او هیچ امیدی‌‌به زندگی نداشت اما آزاد شد

12 سال قبل در مجتمع قضایی جنایی به من پیشنهاد شد وکالت پرونده پسر بچه‌ای را به عهده بگیرم که 15 سال بیشتر نداشت و متهم به قتل شده بود. این پسربچه که محمد نام داشت، در یک گاراژ کار می‌کرد و متهم بود که یکی از کارگران گاراژ را به قتل رسانده است. زمانی که به عنوان وکیل تسخیری وارد پرونده شدم، از متهم خواستم برایم توضیح دهد چطور و چرا مرتکب قتل شده است.
کد خبر: ۳۰۰۸۹۵

او آنچه در ذهنش بود برایم تعریف کرد و گفت: «با مقتول دعوا کردم و با چاقو یک ضربه به صورتش کوبیدم و بعد فرار کردم.

من از او متنفر بودم. می‌خواستم هر طور شده او را از سر راهم بردارم.»

محمد هر آنچه در بازجویی‌ها گفته بود برای من هم تعریف کرد. صورت معصومی داشت.

باورم نمی‌شد او قاتل باشد و پیش خودم می‌گفتم حتی اگر مرتکب قتل شده باشد مستحق بخشش است.

فردای آن روز به دادگاه رفتم تا پرونده را بخوانم. محمد اعتراف کرده بود و جای هیچ شبهه‌ای باقی نگذاشته بود.

من پرونده را خواندم و متوجه شدم آنچه محمد اقرار کرده با نظریه پزشکی قانونی کاملا متفاوت است.

ضربه‌ای که باعث مرگ مقتول شده بود، از پشت سر وارد شده و چند ضربه دیگر که محمد به آن اعتراف کرده و مدعی شده بود به پای مقتول زده است، اصلا صحت ندارد و هیچ چیز در نظریه پزشکی قانونی در این باره نیامده است.

فهمیدم محمد در تمام این مدت دروغ می‌گفته است. هر چه از او خواستم واقعیت را بگوید نگفت.

هر بار برای دیدارش به زندان می‌رفتم، گریه می‌کرد و می‌گفت من مستحق اعدام هستم و از شما می‌خواهم در دادگاه دفاع موثری از من نکنید تا اعدام شوم.

علامت سوال بزرگی در ذهنم شکل گرفته بود. پیش رئیس شعبه‌ای که قرار بود محمد در آن محاکمه شود رفتم و ایرادات پرونده را گوشزد کردم. چند روز به محاکمه مانده بود که دوباره به دیدار محمد رفتم. دیدم بشدت ناراحت است و گریه می‌کند. به او گفتم این آخرین فرصت توست و باید واقعیت را بگویی، اما قبول نکرد.

روز دادگاه فرارسید. من تمام ایرادهای پرونده را درآورده و آماده بودم دفاعیات خودم را مطرح کنم. محمد پای تریبون رفت و یک بار دیگر به قتل اعتراف کرد. اولیای دم هم اصرار بر قصاص داشتند. نوبت به من که رسید، همه ایرادها را یک به یک گفتم و از رئیس دادگاه خواستم دستور دهد در این باره تحقیقات بیشتری شود. بعد از پایان جلسه، رئیس اعلام کرد که باید نواقص برطرف شود و دستور داد وقت دیگری برای جلسه دوم داده شود.

من 3 ماه فرصت داشتم تا بی‌گناهی موکلم را ثابت کنم.

در این مدت مدارک زیادی جمع کردم که ثابت می‌کرد محمد بی‌گناه است.

3 ماه تمام شد. چند روز بیشتر به روز محاکمه نمانده بود که یک روز برای خواندن چند برگ از پرونده به دادگاه رفتم.

رئیس مرا دید، صدایم زد و گفت که قاتل پیدا شده است.

توضیح داد که قاتل سارقی بوده است که در فومن بازداشت شده و اموال مسروقه نیز از او کشف شده است.

روز دادگاه، محمد را از زندان آوردند. وقتی در برابر قاضی قرار گرفت، باز هم تاکید کرد که قاتل است. آنقدر پافشاری می‌کرد که همه را عصبانی کرده بود.

از قاضی خواستم اجازه دهد من چند دقیقه‌ای با موکلم خارج از دادگاه حرف بزنم.

زمانی که این فرصت به ما داده شد، از محمد پرسیدم چرا جرم را به گردن می‌گیرد؟ بالاخره لب گشود و ناگفته‌هایش را برایم گفت.

فهمیدم پدر و مادر محمد زمانی که او بچه بوده از هم جدا شده‌اند و او پیش پدربزرگ و مادربزرگ پیرش زندگی می‌کرده و در گاراژ هم کار میکرده است.

محمد چند شب را در گاراژ مانده بود. یک روز که برای سر زدن به آنها رفته بود، متوجه شده بود پدربزرگ و مادربزرگ خانه‌شان را تغییر داده‌اند و پسرک آواره و تنها شده بود. محمد برای فرار از فقر و تنهایی، می‌خواست قتل را به گردن بگیرد و اعدام شود.

او هیچ امیدی به زندگی نداشت و احساس تنهایی آنچنان آزارش می‌داد که مرگ را به زندگی ترجیح داده بود.

بالاخره من کارم را انجام و محمد از زندان آزاد شد. اما هرگز او را فراموش نکردم و هنوز هم معصومیت صورتش جلوی چشمانم است.

محمد سنایی، وکیل دادگستری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها