ساعت 5/3 شب در ترس و انتظار

رمضان سال 85 بود و من و دخترم به دلیل شغل همسرم ساکن شهرستان اراک بودیم یعنی در این شهر غریب بودیم. شب 21 ماه رمضان برای مراسم احیا تصمیم گرفتیم به مصلای شهر اراک برویم. با همسرم و دخترم که آن موقع4‌ساله بود، سوار ماشین شدیم و وقتی رسیدیم، همسرم ما را جلوی در زنانه پیاده کرد و رفت تا ماشین را پارک کند و وارد قسمت آقایان شود. برای برگشت هم «ایستگاه اتوبوس» محل قرارمان بود تا بیاید و ما را سوار کند.
کد خبر: ۳۰۰۹۲۱

ساعت 5/3‌صبح مراسم تمام شد و من و دخترم به محل قرار رفتیم تا همسرم بیاید. 10 تا 15 دقیقه صبر کردیم و نیامد ! یواش یواش مردم سوار ماشین‌هایشان شدند و رفتند. هیچ کس نماند؛ فقط یک ماشین پلیس جلوی مصلی بود که آن هم وقتی تمام مردم رفتند، رفت. من و دخترم ماندیم و سکوت نیمهشب و چند جوان که آن طرف خیابان روی پلهای نشسته بودند و بر وحشت من بیشتر می‌افزودند.

هوا سرد بود و نمی‌دانستم چه بر سر شوهرم آمده؟ چرا دنبالم نیامد؟ فکر می‌کردم حتما اتفاق بدی افتاده که من و دخترم را ساعت 5/3 شب در شهری غریب رها کرده و دنبالمان نیامده و این فکر بدنم را می‌لرزاند.

با هر حرکت آن جوان‌ها بیشتر می‌ترسیدم، اما توسل به حضرت علی (ع)‌ آرامم می‌کرد و می‌گفتم حضرت آبروی مرا نگه می‌دارد و کمکم می‌کند. آنقدر من و دخترم گریه کرده بودیم که به سکسکه افتادیم. هرازگاهی ماشینی می‌آمد و می‌خواست ما را سوار کند، اما من می‌ترسیدم و آنها هم می‌رفتند. تا ساعت 5/4 همانجا ایستادیم یعنی یک ساعت نگران، مستأصل، تنها، لرزان، گریان و وحشت‌زده. مانده بودیم که چه کار باید بکنیم. خدا هیچ کس را در شرایط آن وقت من قرار ندهد که واقعا شرایط بدی است.

دردسرتان ندهم؛ ساعت 5/4 یک پیکان نگه داشت که کنار راننده پسربچه‌ای و عقب هم خانمی نشسته بود. خانم در ماشین را باز کرد و به من گفت: خانم کجا می‌روید؟ برسونیمتان؟ من هم که از شدت گریه به هق‌هق افتاده بودم، با دیدن خانم خوشحال شدم و بعد از چند لحظه که توانستم برخودم مسلط شوم، مسیرم را گفتم. در راه برایشان تعریف کردم که قرار بود همسرم بیاید و نیامده و نگرانش هستم. خلاصه به منزلمان رسیدیم و وقتی زنگ در را زدم، همسرم آیفون را جواب داد و آمد جلوی در. با گریه به شوهرم گفتم چرا دنبالمان نیامدی؟ و او هم با تعجب پرسید: مگر مراسم تمام شده؟

گفتم یک ساعت است که ما کنار خیابان ایستاده‌ایم. او هم گفت من برای ماشین جای پارک پیدا نکردم برای همین آمدم مسجد محل خودمان و وقتی مراسم مسجد تمام شد، آمدم خانه و از تلویزیون «پخش زنده» مراسم مصلی را دنبال کردم تا وقتی تمام می‌شود بیایم دنبال شما و هنوز هم مراسم تمام نشده!

تلویزیون روشن بود و او راست می‌گفت. امیدوارم کسی در شرایط ما قرار نگیرد.

زهره - گ/ سنندج

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها