تماشاچی روبان سفید وقتی این فیلم به پایان میرسد، شروع به نظریهپردازی میکند که چه کسی مقصر ماجراهای تلخ داخل قصه آن است؛ البته تماشاگران جدی سینما به تماشای فیلمهای سرد و سنگینی که همین یک سری پرسش اساسی را مطرح میکنند (و با باز گذاشتن پایان فیلم، نتیجه مشخصی را به بیننده ارائه نمیکنند) عادت کردهاند و به همین دلیل با روبان سفید مشکلی نخواهند داشت. اما بحث اصلی این است که میشائیل هانکه هیچ وقت قصههای فیلمهای خود را ساده برگزار نمیکند و به بینندهاش اجازه فرار از مسائل جدی و مهمی را که مطرح میکند، نمیدهد. او کار خودش را به گونهای انجام میدهد که بینندهاش را کاملا درگیر ماجراها و متن قصه میکند. به این ترتیب، تماشاچی فقط یک ناظر بیطرف نیست. او مجبور میشود در روند قصه دخالت کند و همراهی پویا و همهجانبه با آن داشته باشد. در چنین شرایطی، بیننده چه کاری میتواند انجام دهد؟ او در آغاز ماجرا فکر میکند با یک قصه ساده و سرراست سروکار دارد. تمام شرایط و احوال هم دلالت بر این نکته میکنند. در یک روستای دور، اتفاقات عجیب و غریبی رخ میدهد که توجه اهالی دهکده را به سمت خودش جلب میکند. این اتفاقات ناگوار باید یک سرمنشأ داشته باشند؛ اما آیا میتوان پذیرفت که بچههای کم سن و سال مدرسه دهکده، عامل اصلی این اتفاقات هولانگیز هستند؟
تماشاچی فیلم در طول قصه در حال دیدن قصه گروهی از آدمهاست که موجوداتی موجه و مثبت هستند. اتفاقات بدی برای این آدمهای خوب میافتد؛ اما اگر این آدمها به همان خوبی که ما فکر میکنیم نباشند، آن وقت چه؟! این در حالی است که هانکه همه چیز را در معرض دید بیننده قرار نمیدهد و از افشای برخی اطلاعات خودداری میکند. این مساله بر رمز و راز ماجرا میافزاید و نوعی عدم قطعیت به و جود میآورد. این فیلمساز در کارهای قبلی خود هم به همین صورت عمل کرده است.
هانکه با روبان سفید که به شیوه سیاه و سفید فیلمبرداری شده تماشاچی را به روزهای پیش از جنگ جهانی اول میبرد
برای مثال در فیلم «پنهان» (2005) او، چه کسی آن فیلمهای محرمانه ویدئویی را از آن خانواده میگرفت؟ این نکته حتی وقتی فیلم به پایان خود رسید، مشخص نشد. در اینجا هم وی به همین شیوه کار خود را انجام داده است. به همین دلیل است که باید از بیننده فیلم پرسید، آیا نسبت به اظهارنظر قاطعی که میخواهد در ارتباط با فیلم کند، اطمینان کامل دارد؟ حسی که هانکه در دل فیلم خود جاری میکند، این است که ما در مقام بیننده هیچوقت نمیتوانیم نسبت به چیزی مطمئن باشیم و با اطمینان صحبت کنیم.
هانکه با روبان سفید که به شیوه سیاه و سفید فیلمبرداری شده، تماشاچی را به روزهای پیش از جنگ جهانی اول میبرد. قصه ضد جنگ او براحتی میتواند تا دوران جنگ جهانی دوم و حتی پس از آن هم امتداد پیدا کند. جامعهای که این قصه را به تصویر (و همچنین به نقد) میکشد، جامعهای اقتدارگراست که در آن بزرگترها حاکمیت و تسلط کامل بر همه چیز (و بویژه بچهها) دارند. جامعه قصه فیلم میتواند جامعهای در هر گوشه از جهان باشد و نمیتوان برایش زمان و مکان خاصی را تعیین کرد. قصه اصلی فیلم سالها پس از آن که اتفاق افتاده به وسیله معلم مدرسه تعریف میشود. او تلاش دارد فقط راوی باشد و موضعگیری نکند. او واقعیتها را بیان میکند و پاسخی برای پرسشها ندارد.
دکتر دهکده اولین کسی است که زخمی میشود، بعد یک خانه آتش میگیرد و کمی بعد، جسد یک بچه پیدا میشود، کاملا مشخص است که هر کدام از این کارها را فرد مستقلی (و نه یک نفر واحد) انجام داده است.
چه کسانی این کارهای وحشتناک را کردهاند؟ یک جورهایی به کسی مثل شرلوک هلمز نیاز است تا واقعیت ماجرا کشف شود؛ اما هانکه به بیننده خود هشدار میدهد که خیلی هم شرلوک هلمز بازی در نیاورد، زیرا نتیجه و پاسخی که در پی آن است بشدت هولناک و غیرقابل باور به نظر میرسد.
کیکاووس زیاری/ فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم