 50 است. در این سکانس سیروس ابراهیمزاده در نقش مهرداد به عنوان کارگردان تئاتر وارد منزل زیبا خانم با بازی معصومه آقاجانی که از بازیگران قدیمی است شده و قصد دارد او را برای بازی در نمایش اتللو اثر به یاد ماندنی شکسپیر راضی کند. اما آنگونه که متوجه شدم این ملاقات بیشتر بهانهای برای آشنایی بیشتر مهرداد با این خانم هنرپیشه است. ظاهرا امر خیری در پیش است.
و البته به دست آوردن این اطلاعات ذیقیمت به همین راحتی که در چند جمله نقل شد اتفاق نیفتاد بلکه حکایتی دارد که با اجازه بزرگترها مابین برداشتهایی که صورت میگیرد عرض میکنم. وقتی کار قطع شد طبق روال به سراغ منشی صحنه رفتم تا اطلاعاتی درخصوص این سکانس و پلانهایی که میگیرند کسب کنم و در حین همین پرسش و پاسخ متوجه شدم که اصلا کارم حرفهای نبوده و اطلاعاتی که منشی صحنه ثبت میکند را باید از بقالی سر کوچه میگرفتم نه از ایشان!
اما خوشبختانه تدبیر و آرامش کارگردان بعد از متوجه شدن موضوع به داد من رسید تا دیگر برای کسب اطلاعات از لوکیشن خارج نشوم! دراین حین متوجه شدم که برای گرفتن عکس از آرش شاهمحمدی عکاس پروژه نیز باید از منشی صحنه اجازه دریافت میکردم و پس از سالها فعالیت در این حیطه اولین باری بود که متوجه شدم منشی صحنه به غیر از ثبت اطلاعاتی که برای زمان تدوین به کمک کارگردان میآید وظایف متعدد دیگری را هم به دوش میکشد تا حدی که حق مصاحبه کردن با عوامل پروژه را هم ایشان باید به خبرنگار اعطا کنند و به دوش کشیدن این وظایف خطیر دستمریزاد دارد.
بگذریم و بپردازیم به ادامه گزارش.
تصویربرداری این سکانس که از دوستان متوجه شدم سکانس پنجاهم از فیلمنامه سهیل امیرشریفی و حامد رجبی است بعداز یک تمرین ادامه یافت.
دوربین به سمت زیبا تراک میکند و در این حین رو به مهرداد میگوید: من حاضر نیستم با شما کار کنم. شما به من توهین کردید و مهرداد در پاسخ: من که چیزی نگفتم. و زیبا که اندکی دلخور و ناراحت است میگوید: نگفتین من باید سیاه بشم؟ مگه من دلقکم. جواب طرفدارام رو چی بدم؟
و سیروس ابراهیمزاده با همان بازی شیرین همیشگیاش به زبان میآید که: من چه کار کنم مرحوم شکسپیر این گونه نوشته. اتللو سیاه پوسته، وقتی اون سیاهه، مادرش که نمیتونه سفید باشه.
زیبا در میان حرف مهرداد یکباره به او میتوپد که این متد مدرن شما مزخرفه آقا. شما میگین شخصیتی که توی نمایشنامه نیست را تخیل کنیم؟ شما اصلا بویی از هنر نبردید.
و مهرداد که نمیخواهد کم بیاورد در پاسخ او میگوید: شاید ولی از ژنتیک سر درمی آورم.
بگو مگوی این دو شخصیت قصه داشت گرم میشد که بلای رفتن برق نازل شد. و تمام نورها خاموش شدند. تا تماس با اداره برق برقرار و تکلیف گروه برای ادامه یا عدم ادامه کار روشن شود به سراغ کارگردان میروم؛ اما او که از این فرصت برای مطالعه فیلمنامه استفاده میکند مزاحم او نمیشوم و برای گپ کوتاهی با معصومه آقاجانی به سمت او میروم.
آقاجانی ضمن اشاره به این که برای اولین بار است با آقای اسدی کار میکنم، میگوید: اسدی کارگردان باسوادی است و کار با او راحت است چرا که همیشه باآمادگی کامل و دکوپاژ به سر صحنه میآید و فرصت کافی برای به حس رسیدن و تمرین بازیگر میگذارد، که این از محاسن یک کارگردان موفق است و این را در کارهای قبلی شان ثابت کردهاند، به همین دلیل پذیرفتم که با ایشان کار کنم.
او با توضیح این که نقش یک بازیگر پیشکسوت را در این تله فیلم ایفا میکند، میافزاید: به نظرم این نقش از حساسیت خاصی برخوردار است چون به دنیای بازیگران مربوط میشود. زیبا بازیگر 60 سالهای است که فکر میکند چون سالها روی سن نقش اول را بازی میکرده کسی حق ندارد او را مسن ببیند و هنوز در دنیا و رویای نقش دزدمونا مانده است که البته همه این مسائل به صورت طنز موقعیت در این فیلم مطرح میشود.
بالاخره برق هم آمد و گروه برای ادامه کار آماده میشود.رضا بابک که نقش پستچی را ایفا میکند به جمع میپیوندد و یکراست به سمت اتاق گریم میرود.
تا همگی آماده شوند لازم میدانم اطلاعاتی درخصوص قصه این فیلم بدهم که هم ماجرا دستگیرتان شود و هم جواب این سوال که چرا نام فیلم پسر ارشد من است.
ماجرا از این قرار است که مهرداد پیر پسر 70 سالهای است که ازدواج نکرده و به دنبال همسری میگردد که از قضا پسری داشته باشد تا همدم و رفیق او شود و درواقع نقش پسر ارشد او را بازی کند. در این بین پستچی محل که با همه آشناست قدم پیش گذاشته و پیرزنهای دم بخت را به او معرفی میکند، که زیبا یکی از آنهاست. همانگونه که متوجه شدید او بازیگر است بنابراین مهرداد که هیچ اطلاعاتی درزمینه هنر آن هم تئاتر ندارد به عنوان کارگردان تئاتر پای خود را به زندگی او باز میکند و کمدی موقعیتی که خانم آقاجانی در بالا از آن صحبت کردند از همین ساختار قصه نشأ ت میگیرد.
ظاهرا همه چیز روبراه است. رضا بابک هم وارد میدان میشود سکانس 51، پلان یک.
صندوقچهای قدیمی در میانه کادر دوربین علیرضا ودادتقوی است که کنار آن زیبای 60 ساله نشسته و با مرور عکسهای قدیمیاش خود را همچنان در دنیای نقشهایی چون دزدمونا میبیند. او همینطور که با حسرت به عکسهای جوانیاش مینگرد با ناراحتی به مهرداد میگوید: من دیگه سینما رو دوست ندارم، نمیخوام تو هیچ فیلمی بازی کنم. از من میخوان نقش پیر زنها رو بازی کنم!
او در حالی که چند عکس از جوانیهایش را به مهرداد و دوستانش که همگی پشت سر او ایستادهاند نشان میدهد میگوید: شما این نقش رو به من میدید؟ نه، شما هم نمیتونین. برین برای خودتون یه بازیگر هم سن و سال نقش تون پیدا کنین. من چرا باید نقش یه آدم پیر رو بازی کنم؟ من هنوز دزدمونا هستم آقا، نه مادر اتللو.
در این زمان دوربین که روی یروجیب و پنتر قراردارد از زیبا که خم شده و زیر گریه میزند به سمت عقب تراک کرده و همزمان کرین میکند و از بالای سر زیبا به سمت مهرداد و دوستانش میرود. و حسن پستچی که این لقمه را برای مهرداد در نظر گرفته بود رو به مهرداد میگوید: این بابا قاطی داره بیاین بریم. و در جواب مهرداد که میگوید به پسرش تلفن کنیم. با اصرار و اضطراب اورا به سمت بیرون از منزل هدایت میکند.
سعید اسدی که پس از چند برداشت از این سکانس و حرکت دوربین راضی است کات میدهد و تا گروه برای نماهای بعدی آماده شوند درباره کار توضیح مختصری میدهد: این فیلم برای سیما فیلم تهیه میشود و قرار است در ایام نوروز از یکی از شبکههای سیما پخش شود، فیلمی با قصهای اجتماعی است که گرایشی به طنز دارد و ماجرای خواستگاری مرد 70 ساله ای است از خانمهای مسن و بازیگرانی چون سیروس ابراهیمزاده، رضا بابک، مریم امیر جلالی، معصومه آقاجانی، افسانه ناصری، بهناز سلیمانی، پژمان کاشفی، سیاوش ناظم و..... و آیدا اسدی و عرفان یزدانفر بازیگران خردسال این فیلم تلویزیونی هستند.
اسدی در جواب این که تولید فیلم در چند جلسه به پایان میرسد میافزاید: طبق تجربیات و سوابق قبلی، معمولا با برنامهریزیای که انجام میشود تولید فیلمهای معروف به 90 دقیقهای تلویزیونیای که تاکنون ساختهام حدود 18 روز طول کشیده است و امیدوارم این کار نیز قبل از 20 جلسه تصویربرداری به پایان برسد.
او که اکثر تجربیاتش در عرصه سینما بوده با فیلم اکباتان وارد ساخت فیلمهای تلویزیونی شده و پسر ارشد من پنجمین کار او در زمینه فیلمهای تلویزیونی است او میگوید: همان حساسیتی که در سینما دارم در فیلمهای تلویزیونی هم بخرج میدهم.
بهناز وفایی وحدت
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم