در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در آن ساعت اولیه شب خیابانها بشدت شلوغ بودند. منطقه سوتا در شرق شهر قرار داشت. یک منطقه تجاری و مسکونی که از مناطق قدیمی شهر محسوب میشد. بر اساس گزارش مرکز پلیس، چارلی سینگر در دفتر کارش در طبقه یازدهم یک ساختمان تجاری به قتل رسیده بود. بیشتر از یک ساعت طول کشید تا کمیسر نلسن به محل جنایت در منطقه و مقابل ساختمان 177 رسید. این ساختمان که در زمینی کوچک و باریک ساخته شده بود، جنوبی بود و 11 طبقه داشت که حادثه در آخرین طبقه که دفتر کار مقتول بود رخ داده بود. خیابان کندی یک خیابان خلوت و کم تردد بود که ساختمان 177 تقریبا در اواسط خیابان واقع شده بود. اکثر ساختمانهای این خیابان 6 یا 7 طبقه بودند که همه آنها حالت تجاری داشتند.
کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد، نگاه کنجکاوی به ساختمان قدیمی اما زیبای 177 انداخت. در مقابل ساختمان، چند خودروی پلیس و 2 مامور و تعدادی رهگذر دیده میشدند. کمیسر پس از این که بهدقت ساختمان را از نظر گذراند با راهنمایی یکی از ماموران وارد ساختمان شد و سپس با آسانسور کوچکی که گنجایش بیش از 3 نفر را نداشت به طبقه 11 رفت. تمام طبقات تک واحدی بودند. در مقابل آپارتمان 111، تابلویی دیده میشد که روی آن نوشته شده بود دفتر مهندس چارلی سینگر. کمیسر به آرامی وارد آپارتمان شد . چند مامور تشخیص هویت در حال عکسبرداری و انگشتنگاری از جایجای آپارتمان بودند.
سروان نیکسون، افسر تحقیق کلانتری با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام گزارش داد:
ساعت 20/18 بود که به ما اطلاع داده شده مهندس سینگر در دفتر کارش به قتل رسیده است. کسی که این خبر را اعلام کرد، جورج نگهبان ساختمان بود. او در حالی که صدایش میلرزید تکرار کرد نیاز به کمک دارد. او گفت مهندس سینگر در دفتر کارش به قتل رسیده است. بلافاصله موضوع را به گشتیها اعلام کردیم. اولین گشتی ما کمتر از 7 دقیقه بعد در محل حاضرشد و گزارش را تایید کرد. دستورات لازم به ماموران گشت درخصوص حفظ صحنه جنایت داده شد و سپس ما هم خودمان را به اینجا رساندیم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدیم. بیچاره آقای سینگر درخون خود غلتیده بود. جسد او درحالی که گلویش بریده شده بود و پشت میز کارش قرار داشت دیده میشد. بلافاصله تحقیقات را شروع کردیم و در ضمن مراتب را به پزشکی قانونی و تشخیص هویت و مرکز اطلاع دادیم.
سروان نیکسون ادامه داد: مقتول به نام چارلی سینگر 62 ساله مهندس ساختمان، مدت 6 سال است که این دفتر را در این ساختمان خریداری و مشغول کار بوده است. او اضافه بر نقشهکشی ساختمان مجری طرحهای نسبتا بزرگی در سطح شهر است. وی مرد تحصیلکرده، باشخصیت و کاردانی بوده است. آنطور که بررسیهای ما نشان میدهد ارتباط خوبی با همسایه و همکارانش داشته است. وی دارای دو فرزند دختر 31 ساله و 29 ساله است که هر دو ازدواج کردهاند. مهندس سینگر سالهاست که به شغل نقشهکشی ساختمان و اجرای طرحهای ساختمانی مشغول است و این اواخر نیز خود اقدام به برجسازی میکرده است.
سروان نیکسون افزود: شواهد امر نشان میدهد که قاتل یا قاتلان بدون هیچگونه مقاومتی وارد دفتر کار مقتول شدهاند و در غیاب همکارانش در یک لحظه وی را غافلگیر و به طرز دلخراشی از پای در آوردهاند. ضمن این که براساس بررسیهای ماموران تشخیص هویت و پزشکی قانونی قتل بعد از ساعت 6 بعدازظهر رخ داده است و مدت زمان زیادی از آن نمیگذرد.
سروان نیکسون یادآور شد: این اواخر چارلی سینگر با همسرش درگیری شدیدی پیدا کرده بود و علت آن هم ارتباط مقتول با زن جوانی به نام سوزان بوده است که همسر چارلی از این ارتباط مطلع و بنای ناسازگاری را گذاشته بود. همسر چارلی طی چند روز گذشته چندبار وارد دفتر کار او شده و شروع به داد و فریاد کرده است که با میانجیگری همسایهها، موضوع فیصله پیدا کرده است. سروان نیکسون در گزارش خود خاطرنشان کرد: در این ساختمان بیش از 11شرکت دفتر دارند که بیشتر آنها شرکتهای رایانهای، حمل و نقل و ساختمانی هستند که در ساعت 4 بعدازظهر، تمام شرکتها تعطیل میشوند. ضمن این که ساختمان دارای نگهبان است که نگهبان نیز متاسفانه ساعت 4 بعدازظهر جهت بردن همسرش به دکتر ساختمان را ترک کرد و ساعت 6 بعدازظهر، زمانی که برمیگردد با بایرن شریک مقتول و پیتر دوست او روبهرو و آنها موضوع قتل چارلی سینگر را به او میگویند. اندرسون نگهبان ساختمان با شنیدن این خبر، سراسیمه به طبقه یازدهم میرود و وقتی با جسد خونآلود سینگر روبهرو میشود مراتب را به کلانتری گزارش میدهد.
سروان نیکسون در پایان گزارش خود گفت: در تحقیقاتی که ما انجام دادیم افراد زیادی در طول روز به دفتر کار مقتول رفت و آمد داشتهاند. اما امروز بعد از ساعت 16 نتوانستیم شاهدی را برای ورود فرد یا افرادی به ساختمان پیدا کنیم. البته در آن ساعت قاعدتا شرکتها تعطیل میشوند. البته اندرسون نگهبان ساختمان قبل از ترک ساختمان، برادر زن مقتول را دیده که وارد ساختمان شده است ولی چون ساختمان را ترک کرده، دیگر خروج او را ندیده است.
کمیسر از سروان تشکر کرد و سپس به اتفاق او وارد اتاق ضلع غربی آپارتمان، محلی که جسد مقتول رها شده بود، رفت. جسد چارلی سینگر در پشت میز کارش در حالی که در خون خود درغلتیده بود، دیده میشد.
جای شکاف عمیقی روی گلوی او مشاهده میشد که به وسیله شیء برندهای ایجاد شده بود. جوی باریکی از خون از گلوی مقتول سرازیر شده بود و تمام پیراهن سفید رنگ و کراوات زرشکی او را در برگرفته بود. جسد مقتول روی گردنش خم شده بود. روی میز نیز لکههای خون به چشم میخورد. دسته چک مقتول، پاکت سیگار و چند کاغذ سفید روی میز جلب نظر میکرد. کمیسر به دقت به معاینه جسد چارلی پرداخت. شواهد نشان میداد که قتل بسیار حرفهای انجام گرفته است. شکاف عمیق زیر گلوی مقتول حکایت از آن داشت که قاتل بسیار قدرتمند بوده و در کمال قساوت و بیرحمی شیء برنده را با تمام قدرت بر گلوی او فشار داده است؛ به طوری که تقریبا سر او از بدن جدا شده بود. در ضمن نحوه بریدگی نشان میداد که ظاهرا یک نفر دیگر که او نیز بسیار قدرتمند بوده، مقتول را گرفته و قاتل به وی حمله کرده است. از آنجا که مقتول خود قویجثه بود، کمیسر حدس زد قاتل یا قاتلان هر دو بسیار زورمند و ورزیده بودهاند که توانستهاند بدون کوچکترین مقاومتی مرتکب قتل شوند.
کمیسر پس از این که به دقت جسد را مورد بررسی قرارداد به بازرسی از دفتر کار مقتول پرداخت. شواهد نشان از آن داشت که اسناد و مدارکی از داخل گاوصندوق که در آن نیز باز بود، به سرقت رفته است. ضمن این که احتمالا از دسته چک نیز یک ورق جدا شده است. در بخشهای دیگر آپارتمان اثری از به هم ریختگی دیده نمیشد مگر در اتاق حسابداری که چسبیده به اتاق کار مقتول قرار داشت.
کمیسر در بررسی دقیق در اتاق حسابداری متوجه شد که احتمالا اسناد و مدارکی نیز از آن اتاق به سرقت رفته است. پس از بازرسی دقیق بازجویی از اندرسون نگهبان ساختمان که مرد قدبلند و لاغراندامی بود و به نظر 50 ساله میرسید، آغاز شد. اندرسون در حالی که صدایش میلرزید و رنگ به چهره نداشت بریده بریده به کمیسر گفت: ساعت حدود 4 عصر بود که برای بردن همسرم به دکتر که قبلا وقت گرفته بودم، ساختمان را ترک کردم. البته قبل از رفتن از آقای چاپمن که مدیر ساختمان است، اجازه گرفتم. موقع ترک ساختمان شد. ادوارد، برادرزن آقای مهندس را دیدم که وارد ساختمان شد، به نظر بسیار عصبی میرسید. چون ساختمان را ترک کردم متوجه خروج او نشدم. خلاصه ساعت حدود 15/6 عصر بود که برگشتم. همین که جلوی ساختمان رسیدم، آقای بایرن، شریک آقای سینگر را دیدم که با آقای پیتر، دستپاچه و نگران از ساختمان خارج میشدند. آنها تا چشمشان به من افتاد، دستپاچه شدند و گفتند وقتی به دفتر سینگر رفتیم متوجه قتل او شدیم. بعد هم شروع به فحاشی به من کردند و مرا مقصر دانستند که مراقب نبودم. اولش فکر کردم شوخی میکنند. وقتی عصبانیت آنها بیشتر شد، متوجه شدم حادثه بدی رخ داده، خلاصه سراسیمه خودم را به طبقه یازدهم رساندم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. بعد هم موضوع را به کلانتری اطلاع دادم.
کمیسر یک ساعتی از اندرسون بازجویی کرد و سپس به سراغ بایرن، شریک مقتول و پیتر دوست صمیمی او رفت. آنها که قد و قواره بلند و ورزیدهای داشتند، در حالی که به شدت از حادثه پیش آمده متاثر بودند فقط تاکید کردند وقتی برای ملاقات طبق قرار قبلی به دفتر سینگر رفتند، او را غرق در خون پشت میز کارش یافتند.
بایرن با صدای زمخت و دو رگه به کمیسر گفت: من در ساخت یک برج مسکونی، با چارلی شریک هستم. امروز هم قرار بود ملاقاتی داشته باشیم و به حساب و کتابمان رسیدگی کنیم. پیتر هم همراه من آمد که بهحسابهای ما نظارت کند. قرار ما ساعت 6 بعدازظهر بود ساعت حدود 10/6 رسیدیم اینجا. وقتی به اینجا رسیدیم، هیچ کس در ساختمان نبود. البته در ساختمان باز بود. به طبقه 11 و دفتر کار چارلی رفتیم. وقتی وارد شدم چارلی را صدا زدم کسی پاسخی نداد. زمانی که قدم به دفتر کار او گذاشتیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدیم. چارلی بیچاره در خون خود درغلتیده بود. وحشتزده به همراه پیتر برگشتیم و در جلوی ساختمان با اندرسون روبهرو شدیم و موضوع را با او در میان گذاشتیم. وی افزود: این اواخر چارلی بشدت با همسرش درگیر بود. علت آن هم این بود که زن چارلی به او مشکوک شده بود. همسر چارلی یک برادر به نام ادوارد دارد که آدم شروری است و سابقه کیفری هم دارد. امروز هم او به اینجا آمده بود. شاید این جنایت کار او باشد. آنطور که من اطلاع دارم، ادوارد اصلا میانه خوبی با چارلی نداشت.
کمیسر چند دقیقهای از بایرن در خصوص نحوه شراکتش و مسائل دیگر بازجویی کرد و سپس به سراغ همسر مقتول که تازه به محل حادثه رسیده بود، رفت.
همسر چارلی که بشدت اشک میریخت در میان آه و ناله گفت: این اواخر به خاطر رابطه پنهانی چارلی با زنی به نام سوزان بشدت از دست او عصبانی بودم، ولی هرگز راضی به مرگ او نبودم. با چارلی 35 سال زندگی کردم. او پدر 2 دخترم بود و با تمام این مشکلات هنوز او را دوست داشتم و اصلا دلم نمیخواست او را از دست بدهم. وی در مورد برادرش گفت: 3 روز پیش که او را دیدم موضوع چارلی را به او اطلاع دادم و دیگر هیچ خبری هم از او ندارم و الان هم نمیدانم کجاست.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یکبار دیگر مرور کرد. آنگاه دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: