در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هانیه تا کلاس اول راهنمایی درس خواند و وقتی سنش به 15 سال رسید پدر تشخیص داد وقت، وقت ازدواج است: «پدرم به زور مرا شوهر داد یعنی خودش قرار و مدار را گذاشت و من به ناچار پای سفره عقد نشستم. اصلا کسی نظر مرا نپرسید که آیا از این آقا خوشت میآید یا نه؟ دوست داری شوهر کنی یا برای خودت خیالات دیگر داری. انگار که من آدم نبودم.»
ازدواج اجباری غالبا پایان خوشایندی ندارد هانیه هم نتوانست شرایط را تحمل کند البته او به نقطهای رسیده بود که نه راه پس داشت و نه راه پیش: «شوهرم قربان دست بزن داشت، شکاک بود، بددهنی میکرد، اجازه نمیداد به خانه مادرم بروم یا مهمان به خانهمان بیاید خلاصه این که هیچ اخلاق خوبی نداشت که دلم را به آن خوش کنم، اما چارهای نداشتم جز سوختن و ساختن. اگر حرف طلاق را پیش میکشیدم قطعا پدرم مرا زنده نمیگذاشت.»
هانیه چند باری که زیر کتکهای شوهر طاقتش طاق و صورتش کبود شده بود توانست خودش را به خانه پدر برساند. والدین او معتقد بودند از این اختلافات در هر خانهای وجود دارد، اما کمکم اوضاع وخیمتر شد و یک بار کار هانیه به بیمارستان کشید: «آن زمانی بود که قربان با پدرم هم سر پول دچار اختلاف شده بود پدرم به او بدهکار بود و قربان به همین خاطر فکر میکرد میتواند هر طور که خواست با او رفتار کند بالاخره کار بالا گرفت و پدرم اجازه داد من طلاق بگیرم.»
این پایان سختیها و ملالتهای زن جوان نبود حالا هانیه باید رفتارهای تحقیرآمیز اعضای خانواده خودش را نیز تحمل میکرد. خودش میگوید اوایل فکر میکردم هر چه هست از وضعی که در خانه قربان داشتم بهتر است، اما باز هم تلاطم و توفان زندگی هانیه را دستخوش تحول کرد: «پدرم میگفت در و همسایه و دوست و فامیل به او زخم زبان میزنند و من آبرویشان را بردهام. میگفت معنی ندارد زن مطلقه در خانه پدرش بماند. مردم حرف درمیآورند و نامربوط پشت سرمان میگویند، اما اینها که تقصیر من نبود.»
پدر میگفت تقصیر هانیه است و او باید هرچه زودتر دوباره به خانه شوهر برود. باز هم ازدواجی اجباری در انتظار زن جوان بود:«این بار میخواستند مرا به پسرعمهام بدهند. زن او مرده بود و خودش 4 بچه داشت 18 سال از من بزرگتر بود و شنیده بودم معتاد است اگر به خانه او میرفتم یا ناچار به خودکشی میشدم یا دق میکردم و میمردم.»
این طور بود که هانیه فرار را ترجیح داد و راهی تهران شد، شهری بزرگ و ناشناخته که زن جوان راه و رسم زندگی در آن را نمیدانست و بلد نبود چه طور گلیمش را از آب بکشد. او به گریه میافتد. نه هقهق که نماشکی صورتش را تر میکند: «همه از من سوءاستفاده میکردند برای یک لقمه غذا، برای یک جای خواب و سقفی بالای سر.»
حالا دیگر هانیه آن زن معصوم و زجرکشیده نبود. او آلوده شده بود آلوده جرم و خلاف: «با مردی آشنا شدم که اسمش فرید بود او سابقه داشت و با این که چند باری به زندان افتاده بود هنوز دزدی میکرد مدتی با او زندگی کردم در سرقتها کمکش میکردم تا این که نقشهای به سرش زد و قرار شد از این به بعد اخاذیهای کلان انجام بدهیم.»
نقشه این بود: هانیه به بهانه برقراری رابطه نامشروع با مردان هوسران آنها را به مخفیگاهشان بکشاند و فرید از آنها زورگیری کند. هانیه میگوید: «از این کار میترسیدم خطرناک بود مخصوصا برای من. اما فرید میگفت باید این کار را انجام بدهم وگرنه از غذا و خانه خبری نیست. من هم البته دنبال پول بودم. از این فلاکت خسته شده بودم و دوست داشتم مثل بقیه لباس بپوشم،به رستوران بروم، برای خودم خرید کنم و...»
«بالاخره قبول کردم» این را هانیه در تکمیل جمله قبلیاش میگوید و توضیح میدهد یکی از دوستان فرید هم همراهشان شد از آن به بعد زن جوان کنار خیابان در انتظار خودروهای مدل بالا میماند و طعمههایش را شکار میکرد: «آنها شکایت نمیکردند یعنی فرید این طور میگفت او میگفت میترسند از آبرویشان و از این که دستشان رو شود، اما بالاخره شکایت کردند و دستگیر شدیم من از زندان میترسیدم هنوز هم میترسم از آینده هم میترسم نمیدانم چه پیش خواهد آمد.»
هانیه این را میگوید و حرفش را این طور تمام میکند: «این بود قصه ما، اما اسمم هانیه نیست ولی تو همان هانیه بنویس.»
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: