فرصتی که ما قرار بود برویم 30/8 شب بود. نیمساعت زودتر به محل رفتیم و در یک جای مطمئن ماشین پراید را پارک کردم، قفل فرمان زدم، درها و صندوق عقب را امتحان کردم، دور و بر را نگاه کردم که یک وقت نااهلی آن اطراف نباشد که چشم چپ به ماشین بیندازد. 6 ماه بود که یک پراید دست دوم با هزار قرض و قوله خریده بودم. پیکان را فروخته بودم و حالا صاحب پراید شده بودم... بگذریم. وارد سالن سینما شدیم فیلم را دیدیم، فیلم خوبی بود، کلی لذت بردیم. اما بیرون که آمدیم به خواست بچهها قرار شد برویم رستوران جنب سینما، ساندویچی بخوریم، نمیدانم چرا به قولی گفتنی دلم شور افتاد، گفتم بروم سری به ماشین بزنم، به بچهها گفتم شما سفارش بدهید من الان برمیگردم. تقریبا جایی که من پارک کرده بودم، خیابان نسبتا خلوت شده بود من از دور ماشینم را دیدم. دقت که کردم، دیدم انگار یک کسی دارد از صندوق عقب ماشین چیزی بیرون میآورد، پا که تند کردم و رفتم به طرف ماشین یک موتوری که جلوتر ظاهرا داشت با موتورش ور میرفت، یکهو داد زد:
افشین بدو! بدو!
جوانک که لابد افشین نام داشت سر چرخاند تا مرا دید در چشم به هم زدنی زاپاس ماشین را که زمین گذاشته بود برداشت و تندی دوید طرف موتور و سوار شد، در این فاصله من به ماشینم رسیدم، جک و آچار روی زمین بود، آنها را تندی تو ماشین گذاشتم در صندوق عقب را بستم و پریدم پشت رل و گاز دادم که به موتوری برسم، آنقدر تند میرفت که من ناچار بودم پر گاز بروم، در مسیر مرتب بوق میزدم که بلکه کسی متوجه ماجرا شود، اما خیابان خلوت بود و اگر کسی هم متوجه میشد، درک نمیکرد ماجرا از چه قرار است و هاج و واج تعقیب و گریز یک ماشین و یک موتورسیکلت را میدید، خیابان خوشبختانه کم عرض بود و ظاهرا گرچه فرعی و در رو نداشت که آقایان دزدها فرار کنند مانده بودم چه کار کنم. یکی دو بار خواستم بپیچم جلو آنها اما آنها از مسیر مخالف رفتند، یکبار هم که کاملا نزدیک شدم به سرم زد که بزنم به موتور آنها، اما یک ندای درونی به من نهیب زد چه کار داری میکنی با این سرعت اگر با آنها تصادف کنی هر دو کله پا میشوند و ممکن است چنان زمینگیر شوند که خدای نخواسته ضربه مغزی شوند. واقعا مانده بودم چه کار کنم که به چهارراه رسیدیم، چراغ قرمز بود، موتوری اما از چراغ رد شد، من دست دست کردم که این کار را بکنم دیدم، ویراژ و قیقاج دادن کار من نیست، باعث تصادف میشود. اما خوشبختانه آن سوی چراغ و در خط روبهرو ماشین گشت پلیس بود و وقتی متوجه بوق زدن من و فرار مشکوک موتوری شد، شروع کرد به سر و ته کردن، اینجا بود که ظاهرا دزدها ترسیدند و چند قدم جلوتر، یکهو زاپاس را ول کردند وسط خیابان که زاپاس غلطزنان راه افتاد تا این که زد به یک ماشین دیگر و رو زمین افتاد. حالا دیگر چراغ سبز شده بود و من به آن سوی چراغ که رسیدم سریع ماشین را زدم کنار و با هزار بدبختی رفتم لاستیک ماشینم را برداشتم و گذاشتم صندوق عقب و منتظر ماندم که ببینم تعقیب پلیس به کجا میرسد. پنج، شش دقیقهای منتظر پلیس ماندم، اما خبری نشد تصمیم گرفتم برگردم بروم پیش بچهها و تازه آن موقع متوجه صدای تلفن همراهم شدم که زنگ میزند. پسرم بود.
پدر کجا رفتی؟ اتفاقی افتاده؟
جواب دادم: چیز مهمی نیست، دارم میام الان میرسم.
سر و ته کردم و برگشتم پیش بچهها و ماجرا را تعریف کردم و از این که زاپاس و جک و جعبه آچارم را نجات داده بودم خوشحال بودم. البته پسرم گفت بفرمایید خوششانس هم بودید و اگر سر و کله گشت پلیس پیدا نمیشد، معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد و آن هم با آن دست فرمان شما خدا رحم کرد به خاطر یک حلقه لاستیک دست دوم، دزدها را به کشتن ندادید.
در هر حال در همینجا از آن پلیسهای محترم که وجودشان باعث شد که دزدها ناکام بمانند. سپاسگزارم.
ن - ل - تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم