در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرش را پایین میاندازد و در حالی که از شرم نمیتواند صدایش را بالا ببرد، با کلماتی بریده بریده میگوید: «به خاطر حرف مردم.» بعد مکثی میکند و ادامه میدهد: «نمیدانم چه کسی اما یکی از دانشمندان گفته نادانی بشر بیانتهاست. من هم نادانی کردم. آنقدر بزرگ که خواهرم به خاطرش قربانی شد. آن زمان فکر میکردم کار درستی میکنم و آبروی خانواده و خودم را میخرم اما حالا میفهمم چه اشتباه بزرگی انجام دادهام.»
حرفهای جواد گنگ و نامفهوم است. او در چند دقیقه اول گفتگو سعی میکند با جملههایی کلی از توضیح جزییات ماجرا شانه خالی کند، اما بالاخره به حرف میآید و توضیح میدهد که چگونه سوءظن بیدلیل دست او را به خون آغشته کرد: «خواهرم و شوهرش گودرز با هم اختلاف داشتند. تا آنجا که یادم میآید، آنها هیچ وقت نتوانستند بدون جنجال و در آرامش زندگی کنند. گاهی خبر میرسید با هم دعوا کردهاند و کار به قهر کشیده است. اوایل بزرگترهای فامیل وساطت میکردند و اجازه نمیدادند کار بالا بگیرد، اما بالاخره آنها هم به آخر خط رسیدند. یک روز خواهرم در حالی که چشمهایش سرخ و پفکرده بود به خانه آمد. تا پرسیدم چه اتفاقی افتاده، زیر گریه زد و گفت دیگر نمیتواند با گودرز زندگی کند. جمیله دختر حساس و زودرنجی بود. برای همین موضوع را جدی نگرفتم و پیش خودم گفتم حتما مثل دفعههای قبل بعد از 32 روز ماجرا را فراموش و با شوهرش آشتی میکند. ولی این بار اختلافشان ریشهدارتر از همیشه شده بود.»
جواد نفسی عمیق میکشد و با دست روی پای خودش میکوبد تا حسرت و افسوسش را نشان دهد. بقیه ماجرا را این طور تعریف میکند: «32 روزی گذشت اما نه جمیله تصمیم داشت به خانهاش برگردد و نه گودرز دنبال او آمد. با خواهرم صحبت کردم تا شاید راضی شود و با شوهرش آشتی کند، اما او گفت فقط طلاق میخواهد و دیگر نمیتواند زندگی با مردی مثل گودرز را که مدام اذیتش میکند و یک روز خوش برایش نیاورده، تحمل کند. شنیدن این حرفها برایم سنگین بود. در خانواده ما طلاق معنی نداشت و همه آن را بد میدانستند. اگر خواهرم دست از لجبازی نمیکشید، آبروریزی به راه میافتاد. برای همین همه سعی و تلاشم را به کار گرفتم تا این آتش را خاموشکنم ، ولی فایدهای نداشت و جمیله سرسختانه روی تصمیم خودش اصرار میکرد.»
آیا گودرز هم با جدایی موافق بود؟ این را که میپرسم، متهم جواب میدهد: «همه بدبختیها زیر سر او بود. بعد از این که گفتگوها و نصیحتهایم در جمیله اثر نکرد، سراغ دامادمان رفتم. فکر میکردم او بهتر متوجه حرفهایم میشود و نمیگذارد اوضاع این طور بماند، اما گودرز هم همان جملات خواهرم را تکرار کرد و گفت دیگر به آخر خط رسیده و نمیتواند جمیله را تحمل کند. او میگفت با جمیله در مورد همه مسائل زندگی اختلاف دارد و ماندن زیر یک سقف به صلاح هیچکدامشان نیست. گودرز هم درد مرا نمیفهمید و نمیدانست اگر آن دو از هم جدا شوند آبروی خانواده ما به باد میرود. این ماجرا کشدار شده بود. خواهرم در خانه من زندگی میکرد. از این که مجبور بودم از او مراقبت کنم احساس ناراحتی نمیکردم. آنچه که آزارم میداد حرفهای مردم بود. همسایهها شروع به پچپچ کرده بودند و بین فامیل هم این موضوع پیچیده بود. دیگر انگشتنمای همه شده بودم و نمیتوانستم سرم را بالا بگیرم.»
به جواد میگویم اختیار زندگی هر فرد بالغی با خودش است و نباید به خاطر دیگران زندگی کرد. او این گفته را میپذیرد و میگوید که آن زمان این طور فکر نمیکرده، اما از وقتی به زندان افتاده، فرصت داشته درباره اشتباههایش فکر کند و به همین نتیجه رسیده است.
جواد برای چند لحظهای از صندلی بلند میشود. چند قدم به چپ و راست میرود و بعد دوباره مینشیند و داستان قتل را ادامه میدهد: «حرف مردم داشت دیوانهام میکرد و غیرتم به جوش آمده بود. دیگر مطمئن شده بودم نمیتوانم جمیله و گودرز را با هم آشتی بدهم. برای همین به خواهرم گوشزد کردم دیگر حق ندارد پایش را از خانه بیرون بگذارد و باید خودش را حبس کند. اما او به این حرف من توجه نمیکرد و بدون اجازهام به کوچه و خیابان میرفت. همین باعث میشد حرف و حدیثها بیشتر و آتش من داغتر شود. آنقدر از این و آن حرف شنیده بودم که خودم هم کمکم به خواهرم مظنون شدم و فکر کردم کاسهای زیر نیمکاسه هست و من از آن بیخبرم.»
جواد مستاصل میشود و ناتوانی در تصمیمگیری صحیح و حل بحران، او را به سمت جنایت سوق میدهد. خودش میگوید: «خیلی پریشان و آشفته بودم. بالاخره نقشه قتل خواهرم را کشیدم. شب حادثه از مهمانی به خانه برگشتیم. پای تلویزیون نشستم تا مسابقه فوتبال را تماشا کنم. همسرم خوابیده بود. مطمئن شدم جمیله هم به خواب عمیقی فرو رفته است. سراغش رفتم و دستم را دور گلویش فشار دادم. او جیغی کشید و بعد از بینیاش خون آمد و خاموش شد. ناگهان ترسیدم و پشیمان شدم. دعا میکردم جمیله زنده باشد. با این تصور که فقط بیهوش شده خوابیدم. صبح که بیدار شدم فهمیدم خواهرم مرده است. بلافاصله با پلیس تماس گرفتم.»
«یعنی تسلیم شدی؟» این را من میپرسم و متهم جواب میدهد: «نه، گودرز را به قتل متهم کردم و به ماموران گفتم احتمالا او شبانه وارد خانه شده و به خاطر اختلافات خانوادگی همسرش را کشته است. ماموران از گودرز تحقیق کردند و فهمیدند او بیگناه است. به همین خاطر به خودم مظنون شدند. من هم ناچار حقیقت را گفتم و از آن زمان در زندان هستم. البته پدر و مادرم رضایت دادهاند و فقط به 3 سال حبس محکوم شدهام اما آنقدر عذاب وجدان دارم که...»
ادامه حرفش را میخورد و بعد به عنوان جمله پایانی میگوید: «به خاطر افکار باطل زندگی خواهرم و خودم را تباه کردم. به همه توصیه میکنم اشتباه مرا تکرار نکنند.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: