آنهایی که جلالی را از نزدیک دیدهاند؛ خاطرات خوبی از او دارند. خاطراتی فراموش نشدنی. باور نمیکنید پای صحبتهای هنرجویان سینمای جوان بنشینید؛ هنرجویانی که اکنون از عکاسان حرفهای هستند و نام و آوازهای برای خود کسب کردهاند. جلالی عکسهای آنها را بارها و بارها در نمایشگاهها و مسابقات مختلف داوری کرده و با صبری پدرانه نقاط ضعف و قوت آنها را گفته است. من هم خوششانس بودم که آشناییام با جلالی در یکی از جشنوارههای سینمای جوان اتفاق افتاد. جشنوارهای که در تبریز برگزار شد و جلالی با ما همسفر بود.
حالا او دیگر نیست، اما من بارها و بارها گفتهام که سفر تبریز بهترین سفر زندگیام بود. به خودش هم گفتم انگار همان سالها شاید 15 سال پیش میدانستم که این سفر یک شانس بزرگ برای من است. سفری که تکرار نمیشود. با جلالی به بازار تبریز رفتیم و از گوشه و کنار این بازار بزرگ عکس گرفتیم. چقدر لذتبخش بود از زاویهای که جلالی انتخاب میکند، عکس گرفتن و آنها را برای همیشه در قابهای کاغذی نگه داشتن و گفتن این که این عکسها را وقتی با جلالی همسفر بودیم، گرفتیم. یک شب هم او ما را با خود به ائلگلی و شاهگلی برد. در کافهای نشستیم، چای خوردیم و او درباره عکاسی برایمان صحبت کرد. نه مانند یک استاد، مثل یک عاشق، عاشقی که عکاسی عشق اوست. کلامش دلنشین بود و شوق عکس گرفتن را در دلت زنده میکرد.
جلالی میتوانست شوق را به تو بیاموزد. برای فردا ناهار یکی از دوستان قدیمیاش دعوتش کرد به منزلش. جلالی گفت ما 4 نفریم؛ خودش، مسعود امیرلویی، مهین عباسزاده و من. دوستش گفت بیایید قدمتان روی چشم. فردا رفتیم. دوستش و خانوادهاش هم مثل خودش مهربان و نازنین بودند. اولین بار کوفته تبریزی را در خانه دوست جلالی خوردم.
هنوز هم مزه آن کوفته زیر زبانم مانده است و گفتههای جلالی در وصف خانهداری زنان تبریز و آشپزی آنان. فردا جلالی چون همراهی مهربان باز هم ما رابه بازار برد و اینبار در مسیرمان به یک سمساری که صاحبش جلالی را میشناخت، رفتیم. او برای خودش لوستری قدیمی از همانهایی که یک صفحه فلزی ساده و گرد دارند، خرید و گفت اینها را خیلی دوست دارم و مرا تشویق کرد تا شمعدانی را که دوست داشتم بخرم؛ نوعی شمعدانی که شکل یک برگ بود و رویش نقش و نگارهای زیبایی حک شده بود، گفت: در این دنیا هر چه به چشمت و در گوشه دلت نشست بخر و از داشتن آن لذت ببر. حالا من ماندهام و شمعدانی برنجی با طرح برگ و باورم نمیشود که امشب هنگام فاتحه خواندن برای جلالی باید در این شمعدان به یاد او شمع روشن کنم. باورم نمیشود، اما باید بگویم روحش شاد.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....