در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به قول مادربزرگم من معجزهای بودم که از مرگ حتمی نجات پیدا کرده بودم. هنگام وقوع تصادف هم مادرم برای این که مرا با خودش تا نیمههای شب به مهمانی نبرد تنها پسرش را نزد مادرش گذاشته بود. مادربزرگم وقتی خبر تصادف مادرم را میشنود سکته قلبی میکند و تا زمان مرخص شدنش از بیمارستان، من را پدربزرگم نگهداری میکرده است. از کسی که زندگی را به این شکل آغاز کرده است آیا آیندهای بیش از آنچه که در انتظار من است توقع دارید؟ من زندگی را با همه مشکلاتش لمس کردهام. نداشتن پدر و مادر دردی نیست که خیلی راحت بتوان از آن دوری کرد. زندگی کردن با پدربزرگ و مادربزرگی که سالهای سال با من اختلاف سنی داشتند هم اصلا کار آسانی نبود. برای من همه زندگی جهنمی بوده که هنوز هم در آتش آن میسوزم. گاهی با خودم فکر میکنم که ای کاش شب تصادف پدر و مادرم، من هم در خودرو همراه آنها بودم و از بین میرفتم. شاید این بهترین اتفاق در زندگیام بود.« »ریموند سال» پسر 24 سالهای است که به اتهام به قتل رساندن پدربزرگ و مادربزرگش خانم و آقای «بلیز» دادگاهی شده و به حبس ابد محکوم شده است. این پسر جوان اعتراف کرده که با باز گذاشتن شیر گاز منزلشان مرگ این دو نفر را که بسیاری از عمرشان را به نگهداری کردن از او پرداخته بودند رقم زده است. مرگ خاموشی که ریموند از آن ابراز پشیمانی میکند.
«وقتی اولین بار ماجرای پدر و مادرم را شنیدم 7 ساله بودم. همیشه با خودم فکر میکردم که چرا پدر و مادرم از همه دوستان دیگرم که با والدینشان به مهدکودک میآمدند سن بیشتری دارند. اما آنقدرها این موضوع برایم اهمیت نداشت. آنها همه سعیشان را میکردند که بهترین نقش را برای من ایفا کنند. اولین بار در مدرسه بود که یکی از بچهها به من گفت که احساس من در مورد زندگی کردن با پدربزرگ و مادربزرگم چیست. نمیدانستم چه میگوید، اما موضوع را با مادربزرگم مطرح کردم. او گفت که بهتر است که ذهنم را مشغول این مسائل نکنم و درسم را خوب بخوانم، من که از زندگی کردن با آنها ناراضی نبودم، کوشش زیادی نکردم تا پیگیر این قضیه شوم. چند سال بعد بود که بر سر یک اتفاق همه چیز را فهمیدم. آلبوم قدیمی که آنها از پدر و مادرم داشتند تمام رازها را برایم فاش کرد. نمیدانستم که باید خوشحال باشم و یا عصبی و ناراحت. از این که آنها سالهای سال به عنوان والدینم خودشان را معرفی کرده بودند ناراحت بودم. شاید اگر همان بار اول که سوال پرسیده بودم درست جوابم را میدادند اینقدر ناراحت و دلزده نمیشدم اما به من دروغ گفتند. وقتی همه چیز را برایشان تعریف کردم و گفتم آلبومها را دیدهام واقعیت را بالاخره تمام و کمال برایم توضیح دادند.
من تنها نوه آنها از تنها فرزندشان بودم که در سانحه تصادف جانش را از دست داده بود. برای این که محیط زندگی من کاملا عوض شود آنها از آمریکا به کانادا نقل مکان کرده بودند تا به قول خودشان همه چیز از نو شروع شود اما حرفهایشان برایم بیمعنی بود. چطور توانستند همه این چند سال به من دروغ بگویند.
پدربزرگم مدام تکرار میکرد که نگفتن آنها تنها برای راحتتر بودن خودم بوده است و آنها میخواستهاند در فرصتی مناسب وقتی به سن ایدهآلتری رسیدم مرا در جریان همه چیز بگذارند. اما برای من همه چیز تمام شده بود. آنها را در نقش بازیگرانی میدیدم که از بچه بودنم سوءاستفاده کرده بودند و مشکلاتمان از همانجا آغاز شد.» ریموند که همه خشم خود را تنها میتوانست در خانواده کوچکی که داشت تخلیه کند شروع به آزار و اذیت کرد. او پسر ناآرامی بود که با کارهای خلافش زندگی را به کام پدربزرگ و مادربزرگش تلخ کرده بود. تنها 15 سال سن داشت که برای اولین بار بازداشت شد. جرم او کتککاری در یک باشگاه شبانه بود که اصلا برای سن او جای مناسبی هم نبود. مادربزرگ ریموند هر چه بیشتر سعی میکرد تا خودش را به نوهاش نزدیکتر کند اوضاع بدتر میشد. برای ریموند تنها راه جنگیدن با سرنوشتی که به آن دچار بود انگار خالی کردن خشمش روی پدربزرگ و مادربزرگی بود که همه سعیشان در راحتتر زندگی کردن او بود. خلافهای متعدد و رفت و آمد با دوستان ناباب کمکم از ریموند یک خلافکار تمام عیار ساخت. آنچه که بیشتر از هر چیز سبب ناراحتی بود آزارها و اذیتهایی بود که به پدربزرگ و مادربزرگش میرساند. انگار انتقام چیزی را میگرفت که حتی خود آنها هم نمیدانستند که چیست، بارها و بارها او به خاطر اقدام به خلافهای مختلف دستگیر شده بود و هر بار به ناچار به کمک این زوج میانسال او از دردسر بیرون میآمد. «نمیدانم چرا اما انگار با همه چیز و همه دنیا لج کرده بودم. گرچه هنوز هم این احساسات را در خودم میبینم. فکر میکنم شاید من تنها کسی در دنیا هستم که باید چنین تقدیری داشته باشد. به اجبار پلیس چندین بار در جلسات مشاوره شرکت کردم اما بیفایده بود. خودم هم نمیدانم از زندگی چه میخواستم اما هر چه بود آن چیزی که داشتم مرا راضی نمیکرد.
«ریموند سال» پسر 24 سالهای است که به اتهام به قتل رساندن پدربزرگ و مادربزرگش خانم و آقای «بلیز» دادگاهی شده و به حبس ابد محکوم شده است. این پسر جوان اعتراف کرده که با باز گذاشتن شیر گاز منزلشان مرگ این دو نفر را که بسیاری از عمرشان را به نگهداری کردن از او پرداخته بودند رقم زده است. مرگ خاموشی که ریموند از آن ابراز پشیمانی میکند
چون پدربزرگم علاقه زیادی داشت که من خوب درس بخوانم و محصل خوبی باشم درسم را تا دیپلم ادامه دادم. حاضر به دانشگاه رفتن نبودم و با این که میدانستم که حتی آنها از چند سال قبل هزینههای ادامه تحصیل مرا هم تهیه کردهاند، اما لج کرده بودم و با همه قهر بودم و بیش از هر کس دیگری خودم عذاب میکشیدم. هر چه بیشتر به من توجه میشد احساس بدتری داشتم وقتی بعد از یک هفته بیخبری به خانه بازمیگشتم و بازمیدیدم که آنها هنوز هم مرا دوست دارند و با نگرانی اوضاع و احوالم را میپرسند انگار بیشتر و بیشتر عصبی میشدم. نمیدانستم چرا به من که به جز بدی چیز دیگری در حق آنها نداشتم آنقدر عشق و علاقه داشتند بارها گفتم که من تنها بازمانده دخترتان هستم که سالهای سال قبل از دنیا رفته و بهتر است که دیگر روی من هم هیچ حسابی باز نکنید و مرا هم فردی مرده به حساب بیاورید اما باز هم مهربانیهایشان ادامه داشت. جایی ته قلبم فکر میکردم شاید جنگیدن با دنیا بهترین راهحل نباشد و شاید بهتر آن باشد که مثل خیلیهای دیگر کمی آرامتر زندگی کنم اما انگار که دیگر زندگیم به همین شکل رقم خورده بود و چاره دیگری برایم باقی نمانده بود آنها به هر حال مرا دوست داشتند و مراقب من بودند و من هم که خودم نمیدانستم از زندگی چه میخواستم تنها کسانی را که میتوانستم خشم تنهایی و چندین سال دروغ و پنهانکاری را روی آنها منعکس کنم پدر بزرگ و مادربزرگم میدیدم.» رفتار ریموند هرچه بزرگتر شد بدتر و بدتر شده بود. او با این که خانه جدایی برای خودش اجاره کرده بود اما برای گرفتن پول توجیبی هنوز سراغ پدربزرگش میآمد و آنها هم به ناچار از روی علاقهای که به او داشتند نمیتوانستند جواب منفی به او بدهند. زندگی با پولهای بادآورده و نداشتن شغل و درآمد بالاخره او را به منجلاب اعتیاد کشاند که برایش پایان راه بود؛ اعتیادی که سبب شد تمام آن خشمهای درونیاش شکل دیوانهوار به خود بگیرند و او را به اقدام به کاری برسانند که هیچ توجیهی برای آن وجود ندارد. «معتاد بودم و خودم میدانستم که اوضاع خوبی ندارم، اما چون پول کافی داشتم، دیگر هیچ مانعی برایم وجود نداشت. تا مدتها آنها متوجه نشدند که من معتاد شدهام، اما کمکم فهمیدند و این برای اولین بار آغاز بحث و جدلهایمان بود. مادربزرگم تهدید کرد که دیگر پولی به من نمیدهد و اجازه پول گرفتن از پدربزرگم را هم ندارم. فکر میکردم نمیتوانند با من این کار را بکنند؛ اما انگار علاقهشان باز هم به کمکشان آمده بود و میخواستند هرطور شده مرا از وضعی که داشتم، نجات دهند. یک شب نقشه شومی به ذهنم رسید و قبل از فکرکردن آن را اجرا کردم. همه پولهایشان را از خانه برداشتم و با باز کردن شیر گاز خارج شدم. من تنها خانوادهام را هم از بین بردم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورتنیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: