روزانه‌ها

شمعدان برنجی را باید روشن کنم

طاهره آشیانی: امروز بهمن جلالی به خاک سپرده می‌شود. چه خوب که امسال زمستان سرد نشد تا خاک هم سرد شود. چه خوب که پیکر بی‌جان بهمن جلالی که روحی گرم و مهربان داشت، هم آغوش خاک سرد نمی‌شود. چقدر بد است که از مردی بزرگ بنویسی و نوشته تو درباره مرگ او باشد. اویی که با عکس‌هایش برای همیشه زنده می‌ماند. اما این تعبیری کلیشه‌ای است. بهمن جلالی با قلب مهربانش همه آنهایی را که حتی یک استکان چای با او خوردند یا مردانی که با او در کشیدن سیگار 57 شریک شده بودند را به تسخیر کلام و روح پاک خود در می‌آورد. نه. نگویید حالا که او نیست ما با تعریف سنت دیرینه خود همراه شده‌ایم و داریم از کسی که دیگر هیچ‌وقت او را نمی‌بینیم تعریف می‌کنیم.
کد خبر: ۳۰۷۳۸۲

آنهایی که جلالی را از نزدیک دیده‌اند؛ خاطرات خوبی از او دارند. خاطراتی فراموش نشدنی. باور نمی‌کنید پای صحبت‌های هنرجویان سینمای جوان بنشینید؛ هنرجویانی که اکنون از عکاسان حرفه‌ای هستند و نام و آوازه‌ای برای خود کسب کرده‌اند. جلالی عکس‌های آنها را بارها و بارها در نمایشگاه‌ها و مسابقات مختلف داوری کرده و با صبری پدرانه نقاط ضعف و قوت آنها را گفته است. من هم خوش‌شانس بودم که آشنایی‌ام با جلالی در یکی از جشنواره‌های سینمای جوان اتفاق افتاد. جشنواره‌ای که در تبریز برگزار شد و جلالی با ما همسفر بود.

حالا او دیگر نیست، اما من بارها و بارها گفته‌ام که سفر تبریز بهترین سفر زندگی‌ام بود. به خودش هم گفتم انگار همان سال‌ها شاید 15 سال پیش می‌دانستم که این سفر یک شانس بزرگ برای من است. سفری که تکرار نمی‌شود. با جلالی به بازار تبریز رفتیم و از گوشه و کنار این بازار بزرگ عکس گرفتیم. چقدر لذتبخش بود از زاویه‌ای که جلالی انتخاب می‌کند، عکس گرفتن و آنها را برای همیشه در قاب‌های کاغذی نگه داشتن و گفتن این که این عکس‌ها را وقتی با جلالی همسفر بودیم، گرفتیم. یک شب هم او ما را با خود به ائل‌گلی و شاه‌گلی برد. در کافه‌ای نشستیم، چای خوردیم و او درباره عکاسی برایمان صحبت کرد. نه مانند یک استاد، مثل یک عاشق، عاشقی که عکاسی عشق اوست. کلامش دلنشین بود و شوق عکس گرفتن را در دلت زنده می‌کرد.

جلالی می‌توانست شوق را به تو بیاموزد. برای فردا ناهار یکی از دوستان قدیمی‌اش دعوتش کرد به منزلش. جلالی گفت ما 4 نفریم؛ خودش، مسعود امیرلویی، مهین عباس‌زاده و من. دوستش گفت بیایید قدمتان روی چشم. فردا رفتیم. دوستش و خانواده‌اش هم مثل خودش مهربان و نازنین بودند. اولین بار کوفته تبریزی را در خانه دوست جلالی خوردم.

هنوز هم مزه آن کوفته زیر زبانم مانده است و گفته‌های جلالی در وصف خانه‌داری زنان تبریز و آشپزی آنان. فردا جلالی چون همراهی مهربان باز هم ما رابه بازار برد و این‌بار در مسیرمان به یک سمساری که صاحبش جلالی را می‌شناخت، رفتیم. او برای خودش لوستری قدیمی از همان‌هایی که یک صفحه فلزی ساده و گرد دارند، خرید و گفت اینها را خیلی دوست دارم و مرا تشویق کرد تا شمعدانی‌ را که دوست داشتم بخرم؛ نوعی شمعدانی که شکل یک برگ بود و رویش نقش و نگارهای زیبایی حک شده بود، گفت: در این دنیا هر چه به چشمت و در گوشه دلت نشست بخر و از داشتن آن لذت ببر. حالا من مانده‌ام و شمعدانی برنجی با طرح برگ و باورم نمی‌شود که امشب هنگام فاتحه خواندن برای جلالی باید در این شمعدان به یاد او شمع روشن کنم. باورم نمی‌شود، اما باید بگویم روحش شاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها