خانه بروبچه‌ها

نتیجه باور و تلاش

کد خبر: ۳۰۰۵۱۰

 یکی زدم پس کله‌ش تا بفهمه حال شوخی کردن ندارم. خلاصه دبیرمون داشت نمره‌ها رو بلند می‌خوند تا تو ثبت نمره‌ها اشتباه نشه، تا به اسم من رسید گفت: باریکلا سارینا خانم، خوب جبران کردی. من بهت‌زده داشتم دبیرمون رو نگاه می‌کردم، دوست داشتم از کلاس برم بیرون، گفتم: خودم می‌دونم گند زدم، نیازی به مسخره کردن نیست. گفت: دختر، همه کلاس از 15 به پایین شدن تو شدی 20، بعد من مسخره‌ت کنم؟ مگه من دیوونه‌م؟ یه لحظه ورقه‌م رو نگاه کردم و با صدای بلند گفتم: ایول، بابا دمت گرم خانم، خیلی مخلصیم! خانم هم یه نگاه چپ چپ بهم انداخت و گفت: بشین سر جات! آقا خیلی لذت بردم.

حالا به خاطر این چنین موضوعی رو تعریف کردم که بگم با تلاش هر کار غیر ممکنی، ممکنه. خودتون رو دست کم نگیرید. من در کل بچه درسخونی‌ام ولی ریاضی رو تا حالا 20 نگرفته بودم و به همون 2 قناعت می‌کردم اما با یه شب بیخوابی و تلاش، تبدیل شدم به بهترین. شما هم می‌تونید بهترین شخص جامعه باشین فقط کافیه خودتون رو باور کنید و تلاش کنید.

لنگه کفش بیابانی

رفتارهای نادرست

چند وقت پیش، از دختر عشق ورزش متنی در مورد خرافه چاپ شد که سوژه خند خوبی بود! من اگر جای مسوولان جام‌جم بودم این متن را سی چهل میلیون بار چاپ می‌کردم! شاید یه نفر تأثیر می‌گرفت و خانواده‌ای را نجات می‌داد. من همین پیشنهاد را به یکی دادم، صبح گفت شوهر آینده‌ام را دیدم و طرف شماره‌ش رو هم داد! بعد زنگ زد به شماره طرف، گوشی به علت بدهی قطع بود!

از شوخی گذشته، شوهری که بخواد با این وضع وارد زندگی آدم بشه، آخر و عاقبتش واویلاست. همین جوری به قول دوستمون آمار ازدواج ناموفق، از آمار تولد هم داره بیشتر می‌شه چه برسه به اینکه این جور رفتارهایی هم در ازدواج، در پیش گرفته بشه. دست بردارید عزیزان من!

سید میلاد اشرفی از ساری

عشق پفکی

1-من دارم، تو داری، او ندارد. من خوردم، تو خوردی اما او مُرد! من هستم، تو هستی و او دیگر نیست. چرا وقتی که او رفت همه به یادش بودند و وقتی ما برویم دیر به یاد می‌آییم و زود هم از یاد می‌رویم؟

2-من گرفتم، تو گرفتی اما او نگرفت. شاید اگر او هم می‌گرفت الان اینجا بود. هنوز نفهمیده‌ای؟ زیر میزی را می‌گویم...!

3-می‌دانی؟ به نظر من عشق شبیه هیچ کدام از چیزهایی که می‌گویید نیست. نه خواب و روِیایی شیرین است و نه بهاری که پاییز می‌شود. به نظر من شبیه‌ترین چیز به عشق پفک است! می‌پرسی چرا؟ خب، وقتی که می‌خواهی آن را داخل دهانت بگذاری، حجم زیادی دارد؛ یا همه را توی دهانت می‌چپانی یا کم‌کم گازش می‌زنی. وقتی هم که می‌خوری با وجود بزرگی‌اش چند لحظه بیشتر طول نمی‌کشد که آب می‌شود. مزه‌اش هم با اینکه خوشایند است زیاد توی دهان نمی‌ماند. هر چقدر هم که بیشتر بخوری بیشتر مشتاق ادامه دادن می‌شوی و تازه دارد مزه واقعی خودش را نشان می‌دهد که می‌بینی پاکت خالی شده است، دستان و دور دهانت هم نارنجی هستند و هر کسی با یک نگاه می‌فهمد که پفک خورده‌ای. حالا، شما هم فکر نمی‌کنید که عشق شبیه پفک است؟!

مسافر دنیای خواب

پیشرفت

نمی‌خوام حالا که نو اومده تو صفحه، کهنه رو کنم دل‌آزار! ولی نمی‌دونی پاسی جون بد جوری رفته بود تو جلدمون! انقد اذیتمون کرد و متنامون رو نچاپید که باهاش قهر کردم، ولی بعدها فهمیدم که همه نصیحتهاش درست بود. طاقت نیاوردم. راست می‌گن که ترک عادت موجب مرض است. وقتی دیدم اگه ننویسم می‌میرم دوباره اومدم سر کاغذ و قلم. اومدم منت‌کشی تا تو صفحه بمونم. واسه همین یه متن نوشتم با عنوان «خاطره ماندگار» ولی نمی‌دونم پاسی جون تو گیر و دار رفتنش متن ما رو تو کدوم سوراخ سنبه‌ای گذاشت که چاپ نشد. ما اومدیم بمونیم، اون رفت وقتی که به راهنمایی و نصیحتهاش احتیاج داشتیم. چه کنیم، دنیا وفا نداره!

حالا هم لطفاً شما اگه زحمتی نیست زیر میز همکار قبلیتونو، روی میزشو، اطراف سطل آشغالو بگردین شاید متن من اونجاها افتاده.

این ننه گلی روزنامه محلی شهرمون می‌گه: «ننه، خاطره، با قرض و قوله هی نامه واسه صفحه بروبچ پست می‌کنی و آخرش هم دو سطرش به زور چاپ می‌شه، متناتو بیار خودمون چاپش کنیم اونم کامل.» می‌گم: نه، ننه گلی، من می‌خوام پیشرفت کنم. می‌خوام برم وسط صفحه بروبچ، اینو به کی بگم؟

خاطره از مشکین شهر

خواهر خوبم، ظاهراً پاسخگوی قبلی هم، مثل من، حق‌التحریری بوده و در جام‌جم میز و دفتر و دستکی نداشته است. هر هفته نامه‌ها را از سردبیر می‌گرفته و در قابلمه ذهنش می‌پخته و به قول سردبیر: با پیک موتوری ایمیلش می‌فرستاده برای ایشان. تا جایی که من اطلاع دارم، همه نامه‌هایی که دستش بوده (غیر از آنها که حاوی درددلی بوده‌اند، آن‌هم برای اینکه لابد نویسندگانش نمی‌خواسته‌اند کسی از محتوایش با خبر باشد) را به سردبیر بازگردانده تا در صفحات آتی استفاده شود. در این گیر و دار، نامه‌ات به دستش رسیده یا نه، چه شده یا نشده، متأسفانه اطلاعی ندارم.

آب راکد

1-آب که راکد می‌شه بوی گند می‌گیره؛ بعضی وقتها زندگی هم راکد می‌شه. مراقب باش زندگیت بوی گند نگیره.

2-آب تُنگ زندگی‌ات را گاه‌گاهی عوض کن، ماهی دلت داره خفه می‌شه از این همه تکرار.

3-می‌گن عاشقا می‌میرند. من عاشق شدم اما نمردم! هنوز هم برای دوست داشتن فرصت باقی‌ست. کافی است یک سیب یا یک لبخند به هم هدیه بدهیم.

4-زندگی مثل مترو است: تا بیایی جا برای نشستن پیدا کنی، یکی از پشت بلندگو اعلام می‌کنه: ایستگاه آخر، مسافران محترم، همگی پیاده شوند!

زهره محسنی از ورامین

گلدان و بابا

گلدون خالی من تنها تو حیاط خونه‌مون نشسته بود. وقتی رفتم تو حیاط، احساس کردم زل زده بهم و داره نگام می‌کنه. منم وایسادم و چند دقیقه بهش نگاه کردم. دلم گرفت از خالی بودنش، از تنهاییش. واقعاً تنها بود. تو خودش بود و هیچ‌کس رو نداشت. فقط خودش بود و خودش. احساس کردم داره گریه می‌کنه و ازم کمک می‌خواد و می‌گه: مگه من گلدون تو نیستم؟ آخه چرا من باید هر روز تک و تنها اینجا بشینم و به در و دیوار زل بزنم و تو خودم باشم؟ به بابام گفتم: سر راهت که داری می‌یای خونه یه گل رز صورتی برام بخر اما وقتی اومد اونم تو خودش بود و گرفتار مشغله کاریش. طبق معمول یادش رفته بود.

خیلی ناراحت شدم. واسه بدقولی خودم، تنهایی گلدون، گرفتاری بابا. آخه من به اون گلدون تنها که آرزوی یه مونس رو داشت قول داده بودم. اما نشد؛ به قولم عمل نکردم!

زینب سهرابی از شهر کرد

گذشته

کاش می‌شد به گذشته‌ها برگشت و خاطرات تلخ و شیرینش را در دهکده کوچک قلبمان زنده کرد. از خاطرات شیرین روحیه گرفت و از خاطرات تلخ، درس زندگی. شیرینیهای زندگی را به یاد آور تا آینده‌ای روشن داشته باشی، نه آینده‌ای تاریک.

قاصدکهای خوش‌خبر از دهلران

برادری

پدرم برای من و برادرم دوچرخه‌ای خریده بود که باید مشترکاً از آن استفاده می‌کردیم. من که یکی دو سال از برادرم کوچکتر بودم خیلی به آن می‌رسیدم. یادم هست که هر روز دستمال دستم بود و در حال تمیز کردنش! هر وقت هم که سوار می‌شدم از راههای صاف و هموار می‌رفتم، آرام و با احتیاط می‌راندم و به هر کسی هم اجازه دست زدن به آن را نمی‌دادم! برعکس، برادرم، هر وقت سوار آن می‌شد و برمی‌گشت کلی خاک و گل رویش نشسته بود. این بهترین قسمت رفتار او با آن دوچرخه نو و بی‌زبانی بود که من آنقدر دوستش می‌داشتم، قسمت بد و بخصوص خطرناکش این بود که می‌رفت بغل جوی آب و با جست و خیز روی آن سعی می‌کرد از این سوی جوی به آن سوی بپرد! یا هر دو چرخ را روی جدول کوتاه کنار خیابان می‌گذاشت و سعی می‌کرد مسافت بیشتری را در آن مسیر باریک حرکت کند! حرصی می‌خوردم که نگو! بخصوص وقتی که سرعت می‌گرفت و با آن تکچرخ می‌زد! هر چه داد می‌زدم و اعتراض می‌کردم فایده‌ای نداشت.

یک روز همین طور که داشتم چرخ‌ها و زنجیرش را روغنکاری می‌کردم، تصمیم گرفتم کاری بکنم که دیگر با آن موجود بی‌زبان! چنین برخوردی نکند، اینقدر هم با تکچرخ زدن و تاب برداشتن لاستیک و چرخ حرصم ندهد. پیچ چرخ را کمی شل کردم و... من بچه بودم و حالی‌ام نبود! در سومین تلاش، ناگهان چرخِ جلو از او جلو زد!

سر و دست بردارم شکسته بود، او آه می‌کشید و من می‌خندیدم!

حالا سالها گذشته و باز هم ساعتی‌ست که از بیمارستان به خانه آمده‌ام. برادرم آمده بود نرده‌های پنجره خانه مرا جوش بدهد، نردبام سر خورد و افتاد و دست و سرش این بار هم شکست! بعد از این همه سال، با آه و ناله و درد، نمی‌دانست با آن دست سالم، دستش را بگیرد یا سرش را، خنده را هم چاشنی دردهایش کرده بود، داد می‌زد: ببین حسن! این دفعه دوم است که دست و پای مرا می‌شکنی! بابا چه می‌خواهی از جان من؟! ولم کن دیگر!

این بار او می‌خندید و من آه می‌کشیدم.

امضا محفوظ

دلداده

می‌خواهم چشمانم را با انتظار قاب بگیرم و میان لحظه‌های بی‌کسی پرسه بزنم. می‌خواهم با تولد بی‌وفاییها اُنس بگیریم تا آزار جدایی، آزارم ندهد. چتری از تلخی بر سرم سایه‌سار کنید و به ناله‌های نفسهایم گوش نسپارید. بگذارید بغضهایم را مزه‌مزه کنم و دلتنگِ دلتنگیهایم بمانم. می‌خواهم به شهر روِیاهایم برگردم. باید تاوان دلخوشیهایم را پس بدهم.

بگو تا بدانم، وقتی بسادگی از دلدادگی‌ام دل بریدی، وقتی بی‌خیال رفتی، پاهایت نلرزید؟ بگو تا بدانم، دلت هوای دلم را نکرده؟

جعفر دردمندی از سلماس

نامه‌های رسیده

نامه‌های این دوستان هم رسید. همچنان منتظر نامه‌ها و نوشته‌های خوبتان هستیم:

ا.ب. گلشن از تهران؛ لنگه کفش بیابانی؛ مهشید مقدم 18 ساله از قم؛ نرگس ستاری از نوشهر؛ عاطفه سوری 24 ساله از کرج؛ زهره محسنی از ورامین

نامه‌ها و نوشته‌هایتان را برای ما به نشانی تهران- خیابان میرداماد- روزنامه جام‌جم- ضمیمه چاردیواری- صفحه بروبچه‌ها بفرستید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها