یادها و خاطره‌ها

اولین بار که صورتم را سیاه کردم

بین بچه‌ها خیلی این حرف‌ها بود که دوست داری چه کاره شوی. یکی می‌گفت: خلبان. یکی می‌گفت: دکتر.
کد خبر: ۲۹۲۷۸۵

ولی کسی به هنرپیشگی فکر نمی‌کرد، اما من ته ذهنم همان نمایش‌هایی بود که دیده بودم. مانده بودم که این چه حرفه‌ای است که آدم می‌تواند تا صبح باعث خنده جماعتی شود. از آنجا که بچه شیطانی بودم، یک بار در دالان خانه‌مان بچه‌های محل را جمع و برایشان تعریف کردم که من مطرب روحوضی دیده‌ام و این طوری بود و آن‌جوری! چادر مشکی مادرم را آوردم و با مرکب که آن موقع به جای خودکار و مداد استفاده می‌شد، صورتم را سیاه کردم. یکی سیاه شد و یکی مطرب که مادرم از راه رسید و همه را دعوا کرد و بساطمان را جمع کردیم، ولی از همان بچگی این حرفه را دوست داشتم و پدرم این را متوجه شده بود.

وقتی برای اولین بار تست نمایش‌خوانی دادم، این قدر خوششان آمد که بعد از شب اول به من گفتند از فردا می‌توانی بیایی و پیش‌پرده بخوانی.

من آن شب از خوشحالی در خیابان‌ها می‌دویدم و باورم نمی‌شد که می‌توانم روی صحنه بروم. شب دوم و شب سوم بهتر و بهتر کار کردم و بعد رفتم رادیو تهران و این باعث شد تا یک قدم اساسی به سمت بازیگری بردارم.

خاطرات عزت‌الله انتظامی
کتاب کودکانه‌ها، نوشته حمیده طاهری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها