بخش فنی مهندسی ما در دانشگاهها میبایست توجه اهمیت علوم انسانی، و جنبه فرهنگ بخش آن باشد و از جمله قدمهایی که در این راه برداشته شده، تاسیس رشته فلسفه علم در دانشگاه است.
معمولا در جوامع دانشگاهی کشور علوم انسانی کماهمیتتر از علوم پایه و فنی و مهندسی دانسته میشود، در حالی که در دانشگاههای غربی، اهمیت به علوم انسانی روز به روز بیشتر دیده میشود. در این میان با توجه به سخنان رهبر معظم انقلاب درباره لزوم بازنگری در مبانی علوم انسانی در دانشگاهها، به نظر میرسد به واسطه این بازنگری میتوان به اهمیت و جایگاه علوم انسانی بیشتر پی برد. براین اساس در گفتگو با دکتر مهدی گلشنی، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و رئیس سابق پژوهشگاه علوم انسانی با توجه به تجربه ایشان از دانشگاههای مختلف جهان، اهمیت علوم انسانی مورد بررسی قرار گرفته است.
دکتر مهدی گلشنی، متولد سال 1317 و دارای دکترای فیزیک از دانشگاه برکلی است. وی استاد دانشگاه صنعتی شریف، عضو پیوسته فرهنگستان علوم، رئیس گروه علوم پایه آن، سرپرست گروه علوم پایه شورای عالی برنامهریزی، رئیس و بنیانگذار گروه فلسفه علم دانشگاه صنعتی شریف، عضو فرهنگستان علوم، عضو آکادمی علوم جهان اسلام، عضو انجمن اروپایی علم و الهیات، عضو انجمن استادان فیزیک آمریکا، عضو مرکز الهیات و علوم طبیعی برکلی، عضو موسس انجمن بینالمللی علم و دین کمبریج است و بیش از 15سال رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بود. وی استاد نمونه و استاد ممتاز دانشگاه صنعتی شریف، برنده جایزه درس علم و دین از بنیاد تمپلتون آمریکا، داور بینالمللی جایزه علم و دین تمپلتون و 2 بار برنده جایزه کتاب سال ایران بوده است، اخیرا هم دکتر گلشنی، در مراسم بزرگداشت مشترک فرهنگستانها، گرامیداشت نامآوران کشور درعرصه علم، ادب و هنر، نشان درجه یک دانش را از رئیسجمهور دریافت کرد. گلشنی تاکنون چندین کتاب و بیش از یکصد مقاله پژوهشی در زمینه فیزیک، آموزش فیزیک، فیزیک و فلسفه و علم و دین به رشته نگارش درآورده که از جمله کتابهای فارسی ایشان میتوان به «قرآن و علوم طبیعت»، «از علم سکولار تا علم دینی»، «علم و دین و معنویت در آستانه قرن بیست و یکم» و «تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر» اشاره کرد که بیشتر آنها به زبانهای عربی و انگلیسی ترجمه شدهاند.
جناب آقای دکتر برای ورود به بحث ضروری به نظر میرسد که بدانیم هدف از علم چیست و اصولا بشر در طول تاریخ در تلاش برای کسب علم، در پی چه بوده است و اکنون هم میخواهد با علم به چه چیزی برسد؟
در گذشته (قبل از رنسانس) 2 دیدگاه در مورد به دنبال علم رفتن وجود داشت؛ یک دیدگاه که در خیلی از کشورها وجود داشت این بود که علم را به خاطر ارضای حس کنجکاوی دنبال میکردند، دیدگاه دوم دیدگاه حاکم بر ادیان توحیدی(ابراهیمی) بود که هدف علم را درک آثار صنع الهی در طبیعت و به کارگرفتن امکاناتی که خداوند برای بشر فراهم کرده و در راه رفع نیازهای بشر عنوان میکردند. این دو دیدگاه نه تنها در جهان اسلام حاکم بود، بلکه در جهان غرب تا قبل از رنسانس هم حاکم بود. البته یک فرق اساسی در دوره قبل و پس از رنسانس از لحاظ فناوری وجود دارد؛ قبل از رنسانس فناوریها لزوما حاصل علم نبودند، حاصل تجارب بشری بودند. پس از رنسانس، بیشتر فناوریها که حاصل شد، واقعا محصول علم روز بودند، البته مواقعی هم بوده که فناوری باعث شد بشر به دنبال مباحث علمی جدید برود، ولی علم نقش مهمی در ایجاد فناوری داشته است.
فرق اساسی دیگر میان گذشته و عصر جدید این بود که آثار فناوریهای کوچک آن دوره دوران خیلی محدود و عمدتا مفید بودند. در میان آنها فناوریها مخدر (زیانآور) کمتر بود. در بعد از رنسانس بویژه در قرن بیستم دیدگاه سومی حاکم شد که ریشهاش در سخنان فرانسیس بیکن در بعد از رنسانس است، اما تجلیاش عمدتا در قرن بیستم بود و آن این بود که ضمن اینکه به دنبال این بودند که طبیعت را بفهمند و علم و محصول علمی آن که فناوری باشد وسیله کسب قدرت و ثروت شد. این بُعد زمانی که به ابعاد علم اضافه شد باعث شد که تأثیر فناوری خیلی فراگیر شود و از حد زندگی شخصی فراتر رود و تأثیر فناوری دیگر به صورت تأثیر اجتماعی درآمد، وقتی که این تغییر حاصل شد، عموما آثار فناوری بسیار متفاوت شد، بعد از رنسانس این تفکر حاکم شد که با علم همه مسائل را میتوان حل کرد، یعنی پس از ارائه نظریه نیوتن کمکم علوم پیشرفت کرد، صنایع هم به دنبال آن رشد کرد و این تفکر حاصل شد که با علم همه چیز را میتوانیم به دست آوریم. (البته نیوتن یک انسان موحد و خدایی بود و علم را به خاطر مطالعه آثار صنع الهی دنبال میکرد، آثار نیوتن یافت شده و مخصوصا در این بیست سال اخیر نیوتنشناسی خیلی رونق گرفت که وی به شدت یک انسان الهی بود و در مکاتباتش صریحا مینویسد که درباره مکانیک و... که تحقیق میکند به خاطر شناخت آثار صنع الهی است.)
میبینیم که از نیمه دوم قرن نوزدهم به این طرف، این تفکر بیشتر و بیشتر تقویت میشود که با علم همه کارها امکانپذیر است و تقریبا در سال1950میبینیم که «نهرو» سخنرانیای دارد که در آن صریحا میگوید: «هر چیزی را که ما میخواهیم به دست بیاوریم باید با علم به دست بیاوریم و چیزی را که علم برای ما به دست نیاورد، کسبشدنی نیست.» داناتر از نهرو، برتراند راسل بود که با وجود اینکه او یک فیلسوف غیر الهی بود و فقط برای علوم طبیعی و تجربی ارزش و اعتبار قائل بود و امور دیگر را علم حساب نمیکرد، جملات صریحی در این موضوع دارد، وی کتاب کمحجمی دارد که در حدود سال 1924 بعد از جنگ جهانی اول منتشر شده، در این کتاب شدیدا برای آینده علم احساس خطر میکند، برتراند راسلی که به غیر از علم تجربی، علمی را قبول ندارد، شدیدا احساس خطر میکند و میگوید این علم در دست قدرتمندان و اغنیا میتواند آینده بشر و تمدن بشری را به خطر بیندازد.
در آن زمان خطرات علم برای همه دانشمندان هویدا شده بود و یا این از درایت و آیندهنگری آنها بود که از آن زمان این هشدارها را میدادند؟
در نیمه اول قرن نوزدهم هنوز خطرات علم برای همه دانشمندان هویدا نبود. بعد از جنگ جهانی دوم کمکم دانشمندان و اندیشمندان متوجه شدند که علم تنها برای بشر آسایش نمیآورد و بر عکس نابودی به بار میآورد و همین طور که از آن زمان به جلو حرکت کنیم، از بعد از نیمه دوم قرن بیستم یعنی از سال1950 به بعد تعداد بیشماری از علما را میبینیم که احساس خطر میکنند، مثلا یکی از چیزهای جالبی که به یادگار مانده است، نامهای است که «بورن» یکی از برندگان جایزه نوبل در سال 1954، کمی قبل از فوت اینشتین به او مینویسد، در این نامه آمده است: «شنیدم که شما گفتید که من اگر یکبار دیگر به دنیا میآمدم فیزیک را دنبال نمیکردم و به دنبال هنر میرفتم، میخواهم به شما مژده دهم به خاطر آثار تخریبی که علم به بار آورده من هم به این نتیجه رسیدم.» فیزیکدان درجه اول و کسی که مسوول پروژه ساخت بمب اتم در آلمان زمان هیتلر بود چند سال پیش در94 سالگی فوت کرد، وی نامه خیلی زیبایی برای رئیسجمهور آلمان نوشت و خواستار این شد که «کلیه سلاحهایی که اکنون در حال ساخت آن هستید، خصوصا سلاح تخریب انبوه را کاملا کنار بگذارید و اصلا این تحقیقات را دنبال نکنید.» میخواهم بگویم که وضعیت از لحاظ مبارزه با آثار تخریبی این گونه تغییر کرده است. معالوصف شاید باورکردنی نباشد، اما آثار مستند از سازمان ملل متحد داریم که بخش وسیعی از علما و مهندسان در غرب به طور مستقیم و غیرمستقیم دستاندرکار ساختن سلاحهایی هستند که در راه نابودی بشر استفاده میشود، آمار رسمی سازمان ملل متحد میگوید که سه چهارم از مهندسان و علما دستاندکار این کار هستند، البته در همایشهایی چند نفر از دانشمندان اظهار کردند که نیمی از جمعیت دانشمندان و مهندسان در این بخش فعال هستند.
تعجب نکنید چند سال پیش آماری از دانشگاهMIT منتشر شد که نگاه اعتراضآمیزی داشت که درصد بسیار زیادی از پروژههای تحقیقاتی که ظاهرا ناچیز هستند، مرتبط با ساختن سلاحهای مخرب و نابودکننده هستند، البته با انتشار این آمار یک هوشیاری هم وجود دارد، البته هوشیاری که به وجود آمد در جنبههای مخرب مانند ساختن تولید سلاحها و... بود، ولی یک هوشیاری دیگر هم حاصل شد و آن آثار فرعی فناوری بود که این مهم بود که اسلوبها و زندگیها را تغییر میدهد و بخشی از این امر هم نتیجه این بود که پارادیمی غالب شد که معتقد است که هر کاری را که امکان انجامش وجود دارد، باید انجام داد.
چند سال پیش بنده در همایش علم و الهیات اسپانیا شرکت کرده بودم که فردی را از موسسه ماشین فولکس واگن دعوت کردند که رئیس بخش تحقیقات علمی آن بود، وی در سخنرانیاش گفت که «ما در فناوری به جایی رسیدیم و بر آن شدیم که هر کاری امکانپذیر هست باید انجام داد.» سخنرانی ایشان که تمام شد یک فیلسوف انگلیسی درخواست صحبت کرد و گفت: «بنابراین باید ختم بشریت را اعلام کرد.» منظورم این است که این تفکرغالب شده و زندگیها را تحت تأثیر قرار داده و دیگر خیلی توجه ندارند که از این فناوری چه چیزی حاصل میشود. اینکه بشر را از بین میبرد یک بُعد از اثرات آن است، اینکه سلاح بیولوژیکی میسازند که اثرات مخرب درازمدت بعد دیگر آن است، اینکه اسلوب زندگیها را تغییر میدهد و بشر را برده فناوری میکند، امور دیگری است که باید به آنها توجه کرد.
نقل قولی را از یک از دانشمندان آمریکایی بیان میکنم که خیلی خوب دیدگاهی را که فناوری در غرب به وجود آورده را نشان میدهد، او میگوید: «تلقی طبیعت به عنوان ماشین باعث پیشرفتهای فناوری بسیار شده است، اما اکنون میبینیم که مردم در سراسر جهان شیوههای سنتی زندگی را ترک میکنند که در تلاش برای سلطه فنی شریک شوند، تلاشی که بیشتر و بیشتر منتهی به ساختن ماشینهای تخریب انبوه میشود.» و اینشتین میگوید: «به نحو وحشتناکی روشن شده است که فناوری ما از انسانیت ما فراتر رفته است.» ببینید در دهه 50 اینشتین این حرف را میزند، یعنی زمانی که هنوز اینقدر آثار مخرب فناوری و علم مشخص نبود که نشاندهنده روشنبینی این دانشمندان است که هنوز آثار فناوری این قدر نمایان نشده بود این هشدارها را میدادند.
بخشی از انتقادهای این دانشمندان در مورد معایب و اثرات منفی فناوری بر زندگی انسان است، این دیدگاه افراطی نیست، آیا آنهایی که از مصرف فناوری زده شدند، این انتقادها را مطرح نمیکنند؟
مطلبی را که یکی از دانشمندان نقل میکند بیان کنم تا موضوع روشن شود، ایشان میگوید که: «به یکی از دهکدههای شمال غربی کانادا رفتم، دهکدهای که متعلق به سرخپوستان بوده و با زنان سرخپوست صحبت کردم که نتیجه ورود تلویزیون به آن دهکده چه بوده است، توجه بفرمایید که این یک نمونه خیلی ساده است که میتواند این امر را بزرگنمایی کرد، زنان این دهکده چند نکته را بیان میکنند؛ پس از ورود تلویزیون مردان در مواقع یخبندان برای ماهیگیری از منزل خارج نمیشوند و ترجیح میدهند که تلویزیون تماشا کنند. دیگر از حیوانات مراقبت لازم را نمیکنند، از تمایل کودکان به بازیهای سنتی کاسته شده است، همسایهها دیگر به طور دستهجمعی برای جشن از خانهها بیرون نمیآیند، سنت قصهگویی از بین رفته است، مردان، کودکان و زنان خواستههای نویی مانند اتومبیلسواری پیدا کردند.» این نمونهای است که میتوان در شهرهای مختلف تأثیر فناوری را بر ابعاد مختلف زندگی در مقیاس بزرگتر به وضوح دید.
«نیوپست من» از اندیشمندان آمریکایی است و کتابی نوشته که دکتر صادق طباطبایی آن را ترجمه کرده است. عنوان کتاب «Tecnopoly» است که منظور آن در بند کردن انسانها توسط فناوری است که به همت انتشارات اطلاعات منتشر شده است، کتاب بسیار خوبی است، نویسنده دیدگاه افراطی ندارد که فقط بخواهد با فناوری بجنگد، وی فردی است که عیبها را بیان میکند و راههای علاج را هم پیشنهاد میکند. «پست من» در مورد عیبهای فناوری جدید مینویسد: «فناوریهای جدید از یک طرف چیزهایی را به ما میآموزند و از طرف دیگر چیزهایی را از ما میگیرند. اتومبیل به ما امکان رفتوآمد راحت را میدهد، ولی آبوهوا را آلوده میکند.» بنابراین وی معتقد است فناوری جنبههای مثبت و منفی دارند و باید از جنبههای مثبت آن هم استفاده کنیم و سعی کنیم که آثار جنبههای منفی آن کاسته شود. مردم دنبال این میروند که خود را با تکنیکهای جدید وفق دهند، تکنیک و ماشین بر اراده انسان وارد شده است و جامعه سیستم ایمنی و قدرت دفاعی خود را در برابر سیل اطلاعات از دست داده است، این قدر اطلاعات وسیع و سطح آن زیاد است که ناخودآگاه انسان باید برای امور مختلف تصمیم بگیرد. وی معتقد است در جامعه تکنوپولی، یعنی جامعهای که ویژگی آن انحصار کشیدن انسان از طریق فناوری، اصل تکنیک در خدمت انسان به صورت اصل تکنیک خدای انسان درآمده است، یعنی به طور خلاصه تکنیک بر زندگی اجتماعی و فرهنگی ما حاکم شده است. اکنون این سوال مطرح میشود که چرا این اتفاق افتاده است؛ اولا شکی نیست که فناوریهای جدید از نظر مقیاس و مقدار آثار قابل مقایسه با فناوریهای قدیم قابل مقایسه نیستند، مقیاس خیلی متفاوت است، ولی چیز مهمی که آثار فناوری را با قبل متفاوت میکند، دیدگاه و جهانبینی حاکم بر فناوری فعلی است که این دیدگاه و جهانبینی مادیگراست. این دیدگاه که به وسیله یکسری از عوامل تثبیت شده است از جمله اینکه صنایع و فناوریهای بزرگ عمدتا در خدمت قدرتهای بزرگ هستند یا در خدمت صنایع بزرگ هستند و آنها هم در درجه اول قدرت اقتصادی و دفاعی برایشان مطرح است، بنابراین حکم میکند که به این لحاظ فناوری را در نظر بگیرند.
اکنون در برخورد با فناوری چه دیدگاههایی وجود دارد و به نظر شما کدام منصفانهتر است؟
اکنون دو مکتب در مورد فناوری مطرح است که علما هم به تبع آن به دو دسته تقسیم میشوند؛ یک عده معتقدند که فناوری از لحاظ ارزشها خنثی است، این انسانها هستند که آن را برای کار مفید و مضر به کار میبرند. بنابراین خود فناوری خنثی است، گروه مقابل که اکثریت دارند معتقدند لااقل در وضعیت فعلی فناوری خنثی نیست، یعنی فناوریهای جدید بیشتر و بیشتر در جهت ارضای اهداف و برآوردن نیازهای خاصی هستند که منافع بشریت در این نیازها نیست. پس بنابراین فناوری خنثی نیستند، البته منکر این نیستند که میتوان آن را کنترل کرد، ولی هدفشان این است که با توجه به اهدافی که برای فناوریهای جدید پرورش پیدا میکند و تولید میشود نمیتوان گفت که فناوری خنثی است، ولی این دیدگاهها بر فناوریستها و افرادی که در کار تولید فناوری هستند حاکم شده به خاطر این است که جهانبینی مادی حاکم شده است.
جهانبینی مادیگرا چه نتایجی در حوزه علم و فناوری گذاشته است؟
این جهانبینی مادیگرا چند اثر و نتیجه داشته است؛ یکی نادیده گرفتن دغدغهها و نیازهای انسانی است، یعنی خواستیم اهداف خاصی را برآورده کنیم، مستقل از اینکه انسانها چه سرشتی دارند و فراموش کردیم نیازهای مادی فقط بخشی از نیازهای انسان است و کل نیازهای او نیست، نیازهای مادی انسانها اصولا به اعتقاد بعضی از اساتید حداکثر یک سوم از زندگی شبانهروز بشر را تأمین میکند، بقیه نیازهای روزانه یا مربوط به استراحت است و یا کارهایی است که با انسانهای دیگر سروکار دارد، یعنی کار خاص مورد نظر عمده زندگیشان نیست و عمده حوائجشان را تأمین نمیکند، آنهایی که عمیقتر فکر میکنند اصل وجود برایشان مطرح است، از کجا آمدهاند، کجا میخواهند بروند و منظور از زندگی چیست و چه کار میخواهند بکنند، برایشان مهم است. بنابراین این موضوعات دیگر کنار رفته است، مخصوصا این نادیده گرفتن به خاطر تخصصگرایی فوقالعاده است، یعنی افراد یک حوزه بسیار خاصی را مطالعه میکنند که هیچ اشکالی ندارد و با زندگی امروز هم نمیشود که تخصصگرایی مطرح نباشد، یعنی به قدری علوم وسیع شده که شیمی آلی به تنهایی از کل طبیعیات شفای ابنسینا بیشتر است، یعنی وسعت علوم ایجاب میکند که تخصصگرایی باشد، اما منتها چیزی که بعضی از علمای طراز اول زمان میگویند این است که تخصصگرایی نباید منجر به باریکنگری شود. باریکنگری و تخصصگرایی با هم فرق دارند، امروز یک فیزیکدان درجه اول زمان قرن بیستم هایزنبرگ میگوید که تخصصگرایی هست و باید هم وجود داشته باشد، ولی این نباید به قیمت این باشد که دانشمند کل دنیا را فقط به حوزه تخصصی خودش منحصر بداند و فقط با آن عینک کل دنیا را ببیند، وقتی با این عینک کل دنیا را ببیند، یعنی اینکه رشتههای دیگر را اصلا قبول ندارد. این دیدگاه اکنون آنقدر رایج شده که فیزیکدان طراز اول آمریکا انتقاد میکند و مقاله مینویسد که چرا متخصصان در سمینارهای مربوط به رشتههای هم شرکت نمیکنند، حداقل برای اینکه بدانیم در حوزههای دیگر چه خبر است، باید در این سمینارها شرکت کرد، ممکن است بعضی اوقات راهحلی و یافتهشان برای رشتههای دیگر هم مفید باشد، چرا مطالعات بین رشتهای را کنار گذاشتیم، بنابراین آنهایی که دارند از وضعیت موجود تخصصگرایی انتقاد میکنند، معتقدند که متخصصین نگرششان را وسیعتر کنند و جهان را منحصر به تخصص و گرایش خود ندانند. فناوری که در خلأ انسانها مطرح نیست، فناوری برای انسانهاست و باید برای انسانها مفید باشد، بنابراین مستلزم این است که دید وسیعتر شود.
جناب آقای دکتر گلشنی به نظر شما این تخصصگرایی همراه با باریکاندیشی چه نتایج منفی را در پی داشته است؟
یکی از کارهایی که فناوری به خاطر تخصصگرایی انجام داده این است که ما را از دغدغههای انسانی و نیازهای طولانیمدت انسانی غافل کرده است. یکی دیگر از نتایج، نادیده گرفتن ارزشهای اخلاقی است، یعنی در تولیدی که ما میخواهیم انجام دهیم باید بدانیم که محصول ما برای انسانها چه دستاوردی دارد، این دغدغه در خیلی از جاها منجر به تشکیل کمیتههایی شده است، البته صاحبان صنایع آنقدر قدرت دارند که بعضی مواقع اینها را «وتو» میکنند، اما در آمریکا و انگلستان کمیتههایی تشکیل داده که متخصصین رشتههای اخلاق، پزشکی، علوم پایه، الهیات و...در آن هستند که تصمیمها از ابعاد مختلف حتی در مورد نتایج درازمدت بررسی شود، این مباحث هست که ما را وارد حوزه علوم انسانی خواهد کرد.
یکی دیگر از آثار این تکنگری و حاکمیت جهانبینی مادی این شده که جستوجوی قدرت و ثروت از علم در اولویت باشد که متأسفانه این امر در کشور ما هم نفوذ پیدا کرده و خیلی از کارهایی که انجام میشود هدف اولش قدرت و ثروت است، یکی دیگر از آثار این جهانبینی نادیده گرفتن مراتب بالاتر واقعیت است؛ ما کی هستیم، از کجا آمدهایم، آیا ورای عالم مادی چیز دیگر هست و یا نیست؟ خیلی جالب است که میبینیم که این سوالات از طرف بزرگترین علمای عصر حاضر مطرح میشود کسانی که در محیط دینی پرورش پیدا نکردند و در محیطهای علمی هم مغفول است.
بنده خودم یکی از کیهانشناسان طراز اول جهان را در سال 1998 دیدم که میگفت بنده ملحد بودم، ولی بعد دیدم که نمیتوانم با پوچگرایی و بیمعنا بودن جهان زندگی کنم، این سوالات اکنون برای خیلیها مطرح است. از حوزههای مختلف علمی در کنفرانسهای دینی شرکت میکنند، سال گذشته در چنین زمانی در کمبریج سخنرانی داشتم و متوجه شدم که شرکت کنندگان از حوزههای مختلف علمی هستند، در کشور ما کمتر این قضیه در رشتههای فنی مهندسی اتفاق میافتد که در چنین جلساتی شرکت کنند. در غرب از تمام رشتهها در چنین کنفرانسهایی شرکت میکنند، برای اینکه مقداری متوجه شدند که قضیه غامضتر از این حرفهاست.
همچنین میبینیم که فیلسوف انگلیسی نیکولاس مکسول به این منظور کتابی با عنوان «از علم(دانش) به حکمت مینویسد و معتقد است که این مسیری که ما طی میکنیم در انتهایش حکمت نیست و بعد مقالهای مینویسد که در سال 2008 در مجلهای منتشر شد که در آن مینویسد: «ما باید فلسفه علم را عوض کنیم، چون این آثار برای علم حاصل شده است و جهان را نه در حد ماده بلکه بیشتر از آن ببینیم.» بالاخره نکته مهم، جدایی علم و فناوری از حکمت است، حکمت یعنی اینکه ما قضاوت جامعنگر، دورنگر و لحاظهای اخلاقی و... را داشته باشیم، کسی که کتابی با این معنا و مفهوم را در انگلستان منتشر میکند به خاطر این است که احساس میکند بشر امروز از این حالت دور شده است. یک فیلسوف انگلیسی به نام «ماری ویچلی» چند سال پیش در فرانسه سخنرانی داشت که میگفت عصر ما عصر کثرت اطلاعات است، به طور مرتب سطح اطلاعات افزایش مییابد و عمق آن کاسته میشود، یعنی ما عمیقنگر نیستیم و فقط به چیزهای ظاهر نگاه میکنیم و هشدار میداد که اینها نویدهای خوبی برای بشر ندارد. به هر حال اینها نکاتی است که اندیشمندان غربی گفتند و خلاصه حرفهایشان این است که علم و فناوری امکاناتی معین میکند ولی حدود را معین نمیکند، این حدود باید از جای دیگری معین شود، علم به ما میگوید که چه کار میتوانیم انجام دهیم این علوم انسانی است که میگوید چه کار باید بکنیم و چگونه از تواناییهایمان میتوانستیم استفاده کنیم، این مرز متأسفانه در بسیاری از محیطهای علمی ما روشن نیست و در دانشگاههای ما به شدت مورد غفلت است.
آقای دکتر پس به نظر شما چه کار باید کرد؟ راه مطلوب و مورد نظر شما چیست؟
اگر فناوری به تنهایی نمیتواند برای بشر تکلیف معلوم کند، باید به سراغ چیزهایی برویم که برای ما تکلیف معین میکند و پاسخ دهد که رابطه فناوری و جامعه و رابطه فناوری و انسانها و رابطه فناوری با دین چیست؟ باید اینها پاسخ داده شود. اگر بخواهیم این سوالات پاسخ داده شود باید به دانشگاهها راه پیدا کند، یعنی این دانشگاهها هستند که باید رابطه فناوری را با فرهنگ و... را تعیین کنند تا فناوری حق مثبت خود را ادا کند تا بُعد منفی فناوری بر ما مسلط نشود، این دانشگاهها هستند که این کار را باید انجام دهند، اولا «پست من» که مطالعه دقیقی از فناوری دارد و کتابی در این باره دارد که قبلا گفتم و ترجمه آن منتشر شده، پیشنهاد دارد و میگوید: باید با دقت در تبعات فناوری بنگریم و کورکورانه فناوری را تقلید نکنیم؛ در سیستم آموزش و پرورش تجدید نظر کنیم و آگاهی دهیم که چنین امکاناتی هست و چنین مخاطراتی وجود دارد و در هر مورد به چه چیزهایی باید توجه کرد، مهمتر از همه این است که متخصصان را در حوزه باریک علمی پرورش ندهیم، متخصصان باید بعد و اطلاعات وسیعتری پیدا کنند. پستمن خودش میگوید که تاریخ، فلسفه علم و معناشناسی را به آنها یاد بدهیم، اما فقط به عنوان مثال اینها را ذکر میکند. بعد میگوید که به مذهب روی آوردید و به سوالات اساسی از کجا آمدهاید و مقصد ما کجاست؟ توجه کنیم. این سوالات که درغرب مطرح شده باعث شده که اندیشمندان به فکر افتادند که لااقل در دانشگاهها معلومات فناوریستها را از حد فعلی وسعت دهند. در سال 2003 نامهای از طریق یک عدهای از اساتید MIT در نیویورک تایمز منتشر شد که در آن ذکر شد فارغالتحصیلان مهندسی افراد جامعی نیستند و نمیتوانند در اجتماع مفید واقع شوند، یک راه چارهای باید برای آنها پیدا کرد، رئیس وقت دانشگاه کمیتهای از اساتید علوم انسانی و مهندسی تشکیل داد و تصمیم گرفت که واحدهای دانشگاهی را وسعت دهند، بسیاری از علوم انسانی را در دانشگاه وارد کردند و حتی رشتههای بین رشتهای و میان علوم انسانی و مهندسی و همچنین میان علوم انسانی و علوم پایه که نیمی از درسها علوم انسانی و نیم دیگر مربوط به علوم دیگر باشد تأسیس کردند، یعنی یکی از دانشگاههای معروف فناوری در آمریکا بیشترین واحدها و رشتههای علوم انسانی را ارائه میدهد و بعضی از شخصیتهای درجه اول علوم انسانی در آنجا تدریس میکنند و به طور مرتب در آنجا سخنرانی دارند.
نمونهای از اقداماتی که در غرب اتفاق افتاده که میتواند برای ما الهامبخش باشد را بیان میکنید؟
اولا یکی از اولین اقداماتی که در غرب بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد، در آمریکا رخ داد که یک انجمن تخصصی تشکیل شد که وظیفه آن این بود که در حوزههای بین فلسفه و فناوری بررسی کنند و ببینند که فلسفه چگونه میتواند به فناوری کمک کند. به اصطلاح دیالوگی میان فلسفه و فناوری راه بیاندازند. یکی دیگر از اولین مراکزی که در این امر اقدام کرد دانشگاهMIT بود و مدرسه علوم انسانی و اجتماعی را در سال 1959 راهاندازی کرد( چون میدانید که غرب علوم انسانی در اصطلاح ما را به دو بخش علوم اجتماعی و انسانی تقسیم میکنند، وقتی بنده در این گفتوگو صحبت از علوم انسانی میکنم جامع آنها را در نظر میگیرم) و تعداد کثیری رشته وحوزههای بین رشتهای ایجاد کردند که در سال 2002 هم این را تعمیم دادند و رشتههای هنری را به این رشتهها اضافه کردند. در نیویورک انجمن علوم انسانی و فناوری به راه افتاد که تعامل فناوری و علوم انسانی را بررسی کند. یک کنفرانس سالیانه برگزار میکند و همچنین مجلهای دارد که به طور منظم منتشر میشود. در آمریکا یک کمیتهای با عنوان کمیته اعتبارگذاری مدارک مهندسی و فناوری وجود دارد که مدارک مهندسی و فناوری را ارزیابی میکند و اعتبار میدهد. صریحا اعتقاد این انجمن این است که دانشجوی مهندسی حتما باید تعدادی از واحدهای علوم انسانی را بگذارند. در بعضی از دانشگاهها حتما باید به اندازه یک ترم کامل واحد دانشگاهی بگذرانند. این کمیته معتقد است که فهم ملاحظات اخلاقی، اجتماعی و ایمنی برای یک شغل مهندسی موفق ضروری است، دانشگاهMIT علاوه بر مرکز علوم انسانی، اجتماعی و هنر برنامهای را تحت عنوان «علم، فناوری و جامعه» را هم راه انداخته است که هم از متخصصان علوم پایه، مهندسان و علوم انسانی در آن هستند که چگونه دیالوگ بین اینها راه بیفتد، البته این گروه به دنبال این هستند که ببینند که فناوری چگونه با مقتضیات جامعه میتواند همراهی داشته باشد و کمک کند. این موارد باید برای ما مایه رشک باشد که بخشهای علمی ما بیشترین فاصله را با علوم انسانی دارند.
اکنون در بعضی از دانشگاههای غرب دروسی در ارتباط با ابعاد فرهنگی فناوری ارائه میشود که برای نمونه بیان میکنم؛ در دانشگاه استانفورد درس «علم، فناوری و جامعه معاصر» و درس «اخلاق، علم و فناوری» وجود دارد، همچنین درس «فرهنگ و فناوری» در دانشگاه MIT، درس «مطالعات اجتماعی، اطلاعات و فناوری» و درس «ارتباطات، فرهنگ و فناوری» در دانشگاه جورج تاون. از این نمونه میتوان لیست خیلی وسیع ارائه کرد، چون غرب به دنبال رفع عیوب و اشکالات خود هستند، در تلاش هستند که با این رشتهها نواقص معلوم شود که ما از اینها غفلت داریم، اندیشمندان آنها دورنگری داشتند.
پس در غرب اکنون علوم انسانی را با علوم دیگر پیوند دادند و در حال افزایش مطالعات میان رشتهای برای افزایش فهم و درک دانشجویان هستند؟ این نگرشها از کجاها ناشی میشود؟
اینشتین در 5 اکتبر 1950 نامهای به نیویورک تایمز مینویسد، ببینید کسی که زندگیاش را در فیزیک گذرانده و بزرگترین فیزیکدان قرن بیستم است، چه مینویسد برای من حیرتآور است! مینویسد: «کافی نیست که به انسان یک تخصص، آموزش داده شود، اگرچه او ممکن است ماشینی مفید باشد، اما شخصیتی انسانی با رشد موزون نخواهد بود. لازم است که دانشجو شناختی از درک ارزشها داشته باشد، او باید احساس زندگی از زیبا و امور اخلاقی خوب داشته باشد و الا وی با این دانش تخصصی بیشتر به یک سگ تربیت شده شباهت دارد تا انسانی که به نحو موزون رشد یافته باشد. او باید بیاموزد اهداف انسانها در توهمات و رنجهای آنان را بفهمد تا رابطه مناسب با افراد جامعه پیدا کند، این چیزی است که من در نظر دارم و توصیه میکنم علوم انسانی مهم هستند، تأکید بیش از حد بر سیستم رقابتی و تخصص روحیهای را که همه حیات فرهنگی و از جمله دانش تخصصی به آن وابسته است از بین میبرند.»
انسان از این روشنبینی حیرت میکند که در آن زمان چنین اعتقاداتی وجود داشت، آن زمان که اینشتین این حرفها را میزند علوم انسانی در غرب چنین جایگاهی نداشت، چون علوم انسانی در آن موقع شدیدا متأثر از دیدگاههای پوزیتیویستی بود. بعدها به علت مسائلی که در علم اتفاق افتاد و متوجه شدند که بعضی از مسائل علم واقعا ابعاد فلسفی دارند و واقعا در آنها مفروضات فلسفی و... به کار رفته نگاه به علوم انسانی عوض شد. آن زمان که اینشتین این حرفها را زد، وضعیت علوم انسانی این قدر معلوم نبود، به هر حال چیزی که مسلم است این است که اکنون در غرب علوم انسانی شأن مهمی پیدا کرده و این هم عمدتا به خاطر ملاحظات دینی نبوده است، بلکه به خاطر منافع دنیوی آنهاست. وقتی که دانشگاه آکسفورد رشته «فیزیک و فلسفه» را در دوره کارشناسی راهاندازی میکند که نصف دروس فیزیک و نصف دیگر فلسفه است و وقتی که از مسوولان پرسیدم که این فارعالتحصیلان در کجاها مشغول میشوند، میگوید: اینها بیشتر به درد جامعه میخورند، اینها بهتر میفهمند که با انسانها چگونه سرو کار داشته باشند. بنابراین غربیها حداقل به خاطر دنیا هم شده به دنبال علوم انسانی رفتند که بتوانند از فناوری و فن برای انسانها استفاده بیشتر بکنند.
آقای دکتر! اگر نگاهی هم به تمدن اسلامی بیندازیم، به نظر شما چه عواملی باعث شد که علوم انسانی در کشور ما و یا در دیگر کشورهای در حال توسعه به علم درجه چندم تبدیل شد، برای برونرفت از این مشکلات شما چه پیشنهادهایی دارید؟
علم در جهان اسلام از بعد از قرن ششم هجری به دلایلی که خودش یک بحث مستوفی و مفصلی میطلبد؛ انحطاط پیدا کرد و عمدتا دلیلش رکود عقلگرایی بود، بنابراین علم برای چندین قرن رکود پیدا کرد و این درست در زمانی بود که اروپاییها از نظر علمی شروع به پیشرفت کردند و عاملی که باعث شد ما متوجه شدیم اروپاییها پیشرفت کردند، به خاطر این بود که متوجه شدند که اروپاییها دارند کشورهایشان را تسخیر میکنند. عثمانیها متوجه شدند و فتحعلیشاه وقتی در جنگ با روسها ماند، متوجه شد و حداقل متوجه شدند که باید سلاح هایشان را بیاموزند، ولی متأسفانه وقتی که به علم غرب رجوع کردیم، اینکه دانستن چگونگی ساخت سلاحها علم است و علم میتواند این را تولید کند، ولی عمدتا به فکر انتقال و مونتاژی مصنوعات غرب بودند. این دیدگاهی است که از اول حاکم بوده و متأسفانه تغییر هم نکرده است و اکنون هم بر ما حاکم است. اگر به عصر پهلوی و مقررات آن دوران نگاه کنیم، میبینیم که مهندسان پایه فنی را استخدام میکردند و عمدتا تصمیمگیریهای عمده مملکت در آزمان در دست مهندسان بود، مهندسینی که متأسفانه تفکر خیلی باریکنگرانه بر آنها حاکم بوده و هست، یعنی غیر از حوزههای خودشان چیزی را قبول ندارند. لااقل 11 سال در شورای عالی برنامهریزی که به ریاست وزیر برگزار میشد به عنوان رئیس گروه علوم پایه شاهد بودم که هر وقت یک درس علم انسانی برای بررسی میآمد که به برنامهها اضافه شود گروههای مهندسی مقاومت داشتند، برای مثال عرض کنم که سه درس فیزیک 1 تا 3 داشتیم که رشتههای مهندسی باید این واحدها را میگذراندند، اینها تلاش کردند که این را به دو درس چهار واحدی کاهش دهند، یعنی حتی به خاطر یک واحد این تغییر را ایجاد کردند. در چند ماه پیش بنده به رئیس دانشگاه شریف و معاون پژوهشی پیشنهاد تأسیس بخشی با عنوان پلی بین علوم انسانی و تجربی کردم، گفتند: امکان اینکه در شورای دانشگاه تصویب شود وجود ندارد، فاجعه را میتوان از این موارد ببینید! اگر این نگاهها تغییر نکند، مصیبت خواهیم داشت، چرا برای اینکه اینها متوجه نیستند که این علوم انسانی هستند که فرهنگساز است، فرهنگ افراد توسط علوم انسانی ساخته میشود. اکنون یک درصد بالایی از دانشجویان بسیار ممتاز به کشورهای خارج میروند. در سال 1987 گزارشی را به شورای عالی انقلاب فرهنگی دادم و گفتم 140 نفر در مدت 8 سال از دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف به خارج از کشور رفتند، از این تعداد، 20 نفر هم برنگشتند، ولی نکته این است که اولا دانشگاه در مقام دفاع برآمد که اصلا این تعداد خارج نشدند، در صورتی که بنده این تعداد را با اسامی معرفی کرده بودم. تحلیلی ارائه دادم که اینهایی که کشور را ترک کردند یک دلیلش دافعههای ما است و دلیل دیگرش جاذبههای آنهاست و دلیل مهمتر آن این است که هویتسازی نشده است که دانشجویان و اساتید ممتاز به اندک بهانهای به خارج از کشور میروند. آن کسی که هویت دارد اکنون در کشور آلمان استاد دانشگاه است و بعد از این مدت به علت علاقهای که به کشور دارد هر سال وارد کشور میشود و کتابهای ادبیات و هنر را برای توزیع میان دانشگاهها به آن کشور میبرد و به این کار هم افتخار میکند. آن کسی که هویت دارد و با توجه به اینکه استاد برجسته فیزیک در آمریکا بود و میخواست به ایران بیاید و آمریکاییها نگذاشتند، وصیت میکند که او را در اصفهان دفن کنند. این بیهویتی از اینجا ناشی میشود که فرهنگ خودمان را نمینشاسیم و اصولا به این چیزها علاقه نداریم. اکنون دانشجویان و تحصیلکردههایی داریم که در رشتههای خود برجسته هستند، اما تسلطی به زبان و فرهنگ و تاریخ کشورشان ندارند، اگر بخواهیم این قضیه تغییر کند، باید وضعیت علوم انسانی و شأن آن تغییر کند، اگر بخواهد این وضعیت تغییر کند نباید مهندسان درباره علم انسانی تصمیم بگیرند، باید متخصصان علوم انسانی درباره علوم انسانی تصمیم بگیرند.
باید ارتباط بین دانشکدههای علوم پایه و مهندسی با دانشکدههای علوم انسانی الزامی باشد. باید بخشی از حوزههای بین رشتهای بین مهندسی و علوم پایه، میان مهندسی و جامعهشناسی و میان مهندسی و مردمشناسی و... ایجاد شود. اکنون در آمریکا پزشک فارغالتحصیل دانشگاه شیکاگو،PHD خود را در علوم اجتماعی میگیرد، کسی که کارشناسی الهیات را گرفت، دکترایش را در فیزیک میگیرد. این جامعنگری در قدما وجود داشت؛ چه افرادی که در علم کار میکردند و چه افرادی مانند ابن هیثم که در امور فنی هم کار میکردند و پیشرو بودند، این جامعنگری بود که اینها را به این سمت رساند و علم آنها هم آفت نداشت. بنابراین لازم است که در درجه اولا بعضی از دروس علوم انسانی به صورت الزامی وارد دانشکدههای مهندسی وارد شود. مرحله دوم این است که بعضی از رشتههای میان رشتهای میان علوم انسانی و مهندسی یا علوم پایه شود و قدم بعدی این است که دانشکدههای علوم انسانی بعضی از فارغالتحصیلان رشتههای مهندسی و علوم پایه را برای مقاطع کارشناسی ارشد و دکترا بپذیرند، در این زمینه مقاومت عجیبی وجود دارد. در گذشته فارغالتحصیل رشته مهندسی در رشته علوم اجتماعی و فلسفه ادامه تحصیل میداد، چندسال پیش در شورای عالی برنامهریزی به تصویب رساندیم که فارغالتحصیلان فلسفه علم بتوانند در رشته فلسفه دکترای خود را بگیرند، دانشگاه تهران مقاومت کرد، قانون وزارت علوم بود، نتیجه این میشود که فلسفه منحصر به محیط خودشان میشود و نمیتواند به مسائل اجتماعی و علوم کمک کند، پل ارتباطی میانشان نیست، لازم است که این ارتباطها ایجاد شود. افرادی که وارد فلسفه علم میشوند از رشتههای مهندسی وارد میشوند، لیسانس را در رشته مهندسی گرفتند و چون دغدغه دارند وارد مقاطع بالاتر در رشته فلسفه علم میشوند. این افراد میتوانند پل ارتباطی را تقویت کنند.
به طور اجمال میخواهم بگویم که اگر غرب به دلیل مسائل دنیوی متوجه علوم انسانی شده و اکنون تعداد مجلات علوم انسانی در ردهISI در غرب بیشمار است و این نشان از رشد علوم انسانی است و بودجه بعضی از مراکز علوم انسانی به اندازه فنی و مهندسی است و ما از این قضیه دور هستیم به خاطر این است که تفکری که معتقد است مهندسی بر علوم انسانی دارای اولویت است، باطل است. هر امری دارای شأن خود است و هر چیزی به جای خود نیکوست. در نقشه جامع علمی کشور در سال 1404 تعداد مهندسان مشخص است، بنده بارها اعتراض کردم، چرا فقط تعداد مهندسان مشخص است باید توازنی بین علوم انسانی و فنی و مهندسی و پایه وجود داشته باشد.
به نظرم بخشی از این مشکلات بر عهده علوم انسانیها است و باید متخصصان این رشته وارد مسائل شوند و مسائل را مطرح کنند. مزیتی که شهید مطهری نسبت به خیلی دیگر از علما داشت این بود که وارد دانشگاه شد تا در میان دانشگاهیها مستمع پیدا کرد و بعضی از وقتها به ایشان بیحرمتی شد، اما تحمل کرد. علوم انسانی باید خودش، خودش را مطرح کند و باید نشان دهد که در جامعه دارای شأن است و میتواند خطدهی کند. میبینید که تعداد ناهنجاریهایی که اکنون در کشور وجود دارد اکثرا فرهنگی است و این به خاطر این است که به مسائل فرهنگی توجه نمیشود و کسی که میتواند مسائل فرهنگی را مطرح کند متخصصان علوم انسانی هستند.
سیدحسن امامی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم