ماجرا از روز خواستگاری شروع میشود. خواستگاری کردن از یک دختر یکی یکدانه، کار هر کسی نیست. خواستگاری رفتن برای یکییکدانهها هم آسان نیست. کو آن پسر خوشبختی که بتواند لیاقت ازدواج با گوهریکدانه خانواده را داشته باشد و کجاست دختر همه چیز تمامی که شایسته همسری گل پسر خانواده باشد. اصلا در ارتباط با یکیکدانهها، اصطلاح گویایی وجود دارد و آن هم هزار آرزوست که پدر و مادر یکییکدانهها در موردشان دارند. هزار آرزوی پدر و مادرها باید تمام و کمال در وجود تنها فرزندشان تجلی پیدا کند. به خاطرهمین است که وقتی آنها به این نقطه حساس زندگیشان میرسند، تمام همت پدر و مادرشان به این معطوف میشود که بهترین ازدواج را برای فرزندشان رقم بزنند. از آنها نمیشود انتظار داشت که این پروژه مهم را تنها به فرزندشان بسپارند و اینجاست که مشکلات کم کم خودشان را نشان میدهند.
انتخاب یکی یکدانهای
خدا نکند که پسر یکییکدانه خودش دختری را ببیند و بپسندد. مادران پسرهای یکییکدانه آنها را روی چشم پروردهاند و اگر قضیه مادر شوهر و عروس حقیقت داشته باشد، در مورد آنها به احتمال قویتری صدق میکند. مادر که تا اینجای زندگی، یگانه زن مهم زندگی پسرش بوده، (چون خواهری هم در کار نیست) حالا باید سهمی از این محبت زنانه به عروس آینده بدهد و طبیعی است که واگذاری این مقام برایش خیلی آسان نیست. اما اگر واقعا پسر یکییکدانه از دختر خاصی خوشش بیاید، چه باید بکند؟ یک داستان بخوانید از زبان نغمه، که 10 سال پیش با یک پسر یکییکدانه ازدواج کرده: «مادرشوهرم غیر از همسر من بچهای نداشت. زندگی خودش خیلی سخت گذشته بود و همسر مرا با سختی زیاد، به تنهایی بزرگ کرده بود. وقتی همسرم مرا در محل کار مشترکمان دید، قرار شد یک روز مادرش را بیاورد تا در یک فضای عمومی مرا ببیند. خوشبختانه آنجا تعداد آدمهای غریبه زیاد بود. من هم به روی خودم نمیآوردم که قضیه چیست، اما سنگینی نگاههای مادرشوهرم را حس میکردم. بعد هم که به بهانهای کنار هم نشستیم، شروع کرد به حرف زدن درباره خصلتهای فوقالعاده پسرش. گریهام گرفت. بدم نمیآمد که شوهر آیندهام این طور که مادرش میگوید بیعیب و نقص باشد، اما به نظرم میرسید که با این حرفها میخواهد مرا تحقیر کند. این رفتارش حتی در مراسم خواستگاری هم تکرار شد و حتی وقتی که ازدواج کردیم تا مدتها هر کس از آشناها و فامیل ما را میدید، همین کار را میکرد. بعدها فهمیدم این کار را به خاطر اذیت کردن من نمیکند، اما هنوز هم ته دلم به خاطر این موضوع ناراحتم.»
از طرف دخترهای یکی یکدانه هم اتفاقهای مشابهی در انتظار خواستگار است. البته در این مورد نقش پدر دختر برجسته تر میشود چون پدر اصلا طاقت نمیآورد که دخترش با مردی ازدواج کند که فقط خودش در تایید او نقش داشته و ممکن است خلاف دخترش، فرزند خانوادهای با چند بچه و امکانات مالی محدودتر باشد. این است که به این سادگیها خواستگار تایید شده به وسیله دخترش را به حضور نمیپذیرد و تا مدتها چوب لای چرخ برگذاری مراسم خواستگاری میگذارد. بالاخره هم با پا در میانی هزار واسطه قبول میکند که خواستگاری برگزار شود مراسم خواستگاری با ترشرویی حاضر خواهد شد. داستانی شبیه داستان نغمه، برای علیرضا 28 ساله افتاده است. علیرضا همدانشگاهی پونه بود و همدیگر را برای ازدواج مناسب تشخیص داده بودند. وقتی که بالاخره بعد از یک سال دردسر پدر پونه قبول کرد علیرضا، پسر یک کارمند بانک که 4 فرزند دیگر هم دارد به خواستگاری دخترش بیاید، این ماجراها پیش آمد: «من و مادرم و یکی از خواهرهای بزرگم به خواستگاری رفتیم. پدرم هم آمد. بابای پونه از همان اول، نه گذاشت و نه برداشت و گفت حتی اگر دخترم از تو توقع نداشته باشد، توقعات من از تو زیاد است. از شانس من، پدرش سرهنگ هم بود و حیلی جدی تر به نظر میرسید. حسابی ترسیدم. پدرش همه موارد را روی کاغد نوشت و داد دستم؛ چیزهایی که از مسائل مالی تا شرایط اخلاقی را در بر میگرفت. گفت بخوان ببین از عهده اش بر میآیی یا نه. بعد هم صحبتهایی کرد که به نظر خانواده من نیش دار میرسید؛ حرفهایی درباره اینکه خانواده کوچک چه مزایایی دارد و من پونه را در بهترین شرایط بارآوردهام و آب توی دلش تکان نخورده. لب حرفش این بود که من نباید بگذارم آب توی دل پونه تکان بخورد»!
انتخاب بابا و مامان
البته اگر انتخاب به عهده خود پدر و مادرها باشد هم باز کار چندان آسان نیست. مادر پسرهای یکی یکدانه احتمالا از سالها قبل، رویای عروسی پسرش را با نگاه زیرچشمی به دخترهای مناسب دوست و آشنا میدیده و بینشان دست به انتخابهایی زده است. با مشورت پدر، این جور خانوادهها ترجیح میدهند که عروس شان هم از خانوادهای مشابه خانواده خودشان و تک فرزند باشد. آنها بعد از انتخابهای مختلف، بالاخره به خواستگاری چند مورد مناسب میروند و اگر صحبتها خوب پیش برود، وارد مرحله بعدی میشوند. خانواده دخترهای یکی یکدانه در ازدواجهای سنتی هم تا آنجا که ممکن باشد در را به روی خواستگارهای متفرقه باز نمیکنند!
اما بشنوید از نظر خانوادههایی که به خواستگاری بچههای یکی یکدانه میروند یا دل شان میخواهد دامادشان یکی یکدانه باشد. در پرس و جو از خانواده یاوری که دنبال عروس تک دختر میگشتند، متوجه شدیم که این اصرار بیشتر جنبه اقتصادی دارد: «دخترهای یکی یکدانه مالک همه چیز خانواده میشوند. کم یا زیاد، پدر و مادرش همه چیز را برای او تامین میکنند. برای پسر ما این شرایط ایدهآل است.» به این ترتیب معلوم است که اگر پسر یکی کی دانه باشد خانواده دختر چقدر خیال شان راحت میشود: «همه چیز مال پسر میشود، حتی اگر یک آپارتمان کوچک باشد.»
بلهبرون یکی کدانهای
این که قرار ازدواج بچههای یکی یکدانه گذاشته شود مراحلی دارد. به صرف خواستگاری معمولا هیچ اتفاقی نمیافتد. مهمترین بخش، تصمیمگیری در مورد مهریه و بقیه ملزومات عروسی است که در مورد این جور بچهها خیلی سختتر اتفاق میافتد. بچههای یکییکدانه مهریههای بالاتری دارند و پدر و مادرشان تک فرزند بودن را برایشان مزیتی به حساب میآورند. اگر مهریه دخترهایی با تحصیلات و شرایط مشابه دختر آنها مثلا 500 سکه باشد، پدر و مادرشان دست کم این رقم را 2برابر میکنند. تجربه این قضیه را درباره مهدیس 23 ساله بشنوید: «پدرم گفت مهریه به اندازه سال تولدم و یک کلام. من خودم موافق نبودم. خانواده داماد هم میگفتند همین چند ماه پیش دختر خودشان ازدواج کرده و 514 سکه مهریه اش بوده. اما پدر من معتقد بود من تنها فرزندشان هستم و علاوه بر اینکه همه چیز در موردم باید خاص باشد، فکر پشتوانه مرا در آینده هم میکند. »
در مورد پسرها البته ماجرای مهریه وجود ندارد، اما ممکن است پدر و مادر داماد یکی یکدانه برای اینکه پسرشان در این مورد هم یک یکدانه فامیل باشد، مهریه دختر را رقم بالایی تعیین کنند. با این حال آنها ترجیح میدهند درباره مراسم عروسی خیلی مفصل صحبت شود و باشکوهترین برنامه ممکن را برای پسرشان برگزار کنند؛ توقعی که خانواده دخترهای تک هم دارند و بنا بر موقعیت مالی شان آن را تامین میکنند.
عروسی یکی یکدانهای
عروسی یکی یکدانهها باید منحصر به فرد باشد؛ هم پدر و مادرهایشان این را میگویند و در خیلی موارد، خودشان هم همین طور فکر میکنند. پدر و مادرهای این بچهها یک عمر به دوست و آشنا و فامیل وعده عروسی فرزندشان را دادهاند و سالها رویای مراسم باشکوهش را دیدهاند. بقیه هم از آنها توقع دارند. اگر خانوادهای مراسم آنچنانی برای بچهاش برگزار نکند، جای تعجب دارد چون بالاخره آنها که بچه دیگری ندارند تا به خاطر او صرفهجویی کنند! پسرهای یکی یکدانه بیبرو برگرد مجبورند عروسیهای آنچنانی بگیرند، هم به خاطر پدر و مادر خودشان هم به خاطر پدر و مادر عروس که به همین امیدها دخترشان را به این پسر دادهاند. اما اگر عروس و داماد نخواهند مراسمی برگزار کنند چه؟ این اتفاق هم مثل همه اتفاقهای دیگر دنیا افتاده. آن هم برای آرش و محبوبه که تصمیم گرفتند عروسی نگیرند و بروند سفر: «وقتی این موضوع را به مادرم گفتم یک هفته با من قهر کرد. آخرش گفت حتی اگر شما هم حاضر نباشید ما مراسم را برگزار میکنیم چون من باید همه دوستهایم را دعوت کنم. یک عمر رفتهام عروسی بچههایشان و حالا نوبت من است. بعد هم فکر کرد که ما به خاطر مسائل مادی این کار را میکنیم و گفت که او و پدر سالهاست برای عروسی من پول جمع کردهاند. بالاخره مجبور شدیم در مراسمیکه آنها ترتیب داده بودند شرکت کنیم؛ چون نمیتوانستیم دلشان را بشکنیم.»
پسرهایی هم که با دخترهای یکی یکدانه ازدواج میکنند در خیلی از موارد از مشارکت بالای پدر عروس بهرهمند میشوند، چون پدر عروس بهترین عروسی را برای فرزندش میگیرد.
زندگی یکی یکدانهای
اصل قضیه، بعد از همه ماجراهای عروسی است چون زندگی واقعی از اینجا شروع میشود و زندگیهای یکی یکدانهای سختیهای خودش را دارد. تک فرزندها که عمری همه چیز پدر و مادر بودهاند و در مواردی دست به سیاه و سفید نزدهاند، بعد از ازدواج با شرایط تازهای روبهرو میشوند که ممکن است برایشان آسان نباشد. آنها باید با کسی زندگی کنند که مثل پدر و مادرشان همه ویژگیهایشان را تحسین نمیکند و دوست ندارد. تجربه ازدواج 15 ساله احمد با همسرش میتواند شبیه بعضی از ازدواجهای این چنینی باشد: «همسرم 21 ساله بود و تا آن موقع در خانه پدر و مادرش هیچ کاری نکرده بود. تا چند ماه حتی نمیتوانست آب هم جوش بیاورد. بالاخره بعد از چند ماه کارهای سادهای را یاد گرفت اما مدام بابت شان غر میزد. من مجبور بودم بیشتر کارها را خودم بکنم. سر کوچکترین موردی ناراحت میشد و قهر میکرد و من فکر میکردم زیادی لوس بار آمده. طاقت هیچ جور سختی را نداشت و اگر آب خانه هم قطع میشد داد و فریاد راه میانداخت. به خاطر همه چیز هم با مادرش درد دل میکرد که من اصلا خوشم نمیآمد. آنها همه چیز را درباره زندگی ما میدانستند. البته خوشبختانه بعد از چند سال و با تولد بچههایمان زندگیمان هم بهتر شد. همسرم قبلا اصلا استقلال نداشت ولی کم کم توانست خودش مسائل را حل کند.»
نداشتن استقلال چیزی است که در مورد تک پسرها هم دیده میشود. آزیتا هم که با یک تک پسر پولدار ازدواج کرده فکر نمیکرد با این همه مشکل روبهرو شود: «شوهرم مثل یک بچه واقعی بود. در کارخانه پدرش عنوان داشت، اما عملا هیچ کاره بود. من دلم میخواست شوهرم در مواردی حرف آخر را بزند، اما او اصلا این کار را بلد نبود و حتی وقتی میخواستیم یک دسته گل برای کسی بخریم نمیتوانست اظهار نظر کند. در همه چیز منفعل بود و میترسید و من فکر میکردم این برای یک مرد خیلی بد است. بدتر از همه این که خیلی به مادرش وابسته بود. واقعیت این است که سالها در زندگیمان مشکل داشتیم. من حتی میخواستم طلاق بگیرم چون حس میکردم در این زندگی همه چیز به عهده خودم است. اما بالاخره مشاوره و پادرمیانی بزرگترها به ما کمک کرد که زندگیمان را حفظ کنیم.»
وابستگی شدید به خانواده گاهی باعث اختلافهایی به خاطر دخالتهای بیجای بزرگترها هم میشود. هرچند این اتفاق در خیلی از زندگیها میافتد، اما خیلی دور از انتظار نیست که زن و شوهرهای یکییکدانه بیشتر درگیر این موضوع باشند. پس اگر فکر میکنید میتوانید با مشکلات این چنینی کنار بیایید، بروید سراغ ازدواج با بچههای عزیز دردانه بابا و مامان!
نعیمه دوستدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم