در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دقت کردید این روزها یوسفآباد تهران در ادب و سینما نقش پیدا کرده است؟ از یک طرف کتاب «یوسفآباد خیابان سی و سوم» به بازار آمده و از طرف دیگر لوکیشن فیلم «هفت دقیقه تا پاییز» در همین محل است. گذشته از شوخی، این روزها برای خیلیها عجیب بود که سرانجام هدیه تهرانی قبول کرد دوباره در فیلمی بازی کند آن هم بعد از 4 سال. خیلیها این دوری را یک خداحافظی قلمداد کردند، اما خودش فقدان فیلمنامه خوب و سوژههای جذاب را دلیل دوریاش از سینما میدانست. انگار او ناگزیر از این انتخاب بوده است. حالا این روزها او فیلمی را بازی میکند با نام «هفت دقیقه تا پاییز.» آرایشگر است یا...؟ فرقی نمیکند. او و همسرش (محسن تنابنده) قرار است روایتگر داستانی باشند که برای هر کسی یک جور پیش میآید. داستانی که در هر خانهای به هر حال رخ میدهد. این فیلم دوسال طول کشید تا از مرحله پیش تولید به مرحله فیلمبرداری برسد.
چه سخته
همه میدانیم فیلمسازی کار سختی است، اما شاید ندانیم چقدر سخت. البته اگر پشت صحنه فیلمها را ببینیم، این سختی را بیشتر و از نزدیک حس میکنیم. تا آنها را نبینیم نمیتوانیم قبول کنیم که حتی انداختن یک ماهی در یک چاه چقدر زمان میبرد. مثل فیلم آواز گنجشکها. تا آنها را نبینیم باورمان نمیشود عبور یک مگس در لنز چقدر مشکل است. این نکته در همه فیلمها مطرح است؛ همان نکتهای که بارها و بارها فراموش کردهایم. حتی برای عبور پاهای بازیگر در فیلم افراد زیادی مشغول کار هستند، در پشت و جلوی دوربین و ما چقدر آسان از کنار این سختی میگذریم.
برای یک وای
یکی از همین روزهای سرد، ماشین بزرگ فیلمبرداری سر یکی از کوچههای یوسفآباد ایستاده است. طبقه دوم یک خانه. همه در حال حرکت و این طرف و آن طرف رفتن هستند، شبیه آماده شدن برای یک مراسم تولد. بادکنک روی زمین ریخته و آویزهای تزیینی از در و دیوار آویزان شدهاند. تابلوهای مدرن در گوشه و کنار خانه به چشم میآیند. رنگ دیوارها تیره و آفتاب هم در حال غروب است عوامل در حال حرکت هستند. از جابهجایی دوربین تا تمیز کردن خاکهای روی زمین و آینه. یک پارچه سیاه، میشود زیرانداز فیلمبردار. حصیر جلوی ورودی در جابهجا میشود. بادکنکها تنظیم میشوند و یکی از آنها باید سر جایش بایستد در گوشه مبل به طوری که دوربین آن را در کادر داشته باشد. چسب به کمک میآید.
چمدان آن گوشه است. پرده تنظیم میشود. در مدت کوتاهی صحنه تنظیم میشود. همه چیز که آمده شد هدیه تهرانی را صدا میکنند. هدیه تهرانی میآید بالا. سرد است، همه یا در حال کار هستند یا میلرزند. او در گوشهای میایستد. ساده لباس پوشیده است. منتظر میایستد. بعد چند نکته را به علیرضا امینی میگوید؛ نکتههای ریز، به اندازه سر سوزن.
صحنه آماده شده است. در عرض مدت کمی آن صحنه و فضای شلوغ و پلوغ تبدیل شده است به یک اتاق آماده برگزاری جشن، اما هنوز کامل نیست. پروژکتورها و نورها تنظیم میشوند. نورها صحنه را روشن میکنند. سیمهایی که دیده میشوند، لکههایی که گوشه و کنار هستند همه گرفته میشوند. نگاه فیلمبردار از دوربین تنظیم میشود. کارگردان هم پشت دوربین میآید. همه چیز تایید میشود. حالا نوبت به یک تمرین کوتاه میرسد. حتی جای پونز هم مشخص میشود، شکل پونز که کجا قرار گیرد؛ رو به بالا که کاملا در لنز دوربین باشد. قرار است فقط پاهای بازیگر در فیلم باشد. شال او هم طبق نظر منشی صحنه تغییر میکند تا مثل صحنه قبل باشد. امتحانی مسیر را میرود، نکته دیگری به نظر میرسد. طراح لباس وارد عمل میشود. یک قیچی و یک مساله حل میشود. همه آماده میشوند تا نکتههای آخر چک شوند. بازیگر حرکت میکند. پایش به پونزهای ریختهشده میخورد، میافتد و میگوید: «وای نیما.» تمام برداشت مورد قبول قرار میگیرد. همه برای صحنه بعد آماده میشوند. یک صحنه جدیتر و بیشتر. داخل اتاق و قبل از برگزاری مراسم. محسن تنابنده در نقش مرد خانواده است و بازی دارد. آن گوشه میخندد و میخنداند. برای بازیگرها چایی میآورند. تهرانی روی مبل نشسته و نکتهها را با کارگردان و دیگر عوامل چک میکند. او نظرات خود را دارد. نکتههایی ریز که از آنها نمیگذرد. او طراح هنری کار هم هست. صحنه بعدی شلوغتر است و فضای بیشتری را میخواهد. اتاق به طور کامل در اختیار عوامل قرار میگیرد. گوشههای ریز و درشت کار را چک میکنند. نه سایهای باید در دوربین بیفتد و نه یک صدای کوچک. یک بار دیگر کار آغاز میشود.
بازیگران و نقشها
فیلمنامه نسبت به فیلمنامه قبلی کمی تغییر کرده است. کاراکترها، شرایط اجتماعی و طبقه زندگی آنها پایین تر آمده، سختی کار بیشتر شده است. به نظر میرسد همه در این روند نقش داشتهاند و محسن تنابنده کمی بیشتر. او و علیرضا امینی بازنویسی و نوشتن دوباره فیلمنامه را بر عهده داشتهاند. شاید به همین خاطر است که محسن تنابنده بازی در فیلم دیگری را لغو کرده و روی این فیلم تمرکز کرده است.
اتوبان، حامد بهداد، استراحت، جشن تولد و جشن عروسی، لحظههای دیگر فیلم «هفت دقیقه تا پاییز» هستند.
حامد بهداد همیشه دوست دارد بازی او به شکلی دیده شود. به نظر میرسد این بار این اتفاق نمیافتد. فضای فیلم واقعی است و کمی خاص، اما طرز بازی گرفتن، کار کردن بر همان برداشت اول تکیه دارد. امینی هم مثل بسیاری اعتقاد دارد که برداشت اول حس بازیگر، بکرتر است. حالا او باید بازی بهداد را کنترل کند. دیگر قرار نیست یک تعمیرکار با کلمات قلنبه سلمبه باشد، مثل «محاکمه در خیابان.»
حالا باید منتظر ماند و دید که این فیلم سرانجام چگونه از آب درمیآید و در اکران چگونه جواب میدهد؟ فعلا که عوامل مشغول کارند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: