قتل فجیع و سرباز عاطفی

25 سال قبل من تازه قاضی شده بودم. هنوز کم‌تجربه بودم و در شهرستانی اطراف تهران مشغول به کار بودم. یک شب از کلانتری با من تماس گرفتند و گفتند زنی در خانه‌اش کشته شده است. من بلافاصله از خانه به سمت محل حادثه به راه افتادم.
کد خبر: ۲۹۶۷۵۵

وقتی به محل رسیدم، دیدم یک لحاف کرسی بیرون در است و چند سرباز اطراف آن ایستاده‌اند. وارد خانه شدم تا صحنه را بررسی کنم. جسد زنی جوان را دیدم که سر از تنش جدا شده بود.

خانه کاملا به هم ریخته بود و نشان می‌داد بین این زن و عاملان قتلش درگیری شدید روی داده است.

خون روی دیوارها پاشیده شده بود. صحنه خیلی تلخی بود. دستور دادم جسد را به پزشکی قانونی منتقل کنند و خودم تحقیقات محلی را آغاز کردم. همسایه‌ها می‌گفتند ساعاتی قبل از حادثه، متوجه شده‌اند مقتوله با 2 مرد به شدت دعوا می‌کند.

یکی از همسایه‌ها گفت: «فکر می‌کنم مردی که با مقتوله دعوا می‌کرد برادرش بود. البته من هیچ‌کدام از برادرانش را ندیدم و فقط صدای آنها را شنیدم.»

بعد از این‌که کارم تمام شد، بیرون آمدم، دیدم هنوز آن لحاف بیرون است، سربازی بالای سر آن ایستاده و با دقت از آن محافظت می‌کند. از او پرسیدم این لحاف از کجا آمده است، گفت آن را از صحنه خارج کردم. من خیلی ناراحت شدم که چرا به صحنه قتل دست زده است.

اما حرف‌های آن سرباز برایم قانع‌کننده بود. او گفت زمانی که به محل رسیده، دختر بچه‌ای دو ساله را دیده که روی جسد مادر افتاده و گریه می‌کند.

سرباز می‌گفت آن دختر چنان گریه می‌کرد که انگار همه چیز را درک می‌کند. سرباز دختر بچه را بیرون آورده به او غذا داده و بعد از این‌ که آرامش کرده او را خوابانده و لای لحاف گذاشته تا هم دور از آن صحنه باشد و هم این ‌که آسیبی به او نرسد. نگاه محبت‌آمیز آن سرباز و عاطفی بودنش برایم خیلی جالب بود. او طوری از دختر بچه مراقبت می‌کرد که انگار فرزند خودش است. دستور دادم کودک را به بهزیستی منتقل کنند.

ذهنم خیلی درگیر این پرونده شده بود. قساوتی که قاتلان در کشتن این زن به کار گرفته بودند آنقدر زیاد بود که نشان می‌داد کینه‌ای عمیق نسبت به او داشته‌اند.

از آنجایی که آنها به زور وارد خانه نشده بودند، پس حتما آشنا بوده‌اند. اما چطور توانسته بودند در برابر چشمان کودکی 2 ساله، سر از تن مادرش جدا کنند؟

مادر مقتوله را احضار کردم و از او خواستم در مورد زندگی دخترش توضیح دهد. حرف‌های این زن ظن من را نسبت به برادران مقتوله بیشتر کرد.

او گفت: «شوهر اول دخترم فوت کرده بود و او با مرد دیگری که چندین سال از او بزرگ‌تر بود ازدواج کرد. آن مرد زندگی دخترم را به تباهی کشید و باعث مرگش شد. او دخترم را بی‌آبرو کرده بود. برادرانش از این موضوع خیلی ناراحت بودند.»

قتل با انگیزه ناموسی، قوی‌ترین گزینه در این پرونده بود. چند روز بعد و در حالی که مادر مقتوله اعلام رضایت کرده بود، برادران مقتوله خود را به پلیس معرفی کردند و گفتند که آنها عامل قتل خواهرشان هستند.

آنها توضیح دادند که چطور خواهرشان را به قتل رسانده و سر از تنش جدا کردند. این 2 برادر بعد از این ‌که متوجه شدند شوهرخواهرشان باعث می‌شود او دست به کارهای خلاف بزند و آبروی آنها را ببرد، این قتل را مرتکب شدند.

بعد از این ‌که توضیح دادند چه اتفاقی افتاد و چطور فرار کردند، من از آنها پرسیدم چطور توانستند در برابر چشمان خواهرزاده 2 ساله‌شان این کار را بکنند؟

سکوت کردند. نام خواهرزاده‌شان که به میان آمد دگرگون شدند. آنها می‌گفتند حتی لحظه‌ای نمی‌توانند چهره معصوم او را فراموش کنند.

یکی از این 2 برادر می‌گفت: «زمانی که ضربات را بر بدن خواهرم وارد می‌کردم، کودک 2 ساله‌اش جلو آمده بود و سعی داشت مادرش را نجات دهد.

آنها بی‌توجه به گریه‌های این کودک و دستان کوچکش که سعی می‌کرد با آنها مادر را نجات دهد، مرتکب قتل شده بودند.

می‌گفتند از این‌ که خواهرشان را به قتل رسانده‌اند، ناراحت نیستند، اما از این ‌که باعث شدند خواهرزاده‌شان چنین صحنه‌ای را ببیند واقعا ناراحت هستند.

مهدی قلی‌رضایی-مستشار شعبه 39 دادگاه تجدیدنظر استان تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها