نگاهی به فیلم «سینه سرخ» ساخته پرویز شیخ طادی

مسیح را در کربلا‌ به صلیب کشیدند

در زمان رونق سینمای کودک، یکی از قدیمی‌ترین سوال‌هایی که بعد از دیدن هر فیلمی مطرح می‌شد این بود که این فیلم برای کودک است یا درباره کودک. واضح تر این که این فیلم برای خود بچه‌ها ساخته شده یا حضور بچه‌ها بهانه‌ای است برای روایت داستانی که مخاطب اصلی‌اش آدم بزرگ‌ها هستند. اگر قرار باشد بعد از دیدن «سینه سرخ» به این سوال که از فرط تکرار کم‌و‌بیش کارکرد طنزآمیزی هم پیدا کرده بود جواب بدهیم، جوابمان قرص و محکم گزینه 2 خواهد بود. چون فیلم مفاهیمی را مطرح می‌کند که هنوز برای خیلی از آدم‌بزرگ‌ها و از جمله شخصیت‌های خود فیلم پیچیده و غیر قابل درک است. بنابراین وقوع این داستان در بین بچه‌ها بیش‌تر از این جهت است که دنیای بچه‌ها که هنوز گرد و غبار عادت و فراموشی و بی‌تفاوتی رویش را نپوشانده، برای طرح این موضوعات بیش‌تر مناسب است.
کد خبر: ۳۰۹۹۲۵

فیلم فضای بصری چشم نوازی دارد و شیخ طادی تجربه‌اش را برای استفاده از طبیعت شمال در فیلم «پشت پرده مه» در این فیلم تکمیل کرده.

طبیعت نزدیک‌ترین چیز به خداست و ما راحت‌تر می‌توانیم با رهاکردن ذهنمان از مسائل دنیوی به مسائل معنوی فکر کنیم. ضمن این که بکر بودن و طبیعی بودن فضا و حضور غالب طبیعت به عنوان یک عنصر تاثیرگذار در زندگی روستایی از مواردی است که جا را برای طرح موضوع و همچنین نتیجه‌گیری پایانی فیلم باز می‌گذارد.

علی‌یار پسری است که در یک جور انتقام‌گیری خیلی کودکانه و ساده برای ترساندن دوستش غلامحسین باعث می‌شود اسب او را بیندازد ته دره و بمیرد. بعد از آن او به‌دنبال کسی می‌گردد که دم مسیحایی داشته باشد و او را دوباره زنده کند. چیزی که اجازه طرح این مفهوم را می‌دهد و باعث می‌شود برایمان غیر طبیعی و غیرمنطقی نباشد، این است که بعضی از ساکنین این روستای سبز و خرم مسلمانند و بعضی مسیحی و البته همه به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کنند.

فصل آغازین فیلم با جدال گاوها شروع می‌شود. تاکید روی این سکانس با نشانه‌هایی مثل زمان نسبتا طولانی و افکت‌های صوتی حمله گاوها آن را طولانی و البته نمادین جلوه می‌دهد و باعث می‌شود در تمام طول فیلم برایش دنبال تعبیری که پیدا نمی‌شود بگردد. مگر این که آن را نوعی پیشگویی برای جدال میان اهالی مسلمان و مسیحی روستا بدانیم که آن هم اصلا وجود ندارد. به این اضافه کنید تاکید روی مهدی احمدی که از هیبت نامتعارف و ضدکلیشه‌اش می‌شود حدس زد که قرار بوده نقش خاص و متفاوتی را بازی کند و همین طور اتمام حجت همسرش سپیده گلچین را در همین سکانس برای رفتن به جایی که تا آخر فیلم دیگر حرفی از آن به میان نمی‌آید. در حالی که بعد از این سکانس تقریبا بود و نبود احمدی هیچ تاثیری در ادامه فیلم ندارد. بنابراین تنها حدسی که می‌شود زد این است که بخشی از فیلم یا لااقل قصه فرعی مربوط به او از فیلم حذف شده.

فصل آغازین فیلم به ورود کشیش کلیسا که سوار بر اسب صلیب مقدس و ارزشمندی را برای اهالی روستا می‌آورد پیوند می‌خورد. نصب این صلیب در کلیسا با حضور مسلمانان و مسیحیان، مقدمه‌ای می‌شود برای مشکلی که برای علی‌یار پیش می‌آید. او که خودش را مسبب اصلی مرگ غلامحسین می‌داند بدون این که به دیگران خبر بدهد به تکاپو می‌افتد تا غلامحسین را به زندگی برگرداند. او در عالم دوستی این مشکل را با همکلاسی‌اش آندره مطرح‌ می‌کند و او هم می‌گوید که زنده کردن مرده‌ها کاری است که فقط و فقط از مسیح برمی‌آید. همین بهانه‌ای است که آنها به اصرار علی‌یار صلیب را از کلیسا بردارند و به بالین غلامحسین ببرند.

بخش اصلی فیلم در مسیری که آنها برای رسیدن به جنازه غلامحسین طی می‌کنند، می‌گذرد. مسیری که قبل از آن علی‌یار بارها و بارها آن را طی کرده، این بار بسیار طولانی‌تر می‌شود. طی این مسیر برای آنها به نوعی سفر اودیسه‌وار تبدیل می‌شود و زمان نمایش این سفر هم زمانی سینمایی است و نه زمان رئال و واقعی. اما این زمان نمایشی کمی زیادی طول کشیده و می‌شود گفت مخاطب را اذیت می‌کند.

موضوع کلی «سینه سرخ» در درجه اول نمایش وحدت ادیان و ماهیت واحد آنهاست. یکی از جاهایی که بیش ترین کارکرد را برای تبیین درون‌مایه مورد نظر فیلمساز دارد، گفت‌وگوهای علی‌یار و آندره در مسیر است. یکی از آنها زمانی است که گذارشان به امامزاده می‌افتد و علی‌یار در برابر وسوسه برداشتن چیزی از آنجا مقاومت می‌کند، آندره به شرطی ادامه می‌دهد که او کلاهخود و پارچه سبز را از آن جا بردارد. این جدای از یک لج‌بازی بچگانه، نمایشی تلویحی است از همراهی نمادها و نشانه‌های دو دین و آیین مختلف.

این مفهوم در یکی از زیباترین نماهای فیلم شکل بصری هم پیدا می‌کند؛ جایی که آنها برای حمل راحت‌تر، کلاهخود را روی صلیب می‌گذارند. این ترکیب یادآور هنر مفهومی یا کانسپچوآل آرت )Conceptual art( است و معانی و تفسیر زیبایی را می‌شود از آن برداشت کرد. مثل این که اگر مسیح هم در کربلا بود کلاهخود به سر می‌گذاشت و در رکاب امام حسین می‌جنگید یا این که امام حسین هم مثل سپر و کلاهخود از حقانیت مسیح محافظت می‌کند. شبیه این مفهوم را با تعبیری دیگر در فیلم «روز واقعه» شهرام اسدی هم دیده ایم که جوان نصرانی که با ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین عازم کربلا شد و در برگشت چیزی را که دیده بود برای بقیه این طور خلاصه کرد که: «مسیح را در کربلا به صلیب کشیدند.»

کلاهخود و صلیب به عنوان دو نشانه کارکردهای دیگری هم پیدا می‌کنند. نگاه کنید به سکانسی که این اشیاء با سهل‌انگاری بچه‌ها تقریبا همان جایی که غلامحسین به پایین دره پرت شد، پایین می‌افتند. آندره که به خاطر برداشتن صلیب از کلیسا به شدت نگران آینده‌ای است که انتظارش را می‌کشد، مقصر همه چیز را علی‌یار می‌بیند. پس وقتی با کلی جستجو صلیبش را در رودخانه پیدا می‌کند، می‌خواهد با قهر علی‌یار را ترک کند. اما پارچه سبزی که علی‌یار دور کلاهخود پیچیده بود به یکی از میخ‌های صلیب گیر می‌کند و به او اجازه رفتن نمی‌دهد تا یکی از زیباترین صحنه‌های فیلم شکل بگیرد.

در جاهای مختلف، گفتگوی طرفداران اسلام و مسیحیت را به اشکال مختلف در فیلم می‌بینیم. یکی از آنها جایی است که اهالی ده برای پیدا کردن صلیب و کلاهخود به تکاپو افتاده‌اند و کشیش هم روی دوچرخه آخوند روستا نشسته و به بهانه همین موضوع درباره اسلام و مسیحیت حرف می‌زنند. بحث آنها شکل و شمایل ساده‌ای دارد و اصلا به عنوان 2 کارشناس در شان آنها نیست. اما همین بحث ساده و سردستی هم ناتمام و ابتر می‌ماند و در ادامه فیلم نمونه دیگری از آن را بین آدم بزرگ‌ها نمی‌بینیم. در عوض نگاه کنید به جایی که بچه‌ها صلیب را به جسد غلامحسین می‌رسانند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند و آن وقت آندره با گفتن این که صلیب هم یک مجسمه بیشتر نیست و کاری از دستش برنمی‌آید، از علی‌یار جدا می‌شود.

یکی از صحنه‌هایی که از فرط تکرار دم‌دستی در فیلم‌های مختلفی از این دست تاثیر واقعی‌اش را از دست داده و کارکردش به عنوان چیزی که قرار است قصه را تمام کند از کارکرد مفهومی‌اش پررنگ‌تر شده، نمایش «اضطرار» آدم‌ها و بعد هم وقوع معجزه بلافاصله بعد از آن است. مادر غلامحسین که از همه جا ناامید شده تصمیم می‌گیرد اسب یا قاطر غلامحسین را که بی‌سوار برگشته و به نوعی یادآور ذوالجناح امام حسین است، بکشد. ولی تفنگش خراب می‌شود و شلیک نمی‌کند. پس با گریه و عجز و لابه پسرش غلامحسین و بعدتر حسین (امام حسین‌(ع)‌)‌ را صدا می‌زند. تدوین موازی ناله‌های او در باران با کمک طلبیدن پدر آندره از مسیح و مریم برای به هوش آمدن آندره که با کتک‌های خودش بی‌هوش شده هم فضای این صحنه را تشدید می‌کند. این‌ها با اضطرار و التماس علی‌یار که هنوز به مردن غلامحسین رضایت نداده و بالای جسد او نشسته همراه می‌شود. باران کلمه «امام حسین» را از روی کلاهخود می‌شوید و برخورد جریان باریک رنگ شسته شده با دست غلامحسین، زمینه‌ساز معجزه زنده شدن غلامحسین می‌شود. به عبارت دیگر این‌بار نوشته روی کلا‌هخود که «امام حسین» است به عنوان یک نماد اسلامی جای دم مسیحایی عیسی و نماد آیینش یعنی صلیب را می‌گیرد و معجزه‌ای را که به نام او می‌شناسیم یعنی زنده کردن مرده عملی می‌کند. جانبداری علنی فیلمساز در این سکانس نهایی تا حد زیادی پایه‌های چیزی را که خودش با تماشاگر قرارداد کرده، سست می‌کند. آن هم درست وقتی که صلیب دیگر حضور ندارد که بتوانیم انجام معجزه مسیح را به صورت نمادین به آن منتسب کنیم. ضمن این که این سکانس در اجرا هم بسیار یادآور پایان فیلم «رنگ خدا» مجید مجیدی از کار درآمده.

همه این‌ها باعث شده فصل پایانی فیلم سردستی و عجولانه به نظر برسد و در بیان مفهوم مدنظر فیلم موفق نباشد. موضوع فیلم عملا یک موضوع درونی است و این که تا آنجا همه چیز به همین شکل درونی پیش می‌رود، خیلی دور از انتظار نیست. اما به هر حال باید واقعیت را هم جدی گرفت و آن را همنوا با این جریان درونی پیش برد. بنابراین به جا بود که پایان کار از این حالت دربیاید و مفهوم عرفانی اضطرار در رویارویی مادر غلام‌حسین و بقیه با علی‌یار در کنار جسد غلامحسین شکل عیان‌‌تر و نمایشی‌تری بگیرد. اما شیخ طادی با این که بستر این کار را با خبرچینی آن پسرک شر و شیطان کم‌شنوا فراهم کرده، ولی به خودش زحمت نمی‌دهد به این نیاز فیلم پاسخ بدهد و آنها را با هم روبه‌رو کند.

اساسی‌ترین مشکل فیلم هم همان جان گرفتن دوباره غلامحسین است. به گمانم «سینه سرخ» باید برای خودش نقشی فراتر از رضایت و خوشایند مخاطب عام قائل می‌شد. این اتفاق هم نمی‌افتاد جز این که کارگردان پایان بکر و تازه‌ای را برایش تدارک ببیند.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها