در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چنگیز جلیلوند متولد 1316شیراز است. در 6 سالگی به همراه خانواده و به خاطر شغل پدر به تهران مهاجرت میکند و در دوران دبیرستان جذب هنر تئاتر شده و پایش به تئاترهای مختلفی از جمله تئاتر باربد، دهقان و تهران باز میشود و حتی موفق میشود چندبار نقش اولی چند تئاتر را بازی کند اما لطف خدا که صدایی بسیار زیبا و دلنشین به او بخشیده، گویی او را برای جایی درخور این صدا در نظر گرفته است، لذا تئاتر پلی میشود برای رساندن او به دنیای پنهان و شیرین گویندگی و دوبلوری.
با چند دیالوگ کوتاه در یک فیلم عربی در 18سالگی شروع میکند و به خاطر علاقه فراوان و کار زیاد تا جایی پیش میرود که یکهو میشود مارلون براندو، رابرت دنیرو، ریچارد برتون، جورج کلونی و...
جلیلوند از سال 1341 مدیریت دوبلاژ را با فیلمهای فارسی که خودش هم نقش اول آنها را میگفته شروع میکند. از جمله بیشتر فیلمهایی که فردین در آنها بازی میکند. او از سال 1357 به دلایل خانوادگی مجبور به ترک وطن و دل کندن از حرفه و هنر محبوب خود شده و در سال 1382 به دعوت جعفری مدیریت استودیو قرن بیست و یکم به ایران بازمیگردد و مدیریت این استودیو را به عهده میگیرد و دوباره با همان اراده و پشتکار و علاقه وافر قبلی شروع به کار و هنرآفرینی میکند. جلیلوند در سریال «گذر از پاییز» در ماه مبارک رمضان امسال نیز در نقش فرخ بازی کرد.
اولین فیلم سینمایی که به تماشا نشستید؟
در دوران دبیرستان بیشتر شبها به همراه دوستان یا خانوادهام به لاله زار میرفتیم و فیلمهای مشهور آن دوره را به زبان اصلی تماشا میکردیم. فیلمهایی مثل زورو، تارزان، فیلمهای اکشن خیلی زیبا و... اینها اولین فیلمهایی بود که من دیدم.
اولین فیلمی که با دوبله فارسی تماشا کردید؟
فیلمی به نام فریدون بینوا که نام اصلی آن چیز دیگری بود، شاید جک خوش پرواز یا جک شیردل یا ... اما اسم فارسی برایش انتخاب کرده بودند تا بهتر با مخاطب ارتباط برقرار کند. اسم نقش اول آن را هم که شاید جک یا جو بود گذاشته بودند فریدون. من خیلی به این فیلم علاقه داشتم، برای مردم هم که اولین بار بود فیلمی با صدای ایرانی میدیدند بسیار جذاب و هیجانانگیز بود. این اولین باری بود که دیدم در یک فیلم، فارسی صحبت میکنند اما نمیدانستم چهکار میکنند و یا اینکه به این کار چه میگویند.
اولین فیلمی که در ایران دوبله شد و آن را تماشا کردید؟
فیلم «فاتح» که اتفاقا طرفداران زیادی هم پیدا کرد. داستان زندگی و فتوحات چنگیز خان مغول که در آن «جان وین» هنرپیشه فقید آمریکایی در نقش «چنگیزخان» بازی میکرد.
چه کسی به جای او صحبت میکرد؟
نصرتالله محتشم، هنرپیشه تئاتر، به جای چنگیز صحبت میکرد. محتشم در تئاترهایش هم بیشتر نقش پادشاهان و سلاطین و افراد معروف و برجسته را بازی میکرد. چون صدای فوقالعاده رسا و بسیار محکمی داشت و خیلی پرطمطراق صحبت میکرد اجرای صدای چنگیز را به او داده بودند.
مردم توانستند با صدای محتشم به جای چنگیز، ارتباط برقرار کنند؟
صدای او آنقدر جذاب و تاثیرگذار بود که آنهایی که فیلم را دیده بودند سعی میکردند شبیه چنگیزخان صحبت کنند. همه جا (توی اتوبوس، تاکسی و...) صدای چنگیز (محتشم) را میشنیدی. این فیلم به واسطه صدای محتشم، خیلی معروف و مشهور شده بود. من هم از همان موقع توجهام به سمت این هنر جلب شد که عجب...! چه کار جالبی....!
اولین گرایش هنریتان؟
از همان دوران مدرسه عاشق تئاتر بودم و دوست داشتم تئاتر کار کنم.
اولینبار که تئاتر بازی کردید؟
از گروه تئاتر دبیرستان شروع کردم، اما به علت علاقه زیادم به این هنر، خیلی زود به گروههای تئاتری آزاد راه پیدا کردم. یواشیواش با بچههای تئاتر آشنا شدم و با آنها به تماشای تئاتر در لالهزار میرفتیم. گاهی هم، نقشهای کوچکی را در کارهای آنها بازی میکردم. این بچههای تئاتر کار دوبله هم میکردند و از همان زمانی که وارد تئاتر شدم، سروصدای دوبله هم تقریبا کنارش بود و زمزمههایی راجع به این هنر از دوستان تئاتریام میشنیدم.
اولین گروه تئاتری که با آنها همکاری کردید؟
گروه تئاتر باربد اولین گروه تئاتری بود که به آن راه یافتم. بعد از آن هم به تئاتر دهقان و بعد هم به گروه تئاتر تهران پیوستم.
اولین نقش اولی که در تئاتر بازی کردید؟
برای اولینبار در تئاتر تهران بهطور کاملا اتفاقی یک نقش اول به من دادند که بازی کنم.
چرا اتفاقی؟
قرار بود آن نقش را یکی از بازیگرهای معروف و مطرح کشور بازی کند اما به دلایلی نشد. کارگردان آن تئاتر هم دکتر والا تصمیم گرفت آن نقش را به من بدهد، آنهم فقط بهخاطر روکم کنی آن بازیگر. یادم هست در جلسهای که دور هم نشسته بودیم، گفت: نقش را به یکی از همین جوانهایی که اینجا نشستهاند میدهم که نشان دهم بدون آن هنرپیشه هم میتوانم کارم را روی صحنه ببرم و نمیتوانم منتظر یک نفر بمانم و به ساز او برقصم. با دست به من اشاره کرد و ادامه داد: همان پسر جوانی که آن گوشه نشسته و دارد به ما نگاه میکند، نقش را به او میدهم و با او کار میکنم. به همین آدمی که دست چپ و راستش را هم خوب تشخیص نمیدهد. البته من 20 ساله بودم ولی خب در تئاتر مهارتی نداشتم.
چه نقشی در آن تئاتر داشتید؟
نقش یک آدم افیونی را بازی کردم. اسم داستان هم افیون بود. البته یک داستان چینی بود و ماجراهای آن هم در یک قهوهخانه چینی اتفاق میافتاد. داستان زندگی یک نویسنده بود که خاطرات خود را هر شب توی قهوهخانه تعریف میکرد. در آن سالها با هنرپیشههای سرشناس آن زمان مثل مرحوم مصفا، خانم توران مهرزاد، منصور والا مقام، داریوش حسنزاده و ناصحی همبازی و همکار بودم.
علت انتخاب شما توسط دکتر والا چه بود؟
خب من صدای خاص و خوبی داشتم و این شاید دلیل انتخاب من بود. چون آن شخصیت از اول تا آخر نمایش فقط حرف میزد و خاطراتش را تعریف میکرد بنابراین صدا خیلی مهم بود، چیزی که میتوانست توجه تماشاچیان را به خود جلب کند. آن کار آنقدر مورد توجه و استقبال مردم قرار گرفت که به مدت 3 ماه هر شب روی صحنه بود و علاوه بر مردم هنرپیشههای گروههای دیگر هم برای دیدن آن به تئاتر میآمدند.
چه احساسی داشتید؟
احساس فوقالعاده خوبی داشتم. احساس میکردم دنیا را به من دادهاند. البته بعد از آن، یکبار دیگر هم نقش اول یک تئاتر را بازی کردم. نقش یک وکیل دادگستری.
اولینبار که وارد کار دوبله شدید؟
اتفاقا علت ورود من به دنیای دوبله همین تئاتر بود. یکبار در یک تئاتر طنز به کارگردانی مرحوم عبدالله محمدی، در نقش یک مهندس ایرانی که از فرانسه برگشته و دست و پا شکسته فرانسوی یاد گرفته بود و توی ایران هم فارسی فرانسوی صحبت میکرد بازی کردم و توانستم از عهده آن به خوبی برآیم و فارسی فرانسوی را خیلی خوب با لهجه صحبت کنم. با اینکه نقش کوتاهی بود مورد توجه قرار گرفت و خیلی از کار من خوششان آمد. دوستان تئاتری من که همزمان کار دوبله هم انجام میدادند و اتفاقا همانموقع مشغول دوبله یک فیلم عربی بودند، تصمیم گرفتند من به جای یکی از شخصیتهای فیلمشان صحبت کنم.
در چه فیلمی و چه نقشی؟
فیلمی بهنام دکتر جونم عاشق شده، با بازی سامی جمال. فیلم داستان یک دندانپزشک بود و ماجراهایی که بین او و نامزد و منشی مطبش رخ میداد. قرار شد من به جای آن منشی مصری با همان لهجه فارسی فرانسوی که در تئاتر داشتم صحبت کنم. اما من چون نمیدانستم دوبله چیست وقتی خواستم به استودیو بروم گیج و ویج بودم و نمیدانستم چکار کنم. در پاسخ به سوال و سردرگمی من، گفتند تو باید به جای این مرد حرف بزنی فقط همین. کار سختی نیست، فقط همین کلماتی که اینجا نوشته شده با همان لهجه خاص بگو.
اولین بار که با شناخت و تمایل خودتان وارد کار دوبله شدید؟
بعد از آن کار، رفتم سراغ درس و مدرسه و تئاتر. روزها درس میخواندم و شبها به تماشای تئاتر میرفتم و اگر نقش کوچکی هم بود و میدادند بازی میکردم تا اینکه کمکم با گویندههای مختلفی آشنا شدم مثل مرحوم تاجی احمدی و.... که علاوهبر تئاتر در کار دوبله هم بودند. آنها به من گفتند؛ تو هم که صدای خوبی داری، بیا امتحان کن شاید از این کار خوشت آمد و دوست داشتی کار کنی و آن را ادامه بدی. بالاخره من هم وسوسه شدم و یک روز رفتم استودیو. استودیوی آژیرفیلم در خیابان فروردین درست مقابل دانشگاه تهران. (آنموقع سال اول دانشگاه بودم.) یک استودیوی تازه تاسیس که قرار بود در آن هم فیلم ایرانی بسازند و هم فیلمهای خارجی را دوبله کنند. چون نزدیک دانشگاه بود آدرس گرفتیم و با دوستانم رفتیم آنجا و با گویندههای مختلف و کار دوبله و گویندگی آشنا شدیم. معمولا دوبله یک فیلم 5 6 روز طول میکشید. آرام و با حوصله کار میکردند و همانجا هم ناهار درست میکردند و میخوردند. ما هم دوسه بار رفتیم و دیدیم چه کار جالبی! مهمتر اینکه ناهار هم میدهند. به هوای ناهارش هم که شده چند بار دیگر رفتیم تا اینکه یک روز آقای هوشنگ مرادی به من گفت تو بیا یک امتحانی بده شاید از این کار خوشت بیاید. گفتم؛ نه، من هیچ سررشتهای از این کار ندارم و نمیدانم چهکار باید بکنم. (هیچ یادم نبود که قبلا یک بار این کار را انجام داده و به جای یک نفر حرف زده بودم.)
بالاخره آنروز صحبت کردید؟
بله اما با چه مشقتی. یک نقشی به من دادند که یک خط هم بیشتر نبود از یک فیلم هندی به نام نگهبان یا نگهبانان که در قسمتی از آن سربازی از این طرف خیابان به آن طرف میدوید و با دیدن تیر چراغ برقی که در حال افتادن بود فریاد میزد تیر افتاد. آقای مرادی از من خواست فقط بگویم تیر افتاد. اما هر کاری کردم نتوانستم. یا زبانم بند میآمد و نمیتوانستم حرف بزنم و یا هول میشدم و آن را بد یا اشتباه میگفتم. خلاصه آقای مرادی وقتی هول شدنم را دید گفت؛ تو فقط آرام باش و به چیزی فکر نکن هر گاه زمانش رسید من به پشتت میزنم و تو آنموقع بگو تیر افتاد. قبول کردم و دوباره آماده شدم.
اما تنم مثل بید میلرزید. انگار حالم بدتر شد و اضطرابم هم بیشتر. فقط منتظر بودم بزند پشتم اما همینکه به پشتم زد آنقدر بیاراده ایستاده بودم که بهجای گفتن جمله، افتادم روی گروهی که جلوی من نشسته بودند. (یک گروه 5 6 نفره در حال دوبله پشت میزی نشسته بودند. یک میکروفن جلویشان و یک چراغ هم بالای سرشان روشن بود و من هم بالای سرشان ایستاده بودم) چراغ و میکروفن افتاد روی زمین و خلاصه بساطی شد که بیا و ببین... از خجالت آب شدم. خدا رحمت کند خانم احمدی را همسر آقای مرادی و گوینده و دوبلور تراز اولی که با آن صدای بخصوصش هنوز کسی نتوانسته جای خالی او را در این زمینه پر کند به همسرش گفت: هوشنگ جان ایشان این کاره نمیشود، ولش کن بذار بره سراغ درس و دانشگاه و زندگیش. مرادی گفت: نه اون میتونه و باید این کار رو بکنه. خلاصه از خانمش اصرار که ولش کن بگذار بنده خدا بره از صبح تا به حال اسیرش کردی و از مرادی که نه این میتونه و باید این جمله رو بگه. بعد هم رو به من کرد وگفت فقط تصمیم بگیر و بگو. من هم از رو رفتم و در همان ضبط اول بلند و رسا داد زدم: تیر افتاد. همه کف زدند و خلاصه ختم به خیر شد. بماند که چقدر اذیت شدم و بقیه را اذیت کردم و چند بار قلبم ایستاد و...
اولین دستمزدتان چقدر بود؟
چند روز بعد که دوباره رفتیم استودیو، آقای مرادی یک پاکت داد دستم و گفت این مال توئه. با تعجب رفتم آشپزخانه و آن را باز کردم و دیدم 3 تا اسکناس 10 تومانی است یعنی 30 تومان که آنموقع پول خیلی زیادی بود. (آنموقع که تئاتر کار میکردیم شبی یک تومان به ما میدادند البته برای همان نقشهای کوچک.) برگشتم پیش آقای مرادی و گفتم این همه پول برای چیست، گفت این دستمزد توئه برای آن یک جمله تیر افتاد که گفتی.
آیا اولین دستمزدتان تاثیری هم در ایجاد انگیزه و تمایل برای ادامه این کار در شما بهوجود آورد؟
بله خیلی زیاد، راستش همین پول مرا وسوسه کرد و باعث شد با وجود تجربه تلخ آنروز این کار را ادامه بدهم. دیگر پایم به آنجا باز شده بود، میرفتم و میآمدم و نقشهای کوچکی به من میدادند و من هم آنها را اجرا میکردم و دستمزدم را میگرفتم.
اولینبار که به طور جدی و حرفهای به این کار نگاه کردید؟
راستش کمکم پیش آمد. اوضاع همینطور بود تا سال دوم دانشکده. کمکم هوای تاریخ و جغرافیا و علاقه به دبیری این رشته، از سرم دور میشد و جایش را به دوبله میداد و این هنر روز به روز در نظرم شفافتر و دوستداشتنیتر میشد و آینده خوبی را نوید میداد تا آنجا که هوای ترک تحصیل به سرم زد. فکر کردم: خب، که چی؟ گیرم دو سه سال دیگر هم درس بخوانم و دبیر هم بشوم، مگر چقدر قرار است بگیرم، فوقش 2500 یا حتی کمتر 1500تومان، خب الان با همین نقشهای کوچکی که کار میکنم،1200 تا 1300تومان میگیرم، اگر یک وقت نقشهای بزرگتری به من بدهند چی؟! چه درآمدی خواهم داشت؟! همین وسوسه باعث شد ترک تحصیل کنم و خیلی جدی پی این کار را بگیرم و در نتیجه خیلی زود توی این کار پیش بروم و ترقی کنم. وقتی به خودم آمدم دیدم شدم دوبلوری که شب و روز در حال کار کردن است.
اولین بار که به جای نقش اول فیلم صحبت کردید؟
دقیقا یادم نیست چه فیلم و چه نقشی بود چون یک مرتبه و خیلی سریع از نقشهای کوچک و دوم و سوم وارد نقش اولی شدم اما فکر کنم اولین نقش اولم را با مدیریت دوبلاژ آقای رسولزاده یا آقای منصور متین اجرا کردم. یادم هست خیلی سریع و هنوز به یک سال نکشیده، نقش اول گفتن را شروع کردم.
اولین صدای قشنگ و جذابی که در یک دوبله فارسی شنیدید؟
وقتی فیلمهای ویتوریو دسیکا بازیگر کمدی فرانسوی به ایران آمد، آقای سرشار بازیگر مقیم ایتالیا به جای او حرف میزد. سرشار ذوق کمدی زیادی داشت و تیپی که به جای دسیکا گرفته بود و نوع گفتار و لهجه خاص او خیلی زود در ایران جا افتاد و بین مردم محبوب شد. (حالتی از لهجه ایرانی ایتالیایی کشدار و بسیار بانمک و جذاب.) باب شده بود که مردم با یکدیگر آن مدلی صحبت میکردند. آنقدر این بازیگر و دوبلور آن بین مردم محبوب شده بودند که هر وقت میشنیدند فیلمی با بازی دسیکا به ایران آمده، بدون اینکه بدانند چه فیلمی است، خوب است یا نه برای دیدنش میرفتند سینما البته بیشتر به خاطر دوبله جذاب و شیرینش.
من هم آن صدا و آن دوبله را خیلی دوست داشتم و خیلی علاقه داشتم آن مدلی حرف بزنم البته هیچوقت آن را امتحان نکردم اما آن صدا هم از دیگر عواملی بود که مرا به طرف دوبله کشاند.
اولین مشوق برای دوبله؟
شاید اولین مشوق من خود آقای هوشنگ مرادی بود که آن روز مرا تشویق و حتی مجبور به ادای آنجمله کرد و بعد هم اولین دستمزدم که مرا برای ادامه دادن و جدی گرفتن این حرفه حسابی وسوسه کرد. آقای منصور متین مدیر دوبلاژ و هنرپیشه سابق تئاتر- هم خیلی از من تعریف میکرد و همیشه به من امیدواری میداد که کارت خیلی خوب میشود. استاد کسمایی هم خیلی مرا تشویق و از من تعرف میکرد.
خانواده چطور؟
اوایل مشوقی در خانواده نداشتم بهعلاوه اینکه پدرم حسابی مخالف این کار بود و پیش دوست و آشنا خیلی احساس شرمندگی میکرد، مخصوصا وقتی به خاطر این کار درسم را رها کردم خیلی ابراز ناراحتی و نارضایتی کرد و گفت مثلا تو قرار بود توی فامیل ما کسی بشوی (منظورش مثل همه پدرها، دکتر و مهندس بود.) حالا رفتی برای من مطرب شدی! هر چقدر هم که برایش توضیح میدادم این مطربی و تئاتر و... نیست و یک هنر و حرفه بینالمللی است فایده نداشت و میگفت چه فرقی میکند، همهاش قرتیبازی است دیگر که هیچ فایده و آخر و عاقبتی هم ندارد. البته من هم کوتاه نمیآمدم و میگفتم بالاخره یک روز میبینید چکار میکنم. من این کار را دوست دارم و دنبالش میروم تا بالاخره موفق شوم. البته کمکم که صدایم روی فیلمها شنیده شد و زمزمهها بلند شد، همه آشنایان مخصوصا همکاران پدرم به او میگفتند: حاج آقا پسرتان ماشاءالله خیلی جا باز کرده، کارش به جایی رسیده که هنرپیشه ساز میشود یعنی مردم میروند بازی میکنند تا او به جایشان صحبت کند و هنرپیشه شوند. کاش پسر ما هم مثل او بود. بیخودی رفتند مهندسی خواندند آخرش هم نمیدانیم چکاره میشوند ولی پسر شما از حالا کاسب است. پدرم هم یواشیواش خوشش آمد و به این کار علاقهمند شد و خودش هم یکی از مشوقین من شد تا جایی که با هم به تماشای فیلمهایم میرفتیم. [ابتدا خنده و بعد هم دقایقی سکوت و قطره اشکی که در چشمان چنگیز جلیلوند حلقه میزند.]
اولین استاد و مربی؟
استاد خاصی نداشتم. آنموقع فرد خاصی نبود که راه و رسم کار را به آدم یاد بدهد. هر کس استعدادی داشت و کار را جدی میگرفت، پیشرفت میکرد و وقتی کار خوبی انجام میداد تشویق و تایید میشد. حداقل برای من اینطور بود چون خودم به کار علاقه داشتم و با سرعت در آن ترقی کردم و خودم جای خودم را باز کردم، به اصطلاح این کار را قاپیدم و خودم را ساختم قبل از اینکه چیزی از کسی یاد بگیرم اما به هرحال راهنماییهای اساتیدی چون استاد کسمایی کمکم کرد تا روز به روز بهتر شوم. بعد از ایشان هم از راهنماییهای آقای رسول زاده، آقای منصور متین و مرحوم سعید شرافت بهره بردم.
اولین جایزه؟
هیچوقت هیچ جشنواره و مسابقه و جایزه و تشویقی برای دوبله در کار نبود. حتی مردم خیلی کم میدانند که ما به جای هنرپیشههای ایرانی هم صحبت میکنیم.
اولین مدیریت دوبلاژ؟
فکر کنم مدیریت دوبلاژ را با یکی از فیلمهای فارسی شروع کردم اما دقیقا نام آن را به یاد ندارم. آن زمان فیلمهای فارسی را دوبله میکردیم و نقشهای اول آنها را من میگفتم. در نتیجه احساس کردم وقتی بار اصلی فیلم به دوش خودم است دیگر مدیر دوبلاژ نمیخواهم، مدیریت آن را هم خودم به عهده میگیرم. وقتی با مدیران و همکارانم درمیان گذاشتم آنها هم از خدا خواستند و پذیرفتند و من شدم مدیر دوبلاژ.
اولین فیلم محبوب و منتخبتان؟
فیلم فاتح خیلی برایم جذاب بود مخصوصا از نظر دوبله و خیلی روی من تاثیر گذاشت آنقدر که دوست دارم اگر کسی آن را داشته باشد دوباره آن را دوبله کنیم و اینبار من به جای چنگیز صحبت کنم.
اولین هنرپیشه و بازیگر محبوبتان؟
خیلیها هستند ولی شون کانری یکی از بزرگترین هنرپیشههای انگلیسی را خیلی دوست دارم و هنرپیشه دلخواه من است. همچنین مارلوبراندو را و بعد از آنها هم، جورج کلونی، بروس ویلیس و رابرت دنیرو را دوست دارم و به جایشان هم مرتب صحبت میکنم.
اولین فیلمی که بعد از بازگشت به ایران در سال 1382 (و بعد از 25 سال دوری از این کار) دوبله کردید؟
فیلمی به نام بیمار انگلیسی که به جای هنرپیشه اول آن که یک خلبان بود، صحبت میکردم.
اولین هنر محبوبتان غیر از دوبله؟
خب علاوه بر تئاتر، مجسمهسازی و نقاشی را هم خیلی دوست دارم. قبلا هر وقت حوصله و وقت کافی داشتم، برای خودم نقاشی میکشیدم که اگر فرصت داشتم و میتوانستم ادامه دهم حتما نقاش خوبی میشدم و کارهای خوبی میکشیدم. چون هم علاقه داشتم و هم استعداد.
اولین خاطره تلخ تمام این سالها؟
رفتنم از ایران و زندگی در خارج از کشور برخلاف میلم، تلخترین خاطره دوران زندگیام بود، زیرا علاوه بر ترک وطن، مجبور به دلکندن و ترک کارم شدم که همه عشق و علاقه و زندگیام بود.
و اولین خاطره شیرین؟
خاطره شیرین در زندگی آدم زیاد است اما شیرینترین آنها، برگشتنم به ایران بود و اینکه وقتی برگشتم به لطف خداوند دوباره توانستم کارم را با موفقیت شروع کنم. درست مثل یک خواب که 20سال طول کشید و و وقتی بیدار شدم همه چیز مثل اولش بود. نه صدایم تغییر کرده بود و نه شخصیت و موقعیت کاری و اجتماعیام. همه چیز سر جایش بود. از پرودگار هم سپاسگزارم که این فرصت را در اختیارم گذاشت تا دوباره به آن چیزی که دوست داشتم برسم.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: