سلسله مباحث «جام‌جم» درباره عقلانیت سیاسی - 4

سیاست عقلانی یا عقلانیت سیاسی؟

از سلسله مباحث عقلانیت سیاسی، پیشتر 3 گفتگو با برخی استادان و صاحبنظران حوزه و دانشگاه ارائه شد، چهارمین گفتگو را با حجت‌الاسلام والمسلمین احمد مبلغی، رئیس پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی‌انجام دادیم.
کد خبر: ۲۹۰۷۴۰

وی در این مصاحبه شاخصه‌های عقلانیت سیاسی را ذکر کرد و عقلانیت‌ سیاسی- دینی را مبتنی بر وحی دانست. همچنین با ذکر تفاوت عقلانیت سیاسی و عقلائیت سیاسی، مصادیق این دو مفهوم را نسبت به یکدیگر عموم و خصوص دانست. همچنین بین سیاست عقلا‌نی و عقلا‌نیت سیاسی تمایز قائل شد. آنچه می‌خوانید مشروح این مصاحبه است.

مفاهیم عقل و عقلانیت و نیز تفاوت‌ها و تمایزات آن دو را بیان کنید.

عقل از دو زاویه مورد پرسش و بررسی قرار گرفته است:

پرسش اول این که آیا عقل قوه‌ای است دارای کارکردی ویژه یا کارکردی ویژه است برای قوه‌ای دیگر؟ اگر چه اکثرا گزینه اول را پذیرفته و گفته‌اند قوه‌ای است با کارکردی ویژه، ولی به کسانی هم برمی‌خوریم که دومی‌را پذیرفته‌اند. این گروه که پاره‌ای از اندیشمندان معاصر مسلمان هستند، معتقدند عقل که به معنای تعقل کردن است، به مثابه یکی از افعال قلب محسوب می‌شود. این گروه به آیاتی از قرآن برای اثبات این ادعا استشهاد می‌کنند.

پرسش دوم این است که کار ویژه عقل چیست؟ طبعا این سوال به نظر کسانی که در مورد سوال قبلی، گزینه دوم را انتخاب کردند، به این صورت درمی‌آید که کار ویژه‌ای که عقل نامیده می‌شود، چیست.

در هر حال نسبت به کارکرد عقل یا کارکردی که از آن به عقل یاد می‌کنیم، دیدگاه‌های متفاوتی بروز یافته است که در زیر به برخی اشاره می‌کنم:

گرایش اول، اعتبار نقش انحصاری و کامل برای عقل در کاشفیت و حاکمیت: این دیدگاه مطرح در غرب است که از آن به عقل مدرن یاد می‌شود. اگر چه با این تعبیر که یاد کردم، دیدگاه خود را ارائه نکرده‌اند، ولی همین مقصود را در ذهن می‌پرورانند که تعبیر فوق از آن حکایت دارد. طبق این دیدگاه عقل 2 کارکرد دارد: یکی کاشفیت تام نسبت به حقایق طبیعت و دیگری تنظیم امور اجتماعی و به‌سامان آوری و نظم دهی به زندگی اجتماعی. معتقدند این دو نقش را عقل اولا به صورت کامل دارد و ثانیا به صورت انحصاری واجد این دو نقش است. به این معنا که چیزی غیر از عقل و فراتر از آن نه به ایفای این دو نقش می‌پردازد و نه در جهت ایفای این دو نقش به عقل مدد می‌رساند. به همین دلیل از عقل غربی به عقل خودبنیاد یاد می‌شود. عقلی که چتر آن بر دو حوزه واقعیت و زندگی انسان به صورت کامل گسترده است و بدین ترتیب عقل خود بنیاد غربی حاکم بر همه بنیادهای زندگی فردی و اجتماعی است.

گرایش دوم، اعتبار نقش غیر انحصاری و ناقص برای عقل در کاشفیت و حاکمیت: بر پایه این گرایش، اگر چه عقل به کشف می‌پردازد و نیز توانایی به سامان آوری زندگی بشر را در اختیار دارد، ولی این نقش اولا غیر انحصاری است و در کنار آن، وحی به عنوان منبعی با دو کارکرد کشف و حکم نیز وجود دارد و ثانیا ناقص است به این معنا که حتی در موارد بسیاری از فعالیت خود به داده‌های وحی نیازمند است وگرنه راه به جایی نمی‌برد.

گرایش سوم، اعتبار جایگاه غیر انحصاری برای عقل در ایجاد تغییر و تحول در زندگی: این دیدگاه پست‌مدرن‌هاست. اینان برای عقل کاشفیتی قائل نیستند، زیرا اصولا دستیابی به حقائق را امری غیرقابل دسترس می‌بینند و ثانیا نقش عقل را در زندگی بر مبنای پیشرفت در آن، تعریف نمی‌کنند، بلکه از نقش عقل به تغییر و ایجاد تحول یاد می‌کنند و ثالثا نقش ایجاد تغییر و تحول را هم در انحصار عقل نمی‌بینند.

اما نسبت به تعریف عقلانیت باید گفت: عقلانیت یک گرایش یا مکتب مثل دیگر روش‌ها و مکتب‌ها (همچون نازیسم، مارکسیسم و ... ) نیست که صرفا طیفی خاص را پوشش دهد؛ بلکه تعریف عقلانیت به دلیل اختلاف در مفهوم عقل و تعریف آن، محل بروز دیدگاه‌های مختلفی قرار گرفته است. از طرف دیگر از آنجا که عقلانیت، وصف امور متعددی قرار می‌گیرد، معنا و مفهوم آن هم به تناسب موصوف خود عوض می‌شود. عقلانیتی که وصف برای باور قرار می‌گیرد به یک معناست و آنچه وصف رفتار قرار می‌گیرد به معنای دیگری است و همین‌طور موارد دیگر.

آیا این عقلانیت دارای سطوح و مراتب است؟

تقسیم بندی‌های گوناگونی به چشم می‌خورند.

تقسیم عقلانیت به 3 دسته باور عقلانی، ارزش عقلانی و رفتار عقلانی، تقسیم به اهداف عقلانی و ابزارهای عقلانی و ....

بنده معتقدم نباید به این تقسیم‌های رایج بسنده کنیم. می‌توانیم آن را به عقلانیت ثبوتی و اثباتی تقسیم کنیم که در مباحث علمی‌ بویژه اصول کاربرد دارد.

عقلانیت ثبوتی، یعنی اعضا و اجزای یک تقسیم در سازگاری با هم باشند. این اجزا کنار هم بنشینند و در تعارض و خودشکنی نسبت به هم قرار نگیرند. طبیعی است عقلانیت ثبوتی، به معنای تطابق با عالم واقع نیست؛ اما عقلانیت اثباتی جوابی از این سؤال است آیا آنچه ثبوتا عقلانی بود اثباتا نیز عقلانی است، یعنی آیا با واقعیت تطابق دارد ؟

در منطق فقهی و بویژه منطق فقهی شیعی، کاربرد دیگری برای عقلانیت به چشم می‌خورد و آن برخورداری یک فکر یا عمل از شرایط و اجزای لازم برای حجت شرعی بودن است و در مقابل، آنچه واجد شرایط و اجزای لازم نیست، حجت تلقی نمی‌شود. بنابراین آنچه حجت است عقلانی است، هر چند از عقل برگرفته نشده باشد و آنچه حجت نیست عقلانی نیست، هر چند از عقل گرفته شده باشد؛ مثلا قیاس از نظر شیعه عقلانی نیست، گرچه یک کار عقلی است. البته به موارد زیادی نیز برمی‌خوریم که هم عقلی هستند و هم عقلانی. جایگاه پرداختن به تفاصیل این بحث، دانش اصول یا فلسفه اصول است.

در بحث از عقلانیت، گاهی ویژگی‌هایی ذکر می‌شود که به نظر می‌رسد به عقلائیت اشاره دارند. آیا اساسا به نظر شما باید بین این دو اصطلاح تفکیک قائل شد؟

بله باید بین اصطلاح عقلانیت و اصطلاح عقلائیت تفکیک قائل شد. عقلائیت چیزی است که اولا حتماً به موضوعی مربوط است که به صحنه خرد جمعی آمده ثانیا نوع مواجهه با آن موضوع، محل توافق جمعی قرار گرفته است و ثالثا پایگاه و خاستگاه مشارکت هر یک از جمع در فرآیند توافق بر آن، انگاره‌ای است که در درون هر یک از افراد توافق‌کننده وجود دارد.

اما عقلانیت ممکن است گاه وصف چیزی قرار گیرد که یکی از این سه شرط یا بیش از یکی یا حتی همه این سه شرط را دارا نباشد؛ یعنی این که هنوز به سطح جامعه پای ننهاده یا حتی اگر هم به سطح اجتماعی قدم نهاده، محل وفاق قرار نگرفته باشد، زیرا ممکن است موضوعی که به صحنه اجتماع پای نهاده، توافق عقل‌های افراد جامعه را به خود جلب نکرده باشد یا حتی اگر مورد توافق هم قرار گرفته، حصول این توافق برآمده از انگاره‌های عقلائی نباشد و دلیلی خارجی منشأ آن به حساب آید.

طبق این تفکیک، هر امر عقلائی حتما عقلانی نیز هست، ولی هر امر عقلانی الزاما عقلائی نیست؛ البته عمل به یک امر عقلانی را می‌توان امر عقلائی خواند؛ ولی این به آن معنا نیست که خود امر عقلانی، عقلائی باشد.

عقلانیت سیاسی از چه اصول و ارکانی برخوردار است؟

ما باید بین سیاست عقلانی و عقلانیت سیاسی تفکیک قائل شویم. سیاست عقلانی، برآمده از عقل و مورد تأیید آن است به این معنا که شکل گیری آن از مسیر عقل گذشته است؛ اما عقلانیت سیاسی ممکن است معنایی خاص را ارائه کند. ممکن است ما عقلانیتی را در نظر بگیریم که مربوط به سیاست و سیاسی است. ما باید این دو مفهوم را از هم جدا کنیم.

عقلانیت سیاسی در چند مورد معنا می‌یابد:

مورد اول: عقلانیت مربوط به حوزه‌ای غیرسیاست (مثلا مربوط به اتخاذ رویکردی در یک حوزه فرهنگی است) ولی از آنجا که اتخاذ تصمیم در حوزه یاد شده به‌گونه‌ای صورت می‌گیرد که خطر سیاست یا تاثیر منفی آن را بر آن حوزه دور می‌سازد، آن عقلانیت، سیاسی نامیده می‌شود.

مورد دوم: حوزه محل عقلانیت (که غیرسیاسی است) ممکن است دارای بازتاب منفی بر حوزه سیاست باشد، در این هنگام اتخاذ رویکردی در قبال آن حوزه به نحوی که بر سیاست اثر منفی بر جای نگذارد و مشکلی را در عرصه سیاست در پی نیاورد، می‌تواند عقلانیت سیاسی نام گیرد.

در این دو مورد، عقلانیت مربوط به حوزه ای غیرسیاست است اما چون به سیاست نظر دارد، سیاسی خوانده می‌شود.

مورد سوم: جایی است که حوزه محل عقلانیت، سیاست باشد. عقلانیت در این صورت اتخاذ رویکردی است که بازتاب منفی بر آن حوزه یا حوزه‌هایی غیر از سیاست را در پی نداشته باشد.

اما سیاست عقلانی مربوط به جایی است که حتما پای یک محتوی یا رویکرد یا نهادسازی سیاسی به میان آید. محتوای فکری سیاسی که وصف عقلانی به خود می‌گیرد، 4 بخش را پوشش می‌دهد:

بخش اول: نظام سیاسی است. اعتقاد ما بر این است که وحی نظام درست سیاسی را ارائه می‌کند و البته عقل نیز باید نقش ویژه و حساس خود را در این خصوص ایفا نماید. چنین نظامی‌عقلانی است و این یکی از مصادیق سیاست عقلانی است.

عقلانیت در زمینه تصمیم‌سازی عرصه سیاست، یعنی اتخاذ مسیری که هر چه بیشتر در روندی طبیعی بی‌تنش، واقع بینانه و به دور از خواست‌های غیرمردمی ‌قرار گیرد

بخش دوم: مدل نمود دهنده به یک نظام فکری سیاسی است. این مدل (که به نظام سیاسی شکل اجرا، عینیت و تحقق می‌بخشد) می‌تواند از عقل گرفته شود. بشر در این خصوص مدل‌هایی را تجربه کرده است، طبعا هر قوم که نظامی‌ را برگزیده است باید مدلی را برای آن برگیرد که سازگار با آن نظام باشد. ما از آنجا که نظام سیاسی را از وحی و اسلام مأخوذ داشته‌ایم (و البته با تکیه بر ایفاء نقش عقل)، مدلی سازگار با این نظام را باید برگزینیم؛ مثل جمهوریت که شکلی است متضمن انتخابات و پارلمان. عقلانی بودن مدل حکومت یعنی انتخاب مدلی که از یک‌سو جوابگوست و از سوی دیگر با نظام سیاسی عقلانی سازگاری دارد.

بخش سوم: تصمیم‌گیری در عرصه سیاست و اتخاذ رویکردی در این ساحت است. طبعا سیاستی عقلانی است که بازتابی منفی را بر این حوزه یا حوزه‌های دیگر بر جای ننهد بلکه در جهت کمال و تعامل موثر افتد. این بخش عین مورد سوم از عقلانیت سیاسی است.

بخش چهارم: تصمیم‌سازی در عرصه سیاست است. تصمیم‌سازی عقلانی غیر از تصمیم‌گیری عقلانی است؛ دومی‌ از اولی متاثر می‌گردد ولی هر یک غیر از دیگری است. عقلانیت در این زمینه یعنی اتخاذ مسیری که جریان شکل گیری تصمیم را هر چه بیشتر در روندی طبیعی، بی‌تنش، مؤثر، واقع‌بینانه و رها از خواست‌های غیر مردمی‌ و خاستگاه‌های خطا و لغزش قرار دهد.

این بدان جهت است که سیاست موضوعی فردی نیست و در جایگاه پرتاثیری واقع شده و بیشترین برانگیختگی‌ها، کنش‌ها و واکنش‌سازی‌ها را در پی دارد.

همه این چهار بخش می‌توانند عقلانی باشند یا نباشند. ما به هر دو قسم (عقلانیت سیاسی و سیاست عقلانی) با اقسامی‌که دارند نیازمندیم.

شاخصه‌های خروج از عقلانیت سیاسی چیست و چه علائمی ‌دارد؟

داشتن تاثیر مثبت بر وحدت ملی، داشتن تاثیر سازنده بر وحدت و همگرایی اسلامی، نداشتن تاثیر منفی بر دین و گستردن فضای رشد و عقلانیت دینی، به سامان‌آوری نظم جامعه براساس فقه و حقوق اسلامی، ایجاد احساس برخورداری از سعادت دنیا و آخرت در مردم، متعالی کردن و رو به افزایش قرار دادن رویکرد عمل به دین، فراهم‌آوری فضای ایمان‌افزایی دینی و... شاخصه‌های وجود عقلانیت سیاسی و سیاست عقلانی در جامعه به صورت نیرومند است. بنابراین شاخصه‌های خروج از عقلانیت نفی شاخصه‌هایی است که ذکر کردم.

راهکارهای مقابله با خروج سیاست از موازین عقلانیت چیست؟

راهکار این است که نظام جامع و تبصره ناپذیری از عقلانیت سیاسی و سیاست عقلانی را به صورت کامل مستقر کنیم؛ افزون بر این لازم است دو مقوله «شرعی کردن حدود و بسترهای عقلانیت» و «عقلانی کردن حدود و بسترهای مواجهه با دین و پیاده سازی آن» را فعال کنیم.

شاخصه‌های عقلانیت سیاسی در تفکر غربی چیست؟

در تفکر غربی بر یک توافق عمومی ‌و خرد جمعی تمرکز شده است. تصمیماتی در عرصه سیاست، عقلانی است که جمع بر آن توافق کنند؛ این اندیشه تا آنجا نزدشان دامن گسترده است که بر توافق و قرارداد تاکید می‌ورزند و به عرصه سیاست به چشم عرصه‌ای برای توسعه قراردادها می‌نگرند.

عقلانیت مدرن غربی بر 2 محور اومانیسم و سکولاریسم استواری گرفته است و در چارچوب این منطق به حاشیه رفتن دین و محصور شدن آن به امور فردی، شاخصه‌ای برای عقلانیت به شمار می‌آید.

عناصر عقلانیت در تفکر سیاسی - اسلامی‌ کدام‌ها هستند؟

خمیر مایه‌ها و مقومات تفکر اسلامی‌در تعریف عقلانیت بسیار است ولی به 2 مورد از آنها می‌توان در اینجا اشاره ‌کرد.

اولی نفی انسان محوری است. هرچند اعتقاد داریم انسان در بالاترین سطح از اعتبار و اصالت میان مخلوقات جای دارد و در مسیر تکامل وی همه چیز برای او آفریده شده است.

دومی فعالسازی عقل در چارچوب دریافت مددهای وحیانی است. ما از آنجا که به رفتن و قرار گرفتن در جوار خداوند در آخرت اعتقاد داریم، عقل را قادر به شناخت تمام این مسیر ممتد، مستمر و منتهی به آخرت نمی‌دانیم، بلکه آن را به مددهای وحی نیازمند می‌بینیم، تا رابطه دنیا و آخرت را بتواند تنظیم کند.

آیا اساسا عقلانیت و مشخصا عقلانیت سیاسی در نسبت با جوامع مختلف و فرهنگ‌های مختلف تعریف می‌شود و به تعبیر دیگر، نسبی است یا مطلق؟

نسبیت، یک واژه رهزن است. گاهی نسبیت را نسبت به واقعیت می‌گیرند که آیا واقعیتی در ورای ذهن ما قرار دارد یا خیر. اگر بخواهیم این را در عرصه سیاسی دنبال کنیم طبیعی است که براساس تفکر اسلامی، سیاست باید در خدمت خداوند قرار گیرد. لذا نظام سیاسی ما باید معطوف به آن واقعیت‌ها باشد و از امور مطلقی برخاسته است.

گاهی نسبیت را نسبت به فهم آدمی ‌در نظر می‌گیرند که یعنی ما هیچ حقیقتی نداریم و نسبت به شرایط متفاوت است. ما نسبیت نسبی را قائلیم، نه نسبیت مطلق.

در تفکر اسلامی، اگر مقصود، کشف آموزه‌های دینی است، ما در آنجا نسبیت را به نسبیت نسبی قبول کردیم مثل اجتهاد مجزی و مخطی. نسبت به تصمیمات سیاسی، تصمیمات به تناسب آن جوامع است و تغیر، یکی از ارکان سیاست است و آن تصمیم را نباید به جوامع تعمیم داد. این یک نوع نسبیت را ایجاد می‌کند. در عین حال، یک سری ثوابتی وجود دارد که آنها را نمی‌توان نسبی در نظر گرفت، بلکه باید با دین سازگار باشند. بنابراین، این تصمیمات، عناصری را باید به صورت ثابت حفظ کند.

نسبت عقلانیت سیاسی با عقلانیت دینی چیست و جمع میان این دو در تجربه جمهوری اسلامی ‌چگونه است؟

اگر منظور از عقلانیت دینی این باشد که دین عقلانیتی دارد که مبدا‡ را وحی می‌داند و از طرفی، عقلانیت دینی در مقایسه با وضع حال و گذشته در نظر گرفته شود، باید گذشته را فهم کرد و رابطه‌ای را میان آن دو برقرار کرد. عقلانیت میان آن دو اقتضاء می‌کند که تعامل میان آن دو باید عقلانی باشد. اگر عقلانیت دینی این باشد، باید دین، فضای عمومی‌سیاست را تعیین کند و باید مرزها را به دین بسپاریم و تصمیمات دین را براساس آن بسازیم. دین اگر بخواهد در عرصه جامعه حاضر شود باید درون آن جامعه متحول شود و انسان‌ها خواهان آن باشند؛ بنابراین عقلانیت سیاسی باید با آن سازگار باشد.

جمع آن دو هم در جمهوری اسلامی‌ انجام شده؛ لذا چون فرآیندهای سیاسی پیچیده است باید مرتبا آن چارچوب‌ها را در اختیار دین قرار دهیم و پیش شرط آن را رشد دینی مردم بدانیم و عقلانیت سیاسی نباید تضعیف‌کننده ارکان دینی و عقلانیت دینی باشد.

سید جواد میرخلیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها