«ماجرای شب مه آلود» این ماجرا:

ساعت دیواری پایه‌دار

نویسنده: دوروتی‌سایرز مترجم: سهراب برازش بخش پایانی
کد خبر: ۳۰۳۵۷۵

خلاصه قسمت اول:

مردی در مهمانخانه‌ای به نام «کنیگزآیش» به قتل می‌رسد. مونتان اگ که نماینده فروش شرکت تولید آبمیوه است قصد اقامت در این مهمانخانه را دارد و با وجود وضعیت ویژه، اجازه ورود به مهمانخانه را پیدا می‌کند. مونتان اگ، مقتول را که نماینده فروش یک شرکت جواهر است، شناسایی می‌کند. به گفته اسمیت صاحب مهمانخانه مقتول که نامش هارولد است ساعت 30/7 شب گذشته با 2 چمدان وارد آنجا شده بود. ساعت 30/9 همان شب، مرد دیگری به نام آرچیبالد اسلاتر که او هم نماینده فروش لباس بود - برای گرفتن اتاق وارد مهمانخانه می‌شود. او در کافه مهمانخانه‌ با هارولد صحبت می‌کند و با هم قهوه می‌نوشند. اسلاتر ساعت 20/11 دقیقه ا‌ز آنجا می‌رود. بنا به اظهارات اسمیت و جورج، پیشخدمت مهمانخانه، اسلاتر و هارولد در کافه با هم درگیری لفظی داشته‌اند.

حالا بازرس بریچ و ماموران پلیس برای بررسی قتل در کافه مهمانخانه مستقر شده‌اند. مونتان اگ هم به بازرس مشورت‌هایی می‌دهد. کافه کمی به هم ریخته است. ساعت دیواری پایه‌دار روی زمین واژگون شده و عقربه‌هایش روی 10/11 توقف کرده است. کمی آن سوتر، بطری افتاده است. بازرس معتقد است که مقتول با ضربه این بطری به قتل رسیده است. پایان ماجرا را در این شماره می‌خوانیم:

بازرس بریچ از پیشخدمت جورج پرسید: وقتی با سروصدا از خواب پریدی چی شد؟

آقای اسمیت دوباره از پله‌ها بالا آمد.

بعدش چه؟

بعدش دیگر خوابم برد.

هنگام ورود چند تا چمدان همراه اسلاتر بود؟

فقط یکی.

آن یکی؛ منظورم هارولد است، اصلا چمدانی داشت؟

بله. یک چمدان داشت. آن را با خودش به کافه آورد.

اسم این مهمان‌ها را در فهرست هتل یادداشت کرده‌اید؟

مهمانخانه‌چی گفت: «اسلاتر را بله ولی اسم‌ هارولد را نه. می‌خواستم امروز صبح زود یادداشت کنم.»

پس وقتی اسلاتر به اینجا آمد، نقشه پلیدی در سر نداشت. ظاهرا ملاقات آن دو اتفاقی بوده. بسیار خب، متشکرم اسمیت. بعدا با همسرت صحبت می‌کنم. به کارتان ادامه بدهید، ولی زیاد حرف نزنید. ما شماره اتومبیل اسلاتر را داریم. بریچ که روی صحبتش به شخص خاصی نبود در ادامه گفت: «اگر او واقعا به پتی فورد رفته باشد می‌توانند آنجا دستگیرش کنند.»

مونتان گفت: «همین طور است. امیدوارم این ساعت واقعیت را بگوید.»

بازرس گفت: «منظورتان این است که ممکن است آن را عقب کشیده باشند؟»

بعد در حالی که به طرف ساعت می‌ر‌فت، گفت: «باید این مساله را بررسی کنیم. یک لحظه صبر کنید. اول باید اثر انگشت‌های روی بدنه ساعت را بررسی کنیم.»

وقتی کارشناس اداره پلیس برای برداشتن اثر انگشت آمد، از تعدد اثر انگشت‌ها روی بدنه ساعت و روی بطری تعجب کرد و نتیجه گرفت که گویا پیشخدمت هتل «کونیگز آیش» با گردگیری و نظافت میانه‌ای ندارد. سرانجام بررسی اثر انگشت‌‌ها به پایان رسید و بازرس به کمک یک مامور پلیس، ساعت را که روی زمین افتاده بود بلند کرد و روی پایه‌اش قرار داد. به نظر می‌رسید ساعت صدمه چندانی ندیده، بلکه فقط در اثر برخورد پاندول آن به دیواره جعبه ساعت از حرکت باز ایستاده، چون به محض این که آن را به حالت عمودی روی پایه‌اش قرار دادند و تلنگر آهسته‌ای به پاندول‌اش زدند قبراق و سرحال تیک تاکش را از سر گرفت. بازرس بریچ قصد داشت با یکی از انگشتان عقربه دقیقه شمار ساعت را حرکت دهد اما ناگهان از این کار منصرف شد.

گفت: «نه،نه! بهتر است عقربه کوچولو را به حال خودش بگذارم، اگر فرض کنیم ساعت را دستکاری کرده‌اند پس حتما روی عقربه‌های آن اثر انگشت‌هایی باقی مانده هر چند این عقربه‌ها خیلی باریکند و مشکل شود اثر انگشت را شناسایی کرد، اما این مساله‌ای است که کارشناس‌ باید در موردش نظر بدهد و نباید پیشداوری کرد.»

آقای مونتان درحالی که حرف بازرس را تایید می‌کرد، محفظه بدنه ساعت را باز کرد و به داخلش نگاه کرد و گفت: «وزنه‌های پاندول تقریبا خیلی پایین آمده‌اند، مخصوصا یکی از آنها. حدس من این است که 12 ساعت در آن جمع شده باشد و بزودی پاندول ضربه بزند. امروز چند شنبه است؟ شنبه؟ شاید این ساعت صبح های یکشنبه کوک شود.»

بازرس نظر مونتان را تایید کرد و گفت: «می‌توان حدس زد. خب، خیلی ممنون و آقای مونتان. گمان نکنم لازم باشد بیشتر از این وقت شما را بگیرم.»

مونتان گفت: «اما احتمالا مخالفت نخواهید کرد اگر بخواهم درکافه صبحانه کوچکی بخورم. کافه نیمساعت دیگر باز می‌کند. صبح که می‌آمدم چیز زیادی نخوردم.»

بازرس بریچ با ناراحتی گفت: «من که اصلا چیزی نخوردم.»

آن طور که پیش‌بینی می‌شد، کارها ادامه پیدا کرد. بازرس تازه چند تا تخم‌مرغ و مقدار زیادی ژامبون بلعیده بود که سرو صدای جلوی در ورودی هتل، توجه‌اش را جلب کرد. یک گروهبان آقای اسلاتر را با خودش آورده بود. آقای اسلاتر جوانی درشت هیکل بود که به همه با عصبانیت نگاه کرد. همین که وارد شد، با صدای بلند شروع کرد به اعتراض و بازرس بریچ به او گفت: «زیاد حرص و جوش نخورید.»

بعد از گروهبان پرسید: «چند تا چمدان پیش او پیدا کردید؟»

فقط یک چمدان قربان! چمدان خودش.

اسلاتر با صدای بلند گفت: «اجازه بدهید بگویم که من از کل این ماجرا هیچ اطلاعی ندارم. من ساعت 20/11 دقیقه شب اینجا، در همین کافه از هارولد جدا شدم و آن موقع کاملا سرحال و سالم بود. ساعت 30/11 یا یک ربع به 12، سوار ماشین شدم و از هتل رفتم. با یک چمدان به اینجا آمدم و با همان رفتم و اگر اینجا کسی باشد که غیر از این بگوید دروغگوست. اگر مرتکب قتل شده بودم فکر می‌کنید بعد از آن مستقیم پتی فورد می‌رفتم و توی هتل «چهارزنگوله» صبحانه‌ام را می‌خوردم و با خیال راحت آنجا منتظر می‌ماندم تا شما بیایید و دستگیرم کنید؟»

بازرس بریچ گفت: «ممکن است این طور باشد، ممکن هم هست نباشد. این هارولد را از قبل می‌شناختید؟»

اسلاتر با دستپاچگی گفت: «یک بار در گذشته او را دیده بودم.»

می‌گویند با هم بحث کرده‌اید.

خب، بله. او دری‌وری می‌گفت. یکی از دلایلی که من زود اینجا را ترک کردم همین بددهنی‌های او بود.

بازرس نامه‌هایی را که در کیف مقتول پیدا کرده بودند ورق زد و گفت: که این طور! اسم کوچک شما آرچیبالد است، این طور نیست؟ شما خواهری به نام ادیت دارید؟

خواهرم همسر اوست، در واقع خواهر بیچاره‌ام خیال می‌کرد تنها همسر این آدم است، اما بعدا معلوم شد با اسم دیگری قبلا زن داشته است. آدم پست‌فطرت! وقتی من در شمال خدمت می‌کردم، خواهرم با او ازدواج کرد. تا این که به این منطقه منتقل شدم و از جریان اطلاع پیدا کردم. این مرد موذیانه سعی می‌کرد از برخورد با من دوری کند، تا این که شب گذشته بالاخره دیدمش. به هر حال من نمی‌توانستم کاری بکنم، جز این که متقاعدش کنم هزینه‌های بچه‌اش را پرداخت کند. آخرش هم او پرداخت هزینه‌ها را قبول کرد. ببینید آقای بازرس، درست است که قضیه مشکوک به نظر می‌رسد، اما...»

مونتان حرف او را قطع کرد و با صدای بلند گفت: «نکند ساعت را فراموش کنید. احتمالا همین الان صدایش بلند خواهد شد.»

بازرس گفت: راست می‌گویید، وقتی در جریان درگیری واژگون شد و از کار افتاد، ساعت 10/11 را نشان می‌داد. شما ساعت 20/11 دقیقه اینجا را ترک کردید. اگر پاندول ساعت یک بار به صدا در بیاید، معلوم می‌شود دستکاری شده و عقب برده شده است، اما اگر 12 ضربه بزند و در واقع ساعت دارد حقیقت را می‌گوید و شما متهمید.»

محفظه بدنه ساعت باز بود. وقتی چکش آن برای نواختن اولین ضربه پایین رفت، همه با هیجان دیدند که وزنه آن، که حدود 8 تا 10 سانتی‌متر پایین‌تر از قرینه‌اش قرار داشت، آرام به طرف پایین حرکت کرد. ساعت12 بار نواخت. بازرس بریچ با اخم گفت: «بالاخره به نتیجه‌ای رسیدیم.»

اسلاتر با ناامیدی فریاد زد: «حقیقت ندارد»! بعد با لحنی آرام افزود: «ممکن است این مرد بعد از رفتن من به قتل رسیده باشد، قبل از ساعت 12 و بعد از به قتل رساندن او حتما عقربه را حدود 45 دقیقه عقب برده‌اند. بله، این خیلی محتمل است»!

بازرس با حالتی که از عدم اطمینانش حکایت می‌کرد، مکث کرد.

مونتان اگ گفت: «یک لحظه اجازه بدهید بازرس، فکری به ذهنم خطور کرده. ساعت 12 وزنه ساعت بلندترین راه را پشت سرگذاشته، امادر هر حال تفاوت تنها یک سانتی‌متر است. اما چرا تا این اندازه پایین‌تر از نقطه ثقل معمول قرار گرفته؟ متوجه منظورم می‌شوید؟ از ساعت 6 تا 12 یکی از وزنه‌ها نسبت به مرکز ثقل عادی پایین‌تر می‌آید، اما چند ساعت بعد، این حالت نامتقارن جبران می‌شود، طوری که طبق تجربه من ‌ تفاوت فاصله بیشتر از یک تا نیم سانتی‌متر بیشتر نخواهد بود. اما چه اتفاقی افتاده که یکی از وزنه‌ها تا این حد پایین‌تر از آن دیگری قرار گرفته است؟»

بازرس گفت: «احتمال دارد دلیلش این باشد که درست کوک نشده.»

مونتان گفت: «بله، یک احتمال این است، اما احتمال دیگر این است که ساعت 11، ساعت جلو کشیده شده. تنها امکان برای این که ساعت آونگ‌داری را، بدون دست زدن و تغییر دادن وزنه‌ها، به عقب ببریم همین است. البته راه هوشمندانه این است که وزنه‌ها را دستکاری کنیم، البته افراد کمی هستند که از این روش استفاده می‌کنند.»

بازرس بریچ با صدای بلند گفت: «به نکته جالبی اشاره کردی! اما چطور می‌توانیم از این مساله مطلع شویم؟ چه کسی اینجا ساعت را کوک می‌کند؟

بازپرس بیرون رفت و کمی بعد با پسر 14 ساله‌ای برگشت.

گفت: «گوش کن پسرم، چه کسی همیشه این ساعت پایه‌دار را کوک می‌کند؟»

پدرم، صبح‌های یکشنبه.

یکشنبه گذشته دیدید که آن را کوک کند؟

‌معلوم است که دیدم.

یادت هست که او هر دو وزنه را به طور یکسان به بالا کوک کرده بود، یا این که سطح آنها با هم فرق داشته؟

او همیشه دو تا وزنه را تا بالا کوک می‌کند 14 بار می‌چرخاند، 2 بار برای هر روز. وقتی وزنه به بالا می‌رسد، صدای خاصی ایجاد می‌شود که نشان می‌دهد تا آخر کوک شده است.

بازرس سرش را تکان داد و گفت: «همین بود. دیگر کاری با تو ندارم، می‌توانی بروی.»

گروهبان!

گروهبان منظور بازرس را فهمید و آنجا را ترک کرد. نیم ساعت گذشت و در این نیم ساعت مرکز ثقل ساعت حرکت محسوسی به سمت پایین نکرد. صدای تیک تاک ساعت به گوش می‌رسید. بعد گروهبان در حالی که چمدانی در دستش بود، برگشت.

دستورتان اجرا شد، قربان. این چمدان زیر انبوهی وسایل کهنه در طویله قرار داشت. یا کار اسمیت بوده، یا کار پیشخدمتش، جورج.

پیشخدمت دستی به دهان خشکش کشید و گفت: «آنجا، داخل گلدانی که روی پیشآمدگی بالای شومینه قرار دارد.»

بازرس بعد از نگاه کردن به درون گلدان گفت: «اما اینجا نیست.»

مونتان گفت: «اسمیت از کجا می‌دانسته که کلید درون گلدان نیست؟ مگر این که فرض کنیم او شب گذشته دنبال کلید می‌گشته تا، بعد از این که عقربه را11 ساعت جلو برده، وزنه‌های آن را به حالت عادیدر آورد.»

رنگ چهره مهمانخانه‌چی پرید و جورج هم شروع به التماس کرد. گفت: «خواهش می‌کنم، جناب بازرس، من اصلا هیچ چیز از آن نمی‌دانستم، تازه آخرش فهمیدم. من تقصیری ندارم»!

بازرس بریچ گفت: «به هر دوی آنها دستبند بزنید، گروهبان! و شما، اسلاتر، لطفا فراموش نکنید که به شهادت شما نیاز دارم. خیلی ممنون،‌آقای مونتان! اما عجیب است. این کلید کجا می‌تواند باشد؟»

آقای مونتان گفت: «این را می‌توانید از وارث مهمانخانه، پسر اسمیت، بپرسید.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها