در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
1 - عطر کاهگل، رقص نور
شهر ما، کاشان را با کوچههای کاهگلیاش میشناسند، با گنبد و گلدستهها و بادگیرهایش، مسجد آقابزرگ و بازارش، باغ فین و خانههای تاریخیاش. سفر به کاشان، سفر به خاطرههای دور سیلک است و خاطرههای نزدیکتر زندگی مردمان دوران صفویه و قاجار. دورنمای شهر در ذهن آدمهای بیرون از آن، تصور بخشی از تاریخ ایرانیان است؛ مثل اینکه موزهای باشد بزرگ و زنده، بازمانده روزگارانی که دیگر گذشته و تمام شده است و در قلب این کوچههای تو در توی خاکی با دیوارهای کاهگلی کهنسال، جوانی شاداب جاهایی را میشود جست که در آنها بیشتر از هر چیز سنگفرشهای براق و ترافیک ماشینها و نئونها میآید به چشم. از کوچههای کاهگلی خلوت و آرام تا مرکز خریدهای شلوغ و مهیج، پیاده هم راهی نیست، اما پیمودن این راه تو را انگار از جهانی میبرد به جهان دیگر، با شکلها و خیالها و حرفهای دیگر، چهرههای دیگر. راه رفتن در کاشان تکهتکه میشود و جابهجا. همین راه رفتن ساده، مقاصد و معانی متفاوت پیدا میکند. کاشان دو تکه است و جهانگردان و ایرانگردان، آن تکه کاهگلیاش را میبینند و میخواهند. زندگی در شهر اما، در خود شهر و میان آدمهایش در هر دو تکه جاری است.
2 - از خانه تا چهارراه
خانه پدری من در کاشان، مثل خیلی از همولایتیهایم، خانهای بود قدیمی در خیابان محتشم کاشانی، نزدیک بازار. از آن خانهها بود که آدم هیچوقت خاطراتشان را فراموش نمیکند. حیاط زیبایی داشت با دو باغچه بزرگ و حوض گردی در میانه، یک اتاق پنجدری با ایوان گسترده.
شبهای بهار و تابستان، به رسم خیلی از کاشانیها تخت میگذاشتیم توی حیاط، دو پایه تخت در آب حوض، زیر درخت خرمای قد بلند و انارهای اطراف باغچه. شبها خوابیدن آنجا و نگاه کردن به آسمانی که از زیر پشهبند سوراخ سوراخ میشد با ستارههایش، آسایش و آرامش داشت.
ما آنجا زندگی میکردیم و توی حیاط مرغ و خروس داشتیم و زمستانها برف پشت بامهایش را پارو میکردیم و عیدها توی باغچههایش گلهای محمدی بود که میشکفت و میچیدیم و هر چه بود در این خانه (این خانهها) همه چیز آرام بود. زندگی عجله نداشت، کمتر چیزی تغییر میکرد و عوض میشد. ماه میدانست هر شب باید کجای آسمان وسیع خانه بنشیند، ما میدانستیم کی باید دیوارهای اتاقهایش را رنگ آبی فیروزهای بزنیم، همسایهها میدانستند کی بیایند و کی بروند و خلاصه همه چیزش یک جور نظم ساکت و ساکنی داشت، آنقدر که آدم گاهی از این همه سکوت و سکون دلزده شود. زندگی در کاشان اما به همینها ختم نمیشد. عصرها که از مدرسه میآمدی میشد با رفقا از دل کوچههای تنگ خیابان محتشم راه افتاد، از میدان امام تا دروازه دولت رفت و از آنجا یک کورس دیگر راه بود تا پانزده خرداد. از پانزده خرداد تا چهارراه، کاشان آن روی دیگر خودش را نشان میداد. پا که میگذاشتی به این تکه از شهر، تکه دیگر زندگی کاشانیها را میدیدی که با آن تکه اول، آن زندگی ساکن و آرام فرق داشت. اولین چیزی که ما را در این تکه تازه جذب میکرد، سینما بهمن بود. سینما بهمن همه حافظه تاریخی فیلمبینها و سینماروهای بعد از انقلاب در کاشان است. فیلممان را که میدیدیم، شاید از همان 10، 12 سال پیش، آن پیراشکی فروشی کنار سینما باز شده بود که مرد فروشنده یک پیراشکی توی کاغذ بپیچد و بعد فیلم بدهد دستت و تو نمنمک گز کنی بقیه راه را تا چهارراه آیتالله کاشانی.
بعد دیگر مراکز خرید است و برق ویترینها و تابلوهای چشمکزنشان. جوانها لباسهای آلامدشان را میپوشند و میآیند، ویترینها را نگاه میکنند، گاه چیزکی میخرند و به راهشان ادامه میدهند. خرید بیشتر یکجور بهانه است برای راه رفتن، برای نگاه کردن و توی شلوغی و همهمه گم شدن. پاساژها را که گذراندی و غوغای مدرن رنگها و تصاویر و آدمها که تمام شد، دوباره راهت را کج میکنی تا میدان کمالالملک و از آنجا میروی دوباره به سوی خانه، همان کوچههای کاهگلی آرام و تنگ، همان خانههای با حیاطهای بزرگ و حوض گرد و تخت و پشهبند.
3 - تکهتکههای شهر
کاشان هم مثل همه شهرهای دنیا، کالبدی دارد یکه که مال خودش است و از تاریخ خودش و آدمهایش میآید. شهر، جسم اجتماع است و روح جماعت کاشانی در شهرش حلول میکند. این روح و آن جسم با هم همسانی دارند، به هم تعلق دارند و جز مرگ چیزی نمیتواند از هم جداشان کند.
کاشان دو تکه است. یک تکهاش سنت زندگی دراز کاشانیها است که در کوچههای تنگ و گذرهای کاهگلی و گنبد و گلدستههای زیبا و کاشیهای فیروزهای رنگ نمود پیدا میکند و تکه دیگرش، تجربه کاشان است از تجدد. زندگیای که در آن سکوت و سکون جایش را به همهمه و سرعت میدهد. زندگی در هر کدام اینها اصل و قاعده خودش را دارد و این را همه میدانند. راه رفتن در آن کوچهها سنت خودش را دارد و راه رفتن در این خیابانها رویه دیگر میطلبد. در هر کدام از این تکهها نوع حرف زدن فرق میکند، نگاه کردن فرق میکند، آرایش و پیرایش آدمها فرق میکند و در یک کلام، این دو تکه از دو دنیای متفاوت میآیند. تعاملات آدمها، به عنوان محور زندگی جمعی در شهر، دوگونه متفاوت است؛ در دنیای سنت روابط همسایگی است و رفت و آمد خانوادگی و در دنیای متجدد کاشانی دوستیهای کهنه یا زودگذر است، تعامل با غریبههاست که ممکن است فقط همان یکبار او را ببینید.
اما این دو تکه از شهر، جوانهایش را دو پاره نمیکند به عدهای که سنتی مطلق باشند در کوچههای کاهگلی و دیگران که متجدد مطلق باشند در مرکز خریدهای نزدیک چهارراه. در واقع این روح و شخصیت آدمهاست که دو تکه است. هر جوان کاشانی یک پایش در آسمان سنتهاست و پای دیگرش روی زمین پر زرق و برق تجدد. سر شبها توی همان مسیر تازه، ویترین مغازهها را تماشا میکند و آخر شب از کوچههای تنگ میگذرد و شاید عطر کاهگل نمناک را دوست داشته باشد پاییزها که نمنم باران میزند.
پس آدمهای شهر دو پاره نشدهاند، این زندگی است که تکهتکه شده است، مثل شهر که تکه تکه است و آدمها مدام، چه در شهر و چه در افکارشان، بین این دو تکه در رفت و آمدند. هیچکدام از این دو تکه را نمیشود از زندگی کاشانی حذف کرد، تجربه این دو را با هم جمع کرده است.
علی محزون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: