چند سال داری؟
25 سال.
تنها زندگی میکنی؟
بله، البته خانواده دارم اما در ایران نیستند. آنها خارج از کشور زندگی میکنند. من در ایران تنها هستم.
چرا از خانوادهات جدا شدی؟
من با پدرم اختلاف داشتم و نمیخواستم با او زندگی کنم. به همین خاطر هم از او جدا شدم و به ایران آمدم و چند سالی است در ایران زندگی میکنم.
در ایران کسی را داری؟
تنهای تنها هستم. من فقط با دختری که بشدت به او علاقهمند هستم، در ارتباط هستم و او را در ایران میشناسم.
اما کاری که تو کردی، نشان میدهد به او چندان هم علاقهمند نیستی؟
نه، اینطور نیست. من در آن زمان در شرایط عادی نبودم و نمیخواستم چنین اتفاقی بیفتد.
خانه آن زن تنها را چطور شناسایی کردی؟
جایی که او زندگی میکرد، آپارتمانی بود که دختر مورد علاقه من هم در آنجا بود. من برای دیدار او رفته بودم که این اتفاق افتاد.
توضیح بده ماجرا از چه قرار بود و چرا تو به جای خانه دختر مورد علاقهات، سر از خانه زنی تنها درآوردی؟
حدود ساعت 6 بعدازظهر بود که من به خانه دختر مورد علاقهام رفتم. او خانه نبود. به مهمانی رفته بود. من ساعتها منتظرش ماندم. خسته شده بودم. از بالای دیوار وارد پشتبام شدم و در آنجا منتظر ماندم.
خب چرا خارج از آپارتمان منتظر نماندی؟
چون ساعتها بود در آنجا منتظر بودم. مردم به من شک کرده بودند. به همین خاطر مجبور شدم به پشتبام بروم.
در پشتبام چه دیدی که چنین اتفاقی افتاد؟
ساعتها بود آنجا نشسته بودم. خسته بودم و نمیدانم چه شد که یکباره متوجه نورگیر یکی از آپارتمانها شدم. چراغ روشن بود و بعد از چند دقیقه که نشستم، چراغ خاموش شد. ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که من یکباره حساس شدم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است. وقتی با دقت صداها را گوش کردم، متوجه شدم زنی تنها در آن خانه است. فکرهای شیطانی همان موقع بود که به ذهنم خطور کرد و متاسفانه اسیر وسوسه شدم.
چطور وارد خانه شدی؟
شیشه نورگیر را شکستم و از آنجا وارد حمام شدم. در این لحظه بود که زن جوان با صدایی که من درست کرده بودم، آمد. من برای اینکه او فریاد نکشد چاقویی زیر گلویش گذاشتم و...
آن زن مقاومت نکرد؟
او خیلی سعی کرد در برابر من مقاومت کند، اما بعد از اینکه دید چاقو دارم و نمیتواند کاری بکند، تسلیم من شد.
تو به او تعرض کردی در حالیکه میدانستی چقدر آزار میبیند. چرا این کار را کردی؟
من در آن لحظه حالم خوب نبود و اصلا در حالت عادی نبودم. این من نبودم که چنین کارهایی را میکردم، شیطان در جان من نفوذ کرده بود.
چطور شد که آن زن توانست شماره تماس تو را به دست آورد؟
بعد از اینکه به او تعرض کردم، او وانمود کرد میخواهد باز هم با من رابطه داشته باشد و از من خواست که شماره تماسم را به او بدهم. من هم که به او اعتماد کرده بودم، شماره تماسم را دادم.
چطور شد که دستگیر شدی؟
زن جوان با من تماس گرفت و خواست که قرار بگذارد. من هم که به او اعتماد کرده بودم، قبول کردم. وقتی سر قرار حاضر شدم، متوجه شدم این قرار صوری است و من به دام پلیس افتادم.
میدانستی که چه حکمی در انتظار توست؟
بله، میدانستم، اما فکر نمیکردم پلیس بتواند من را بازداشت کند.
خانوادهات از اتفاقی که افتاده است خبر دارند؟
نه، من با آنها تماس ندارم که بگویم چه اتفاقی افتاده است. ضمن اینکه من با آنها قهر هستم و ما با هم ارتباطی نداریم.
تو شغل یا تحصیلاتی داری؟
من شغلی نداشتم و از طریق سرقت زندگیام را تامین میکردم. درس هم نخواندم. سالها پیش دانشگاه قبول شدم. یک سال درس خواندم و بعد رها کردم.
چرا درسات را رها کردی؟
دلم میخواست دنبال آرزوهایم بروم و آنها را برآورده کنم، اما پدرم مقاومت میکرد و من هم برای اینکه بتوانم به خواستههایم برسم، درسم را رها میکردم. پدرم هم به همین خاطر من را طرد کرد.
سعی نکردی با خانوادهات آشتی کنی؟
زمانی که آنها ایران را ترک کردند، من هم بعد از چند ماه رفتم. میخواستم با خانوادهام رابطه خوبی داشته باشم و در آنجا زندگیام را از نو شروع کنم، اما بعد از مدتی مجبور شدم دوباره به ایران برگردم. پدرم با من بدرفتاری میکرد. ما اصلا نمیتوانستیم با هم کنار بیاییم.
چرا پدرت با تو دعوا داشت؟
او میگفت باید به خواستههایش عمل کنم. پدرم تاجر و مرد ثروتمندی است. او سعی میکرد با ثروتی که دارد مرا به راهی که خودش میپسندد بازگرداند، اما من دلم نمیخواست آن طور که او دوست دارد زندگی کنم. برادران دیگرم به خواستههای او عمل کردند، درس خواندند و پدرم هم کمکشان کرد و آنها زندگی خوبی دارند.
تو قبل از اینکه دستگیر شوی، مدتی را به جرم سرقت در زندان گذراندی. چرا این کار را میکردی. تو واقعا به خلافکار شدن علاقه داشتی؟
نه، اینطور نیست. من دلم میخواست مردی شوم که در آرزوهایم بود و سعی میکردم به آن برسم اما رفتار بد خانوادهام باعث شد به اینجا کشیده شوم. من سعی کردم خانواده تشکیل دهم و زندگی خودم را داشته باشم، اما مشکلاتی که در زندگی داشتم، باعث شد موفق نشوم و طولانی شدن رابطهام با دختر مورد علاقهام صدمه سختی به من زد و در نهایت هم به اینجا رسیدم.
حالا که زندانی و دستگیر شدی، قصد نداری با خانوادهات ارتباط برقرار کنی؟
مشکلاتی که من دارم، به خاطر رفتارهای خانوادهام است. اگر آنها مرا در رسیدن به رویاهایم یاری میکردند، سرنوشتی اینگونه پیدا نمیکردم.
هر چند رضایت نمیتواند چندان در مجازات تو تاثیری داشته باشد، اما برای اینکه او تو را حلال کند کاری کردهای؟
من بعد از بازداشت او را در دادسرا دیدم و از او خواستم من را ببخشد، اما او بشدت عصبانی است و فقط به انتقام فکر میکند.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم