در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امسال تعداد سریالها کم شد؛ «عبور از پاییز» شبکه 2 خیلی با ذائقه مخاطب جور نشد و «نردبام آسمان» شبکه یک هم دیر پخش میشد و سازندگانش میگفتند محصول نهایی باید خیلی بهتر باشد. فکر میکنم بخش زیادی از این ماجرا به کار شما برمیگشت، چون همیشه شبکه 3 اولین سریال را پخش میکند، بیشتر دیده میشود. کارهای شما هم ضمن حفظ استانداردهای خوب مخاطب را جذب میکند، اما این بار نتیجه از حد انتظار پایینتر بود. با این حرف موافقید؟
این که کم شدن سریالها باعث بالا رفتن توقع تماشاچیان شد، به یک معنا درست است. من نگاهی دارم که فکر میکنم تا حد زیادی درست باشد. اگر از پنج شش سال پیش نوشتههای مطبوعات درباره برنامههای رمضان را مرور کنید، میبینید بیشترشان رمضان هر سال میگویند امسال تلویزیون مثل پارسال نیست. انگار شابلونی دارند که به محض تمام شدن رمضان چیزهایی با این مفهوم بنویسند. نمیخواهم ادعا کنم تلویزیون هر سال دارد بهتر میشود. این حرف مطبوعات را هم رد میکنم، چون انگار آنها قبل از پخش سریالها تصمیمشان را گرفتهاند که از پسرفت تلویزیون بگویند؛ البته به نظرم امسال پخش سریال محمدحسین لطیفی تصمیم درستی نبود، هرچند خودم در بدو پخش با آن موافق بودم. حتی در تماسهای تلفنی نظر حسین را در مورد این که سریالش با پخش هر شب بیننده بیشتری پیدا میکند، تایید کردم. تصور ما و مدیران تلویزیون این بود، ولی در عمل این اتفاق نیفتاد. این اشتباهی بود که در تشخیص ما پیش آمد.
فکر میکنید دلیلش چیست؟
دلیل مهمش این است که فضای رمضان خیلی مناسب کار تاریخی نیست. در حالی که کار حسین واقعا کار شسته رفته و پرزحمتی بود و محصول خوبی هم از آب درآمده بود. به نظرم او در بخش کارگردانی از همه توانش استفاده کرده بود؛ ولی تجربهای شد که بفهمیم مردم انتظار دارند در رمضان کارهایی را ببینند که فضای سبکتری داشته باشد و خیلی پیچیده نباشد.
با این حال به نظر من کار لطیفی یک جورهایی آبروداری کرد و معدل کلی مجموعههای رمضان را بالا برد. از یک منظر دیگر یک جور تغییر ذائقه در مخاطب هم بود. چه لزومی دارد که هر سال مثلا شبکه 3 سریال کمدی پخش کند یا شبکه یک سریال سنگین بسازد؟ حرف تهیهکنندهها و کارگردانهایی که با کم شدن سریالها موافق بودند، این بود که هر سال مخاطب بعد چند شب انتخاب میکند که مثلا فقط کار فلان و بهمان را ببیند و از خیر بقیه بگذرد، چون دیدن 4 تا سریال واقعا سنگین است و اعصاب و زمان میخواهد. دیدیم که شبکه تهران هم چند سال پشتسر هم در این رقابت به کلی اوت شد. پس اگر این گزینش در مهندسی تولید و پخش خود تلویزیون اتفاق بیفتد، به مخاطب بیشتر کمک میکند.
درست است؛ البته من با این که همه شبکهها تعریف خودشان را داشته باشند و مثلا شبکه 3 هر بار یک کار مفرح پخش کند، موافقم. شبکهها اصولا باید تقسیمبندی بشوند تا تماشاچی برای انتخابش به زحمت نیفتد. همان جور که الان تا حدی شدهاند. این گزینش میتواند با انتخاب شبکه اتفاق بیفتد.
ولی این جوری برخی مخاطبان خود به خود ریزش پیدا میکنند.
اسمش ریزش نیست. همان انتخاب است و هیچ اشکالی هم ندارد. ما باید مخاطبان را هدایت کنیم تا در وقتشان صرفهجویی کنند. تعریف شبکهها تقریبا در همه جای دنیا وجود دارد و بینندهها میتوانند از قبل برنامههای مورد علاقهشان را انتخاب کنند.
خب برویم سراغ پنجمین خورشید.
آهان! بخش دوم سوالتان درباره برآورده نشدن توقعات از من و پنجمین خورشید بود و این که از کارهای قبلیام پایینتر بوده است. من خیلی با این موافق نیستم و آن را اصلا از کارهای دیگرم ضعیفتر نمیدانم. بارها با تاکید گفتهام اگر فرصت کافی داشتیم و هزینه بهتری صرف میشد، کار خیلی بهتری میشد. این را برای همه کارهایم میگویم از «تب سرد» که تصویربرداریش 5 ماه و نیم طول کشید و هفتگی هم پخش میشد تا این سریالهای ماه رمضانی این چند سال. در مورد کارهای من هم همان اتفاقی که گفتم افتاده، یعنی «زیرزمین» را که ساختم، همه گفتند «او یک فرشته بود» نبود، در مورد پنجمین خورشید هم همینطور. چون این قضاوت از پیش طراحی شده بدون توجه دقیق به کار انجام میشود. اصلیترین ملاک من مردم هستند. خیلی دوست دارم کارم مردمی باشد و آنها کارم را ببینند. اگر همه منتقدان من را حلوا حلوا کنند، ولی مردم آن را نبینند و مخاطبش پایین باشد اصلا افتخار نمیکنم و خیلی هم ناراحت میشوم. در این سریال هم این معیار و ملاک به من نمیگوید که کارت پایینتر از زیرزمین است. در مورد او یک فرشته بود اینجوری است، چون نزدیک 90 درصد بیننده داشت و چیز بینظیری بود، ولی بعد از آنچه در کارهایی که ساختم یا چه در «اغماء» یا «روز حسرت» یا «وفا» که من نویسندهشان بودم، همهشان حول و حوش همین هشتاد و چند درصد بیننده داشتهاند. پس با این معیاری که گفتم، کارهایم در یک حد و اندازهای بیننده داشتهاند و هیچکدام پسرفت نداشتهاند. بحث بعدی میشود بحث تکنیکال. این که بگوییم با وجود مخاطب از نظر تکنیکی ضعیف بود. برای این هم لازم است کمی بحث بشود و همین جوری در یک عبارت کلی گفته نشود. من هم به عبارت کلی، کلی جواب میدهم و میگویم نه، کارم خوب بود و مشکلی نداشت و همه چیزش درست بود. پس هر کس میخواهد وارد این بحث بشود باید دقیق بگوید و از سکانسها مثال بیاورد و روشن بگوید کجا اشکال داشت تا من هم بتوانم روشن جواب بدهم. معنی چنین حرفی این نیست که کارم اشکالی ندارد؛ ولی این تعداد اشتباه و اشکال تکنیکی از زیرزمین یا او یک فرشته بود بیشتر نیست. این است که پنجمین خورشید را خیلی دوست دارم. یکی از نوستالژیکترین سریالهایم است و فکر میکنم اگر بعدا چند سال بعد دوباره ببینمش، خیلی حال میکنم.
حرفتان درست، ولی در یک زمان کوتاه هیچ وقت نمیشود سکانس به سکانس حرف زد. بعید میدانم در خود تلویزیون هم کارها این جوری برآورد و ارزیابی بشود. بخصوص در مورد شما که از معتمدان تلویزیون هستید. پس اجازه بدهید نسبی بحث کنیم. اولین چیزی که به ذهن میرسد، انتخاب مضمون است. متاسفانه ضعفهای ساختاری کار تلویزیونی به خاطر عجله و همزمانی تولید در همه کارهاست؛ ولی در کارهای قبلی شما بخصوص اغماء و او یک فرشته بود تازگی موضوع کل قضیه را تحت تاثیر قرار داد؛ ولی در پنجمین خورشید از تازگی موضوع هم خبری نیست و از همان اول معلوم بود که موضوع اینقدر کشش ندارد.
ببین، همین جاهاست که کمی با هم دچار مشکل و اختلاف میشویم. اغماء و روز حسرت و او یک فرشته بود موضوع بدیعی داشتند و یک جور سنتشکنی و پایهگذاری یک جریان به حساب میآمدند. این که انتظار داشته باشیم همه کارهای یک فیلمساز بدیع و جریانساز باشد، توقع زیادی است. فکر میکنم هیچ کس در دنیا چه ایرانی و چه خارجی نیست که همه کارهایش سنتشکنی باشد. حتی اگر گفته میشد موضوع زیرزمین خیلی تکراری بود، راحتتر میتوانستم قبول کنم تا در مورد پنجمین خورشید، چون تا حالا سفر زمانی به این شکلی که ما مطرح کردیم، وجود نداشته است.
ولی به هر حال زیرزمین جذابتر بود.
جذابیت در نظر من آمار مردم است. این آمار به من میگوید این سریال از زیرزمین هم بیشتر بیننده داشت.
به نظرتان چقدر میشود روی آمار مرکز پژوهشها حساب کرد؟
اگر توی آن شک کنیم که دیگر اصلا معیاری نمیماند.
گفتگو و برخورد رودررو با مردم را قبول ندارید؟
اتفاقا بازخورد پنجمین خورشید توی کوچه و خیابان زیادتر بود و مردم بیشتر دنبال میکردند و دوست داشتند ببینند ادامهاش چه میشود. در مورد پایانش هم با بازخوردهای متفاوت و گوناگونی روبهرو شدم.
باز خورد خوب یا بد؟
بازخورد اساسیاش این بود که مردم ناراحت شدند، چون دوست داشتند این دو به هم برسند. من همین را در قالب دیالوگی از زبان مریم میگفتم که: «اگه این دو تا به هم نرسند میکشمت داداش کوچیکه.»! اگر آمار را هم قبول نداشته باشیم، دستم را میبرم بالا و میگویم شما چه معیاری برای سنجش دارید؟ ولی الان تا وقتی چیز دیگری جایگزین نشده، مجبورم به همین رویارویی خودم با جامعه و آمار مرکز پژوهشهای سازمان تکیه کنم.
بگذارید چون قسمت آخر را مثال زدید، درباره همان حرف بزنیم. یکی از آسانترین و دم دستیترین پایانبندیها برای کسانی که تازه داستان نوشتن را شروع میکنند، این است که یا همه چیز در خیال شخصیت اصلی میگذرد یا از خواب بیدار میشود. برای همین فارغ از این که هما و محسن به هم رسیدند یا نه، خیلیها از پایان سریال جا خوردند. به نظرم این یک جور پیچاندن و سرکار گذاشتن مخاطب است؛ البته ببخشید که رک حرف میزنم، ولی دقیقا همین اصطلاح سرکار گذاشتن را از خیلیها شنیدم.
تا حدی قبول دارم، اما خیلی از فیلمهای بزرگ تاریخ سینما هم همین پایانبندی را دارند.
درست، ولی این تکنیک تا کی جواب میدهد؟
من به این پایانبندی چیز دیگری هم اضافه کردم. محسن پشت چراغ قرمز گیر میکند و همان جماعت را توی آینه میبیند. اتفاقا میخواستم با این صحنه همین تصور شما را تعدیل کنم و بگویم اینها مثل رمانی بود که نویسندهاش انتظار ندارد با آن به عنوان یک چیز کاملا خیالی و واقعی مواجه بشوید. دوست دارد بگوید ممکن است نوشتهام در جامعه مابهازاهای خیلی واقعی داشته باشد. این آدمهای جنوب شهری که ممکن است سر هر چهارراهی باشند، برای خودشان معیارهایی اخلاقی دارند که خیلی سفت و سخت، سر آنها ایستادهاند. خیلی هم مهربان و خوشقلبند، فقط پول ندارند و ممکن است چون درست تربیت نشدهاند کمی بد حرف بزنند، بنابراین باید آن را جدی بگیرید. پایانبندی اصلی سریال از نگاه من همان سر چهارراه است و فکر میکنم این بشدت آن پایانبندی سرکاری را تعدیل میکند. در عین حال با تمام تفاسیر دوستش دارم و فکر میکنم آنها که خوششان نیامد، به 2 بخش تقسیم میشوند: یکی عامه مردم که چون پایان خوشی که میخواستند بهشان داده نشد، ناراحت شدند و دیگری اهل فن بودند که راستش من خیلی حرفشان را نفهمیدم.
این بحث و جدل ما تا حدودی طبیعی است. شما هنوز کامل از کار فاصله نگرفتهاید و نسبت بهش حساسید و نمیشود خیلی انتظار داشت که از بیرون نسبت بهش قضاوت کنید.
من استدلال کردم. شما اگر روی حرفت اصرار داری باید مستدلتر حرف بزنی.
اینها در نهایت سلیقهای است و برای همین میافتیم توی دور و تسلسلی که به جایی نمیرسد. ترجیح میدهم درباره چیزهای دیگر حرف بزنیم. اگر از منظر تماتیک به سریالهایی که نوشتهاید یا کارگردانی کردهاید نگاه کنیم، میبینیم غیر از او یک فرشته بود که خودتان کارگردانی کردید، جسارت در انتخاب موضوع در کارهایی که نوشتهاید خیلی بهتر از کار درآمده تا مثلا در زیرزمین یا همین پنجمین خورشید؛ مثلا اغماء و روز حسرت در ادامه راهی که با او یک فرشته بود شروع شد، غیر از این که برای چیزی به اسم سریالهای ماورائی را جریانسازی کرد، درباره مفاهیمی مثل تجسد شیطان چالشهایی ایجاد کرد که به نظرم خیلی خوب بود.
دوست ندارم کسی از من توقع داشته باشد که در یک ژانر باقی بمانم و فقط کار ماورائی بکنم. برعکس دوست دارم با هر کاری خودم را در یک گونه جدید آزمایش کنم. تب سرد اجتماعی و انتقادی بود. او یک فرشته بود ماورائی بود. زیرزمین کاملا مفرح بود و هیچ کدام اصلا به هم ربطی نداشتند. انتخابهایم در کارگردانی کاملا آگاهانه است. بعد او یک فرشته بود یک جورهایی توی رودربایستی نوشتن 2 تا کار مشابه را ادامه دادم، ولی بعد تلاش کردم خودم را از این فضا رها کنم. برای همین کاری مثل پنجمین خورشید را باید در حوزه و ژانر و گونه خودش بررسی کرد.
برای این انتخاب آگاهانهای که گفتید چه ملاکهایی دارید؟
اولین و مهمترینش این است که تکرار گذشتهام نباشد. دوست دارم این تنوع را در کارهایم حفظ کنم. دومی اینکه وقتی تعریفش میکنند یا سوژه اش را پیشنهاد میدهند، دلم قیلی ویلی برود که برایش شخصیتها و ماجراهای دیدنی بسازم.
پس از الان حال و هوا و موضوع کار بعدیتان معلوم است؟ اجتماعی است یا مفرح؟ شاید هم هوس کرده باشید تاریخی بسازید.
فعلا تاریخی جزو گزینههایم نیست و برای ورود به آن آمادگی ندارم، اما یکی از آرزوهایم این است که یک کار جنگی خیلی خوب بسازم.
یعنی میخواهید موضوع و درونمایه کارتان جنگ باشد یا این که قصه با پروداکشنهای آنچنانی در دل جنگ بگذرد؟
نه، شرط لازمش پروداکشن آنچنانی نیست. من «بهترین سالهای زندگی» ویلیام وایلر را هم یک فیلم جنگی میدانم. با این که داستانش در پایان جنگ شروع میشود و ممکن است حتی یک سکانس جنگی هم نداشته باشد. مهم این است که به آدمهای جنگ و شرایط جنگ بپردازد. بستگی دارد که موضوعش را پیدا کنم یا فیلمنامهاش به دستم برسد. دیگر این که دوست دارم یک کار پلیسی پرهیجان شبیه «ارتباط فرانسوی» بسازم.
اگر بخواهید نمونه وطنیاش را مثال بزنید، چقدر به کار پوراحمد نزدیک است؟
«سرنخ» کار خیلی خوبی بود، ولی جنبههای پلیسیاش خیلی ضعیفتر از جنبههای نقادی اجتماعیاش بود. من برعکس دوست دارم جنبههای سرگرمکننده و هیجانانگیز پلیسیاش بیشتر باشد. از کار تاریخی هم بدم نمیآید، ولی فعلا توی مودش نیستم.
همه جا روی مخاطب خیلی تاکید میکنید. این تاکید از کجا میآید؟
سینما و تلویزیون، رسانههای خیلی گران قیمتی هستند. نه به خاطر خرج و مخارجشان، بلکه از این جهت که با وقت مردم سر و کار دارند. کسی که کار شما را میبیند، عمرش را به عنوان بالاترین سرمایه صرف کار شما میکند. بنابراین نمیشود با این رسانه شوخی کرد. از نظر من سرگرمی یکی از وجوه خیلی مهم کار است و من همیشه آن را لحاظ کردهام. ولی در آن هم باید حتما مفاهیم اخلاقی به تماشاچی داده شود. خود آنها هم دوست دارند ته کار پیام و اندرزی بگیرند.
روی «اخلاق» هم خیلی تاکید میکنید. فکر میکنم آن تکهای هم که به فیلم دهنمکی در قسمتهای اول انداختید، نمود همین تفکر بود. اولش خیال کردم یک تبلیغ غیرمستقیم است. ولی واکنشهای دهنمکی و بعد واکنش شما به واکنش دهنمکی نشان داد اینجور نبوده.
وقتی آقای تخشید مدیرگروه فیلم و سریال شبکه 3 متن را خواند، گفت میخواهی این دیالوگ باقی بماند؟ گفتم باهاش مشکلی داری؟ گفت نه، فقط تبلیغ میشود. گفتم اشکالی ندارد. وقتی میخواهیم چیزی را نقد کنیم، خود به خود مطرح میشود. بنابراین قصدم مطرح کردن «اخراجیها» نبود. میخواستم نقدش کنم.
واکنش دهنمکی باعث نشد از موضعتان کوتاه بیایید؟
دلیلی ندارد کوتاه بیایم. شما از ابتدای این مصاحبه داری کار من را نقد میکنی. دلیل ندارد من عصبانی بشوم و موضع بگیرم. من باید سعی کنم با استدلال بگویم حرفت درست نیست یا به زعم من درست نیست و بخشهایی از آن را هم قبول کنم. فکر میکنم دهنمکی باید اینجوری برخورد کند. اصولا وقتی آدم وارد کار هنری و فیلمسازی میشود، باید تاب تحملش را در مواجهه با انتقادات بالا ببرد. اگر من از هر انتقادی برآشفته شوم و رفتارهای عجیب و غریب از خودم نشان بدهم، به ضرر خودم تمام میشود. او باید سعی کند هم از لحاظ هنری خودش را تقویت کند، هم از نظر روحی.
چیزی که ماجرا را پیچیدهتر میکند بحثی بود که سر سریال نوروزی شبکه تهران هم پیش آمد. اول اعلام شده دهنمکی میسازد و بعد گفتند شما کارگردانش هستید. آخرش هم معلوم نشد کی میسازد. ولی باعث شد اختلاف بین شما پررنگتر جلوه کند و در قالب این رقابت خودش را نشان بدهد.
این خبر بدون هماهنگی با من اعلام شده بود و اصلا بنا نبود کار نوروزی بکنم. من در جریان هیچ کدامش نبودم و در کوران ساختن «پنجمین خورشید» یکهو با این دو خبر مواجه شدم. هیچ موافقتی هم با شبکه نکردم.
اما تا جایی که من میدانم با مسوولان شبکه تهران جلساتی هم داشتهاید.
کاش یکی به من بگوید این خبرها از کجا درآمده. فعلا اصلا تمایلی به کار مناسبتی ندارم. چون دوباره همه آن فشارها تکرار میشود و مدتهاست من سعی میکنم کاری با فراغ بال بسازم. کار امسال هم قرار بود پخش هفتگی داشته باشد و به خاطر ارزش و احترام زیادی که برای آقای تخشید و پورمحمدی قائلم پذیرفتم. ولی قطعا حالاحالاها آخرین کار مناسبتیام خواهد بود.
شما هر سال همین را اعلام میکنید. مخاطب بالای سریالهای رمضان با وجود همه فشارها و زمان کمش برای همه وسوسه مقاومتناپذیری ایجاد میکند. لطیفی هم میگفت یکی از دلایلی که پذیرفته کارش رمضان پخش شود، همین مخاطب بوده.
بله، این واقعا تحریککننده است. ولی در مورد من دیگر نیست. الان 5 سال است که در ماه رمضان هستم. شکر خدا موقعیت خیلی خوبی بود و من خودم را محک زدم. ولی الان دیگر انگیزهای ندارم. به نظرم باید عرصه برای ورود دیگران هم باز بشود. مسوولان تلویزیون به طور طبیعی میترسند کار را به تهیهکننده و کارگردانی که تا حالا در این زمینه کاری نکرده بسپارند. ولی بالاخره باید این ترس را کنار بگذارند و از جایی باید دیگران هم وارد بشوند. فاجعهای هم اتفاق نمیافتد؛ نهایتش یک سال حتی یک سریال پربیننده هم نخواهیم داشت. ولی در عوض آدمهای دیگری خودشان را میآزمایند و برای سال بعد اصلاح میکنند و البته بعضیشان هم حذف میشوند. من که دیگر نیرویش را ندارم که سال بعد هم وارد این عرصه پیچیده و دردناک کار رمضان بشوم.
الان مسوولیتتان در تلویزیون چیست؟ موافقید کمی کارهای مدیریتیتان را مرور کنیم؟
الان هیچی. حدود سال 67 و 68 که فرید حاجی محمدکریم خان مدیر گروه فیلم و سریال شبکه یک شد، من هم عضو شورای طرح و برنامه این شبکه شدم و بعد به عنوان ناظر کیفی منصوب شدم. شوونات مختلف یک برنامه پیش از این که به مدیر گروه برسد به عنوان یک جور مدیر برنامه از کانال ناظر کیفی رد میشد و اگر به نتیجه نمیرسید به مدیر گروه منتقل میشد. بعد با آقای میرمیران و صافی شبکه 3 را تاسیس کردیم و من و میرمیران گروه فیلم و سریالش را راه انداختیم و کارهای مختلفی ساختیم که خیلیهایش پربیننده شد. من به یک معنا قائممقام میرمیران بودم. مگر جاهایی که کم میآوردم و ایشان وارد میشد. معمولا بخش فیلمنامه را چه از نظر ممیزی و چه از نظر جذابیتهای دراماتیک با هم جلو میبردیم. من مجبور بودم به عنوان ناظر کیفی راشها را ببینم و در مرحله مونتاژ و فیلمنامه و حتی پس از تولید حضور داشته باشم. این حضور اجباری که به نوعی وظیفه سازمانیام بود، گرانبهاترین دوره کاریام بود و در خلالش خیلی چیزها یاد گرفتم. فکر میکنم هرچی دارم از همان موقع دارم. بعدش هم که «تب سرد» را در سال 81 ساختم.
آن دوره را آگاهانه طی میکردید تا به کارگردانی برسید؟
نه، شاید خیلی زودتر از اینها باید به این جاها میرسیدم.
منظورم این است که غایت اولیهتان همین نوشتن و کارگردانی بود؟
بله. ولی الان شرایط تلویزیون برای جوانها مهیاتر است. چون تعداد شبکهها زیاد شده و همهشان خوراک میخواهند. مقولهای هم راه افتاده به اسم تلهفیلم که تلویزیون با آن، آنها را میآزماید. در دورهای که من بودم، 3 شبکه داشتیم. در شرایط فعلی نمیشود با نیروهای پرتجربه قبلی 6 5 تا شبکه را پر کرد. ولی در آن دوره با همان نیروهای محدود کار میشد و شرایط کار یک آدم جدید خیلی سخت فراهم میشد. حتی صافی که دوست من به حساب میآمد و خیلی بهم علاقه داشت، در مورد من هم مقاومت میکرد و آخرین امضایش مجوز «تب سرد» بود.
یعنی به زور امضا کرد؟
به زور نبود، میترسید. ولی نگاهش دشمنانه نبود. میترسید نکند کار خراب شود و پول بیتالمال با مسوولیت او از بین برود. این نگرانی به خاطر تلهفیلمها دیگر وجود ندارد.
وقتی تب سرد را ساختید که 42 سالتان بوده. من یک سوال خیلی اساسی دارم. فیلمنامه نوشتن و فیلم ساختن کارهای ذوقی به حساب میآیند. چه طور ناگهان در این سن احساس کردید باید بروید سراغ نوشتن و ساختن؟ فکر میکنم آزمون و خطاهای موقع نظارت روی کار دیگران با درگیر شدن در یک تجربه عملی خیلی فرق داشته باشد.
من در همان زمان نظارت هم تجربههای عملی داشتم. مثلا سر «گم گشته» چیزی که به سید سعید رحمانی و علیرضا کاظمیپور میگفتم، جور درنمیآمد و بخشهایی را خودم مینوشتم. این جوری نبود که تا همان تب سرد هیچ دستی به قلم نداشته باشم. معتقدم 50درصد کارگردانی، دانستن تدوین است. من هم خیلی پای میز تدوین نشسته بودم و خیلی جاها مجبور شده بودم خودم تدوین کنم. با این حال در تب سرد خیلی بهم فشار آمد. کار اولم بود و مجبور بودم چیزهایی را که دربارهشان تجربه مستقیم نداشتم، در یک کار خیلی سخت جادهای تجربه کنم. هنوز هم فکر میکنم سختترین کارم همان تب سرد بوده.
برگردیم سر پنجمین خوشید. ایده اصلی سفر به زمان در فیلمها و سریالهای زیادی مطرح شده. شما از کدامش الهام گرفتید؟
من هیچی در نظرم نبود. ایده داستان را دخترم افسانه داد. وقتی شنیدم، به نظرم چیز خوبی آمد و قلقلکم داد. گفتم مفصلتر بنویسد و وقتی آورد، دیدم همچنان از موضوع خوشم میآید. ولی این نبود که این ایده براساس فیلم یا کتاب خاصی به ذهن دخترم رسیده باشد.
جایی گفته بودید که چند قسمت «لاست» را دیدهاید.
بله. اتفاقا تا قبل از جایی دیدم که روشن میشود سفر زمانی در کار است. اواسط کار دیدم خانم وثوقی برنامهریزمان این را گفت و خیلی غافلگیر شدم. قرار شد قسمتهای بعدی را بیاورد که هیچ وقت هم نیاورد.
یکی از نقاط ضعف کار فضاسازی جاهایی بود که در سال 64 میگذشت. برای خلق این فضاها چه تلاشی کردید؟
این یکی از چیزهایی است که به عنوان نقطه ضعف سریال کاملا میپذیرم.
موقع ساخت آگاه نبودید؟
قبل از ساخت آگاه بودم. اول نوشتن فیلمنامه با آقای فخاریه مسوول جلوههای ویژه کار صحبت کردم و گفتم از یک طرف ساخت و ساز دکور برای سال 64 خیلی زمان میبرد و از طرف دیگر نمیخواهم آن بخشها را به اصطلاح بیخ دیواری بگیرم. برایم مهم است که خیابانهای 64 را نشان بدهم. ولی به دلایلی این اتفاق نیفتاد. در عین حال از کارهای دیگر او، مثل انتقالهای زمانی راضیام، ولی از بخش سال 64 نه.
چرا این کار را با رایانه انجام ندادید؟
باید وقت گذاشته میشد و از آرشیو از فیلمهای زمان 64 بک گراندهایی تهیه میشد و بعد خیابانی پیدا میکردیم که بشود این بکگراند را رویش گذاشت. کار خیلی دقیق و زمانبری بود که متاسفانه اتفاق نیفتاد.
این سوال را باید وقتی حرف نظارت کیفی بود میپرسیدم. شما به عنوان اولین ناظر کیفی به نوعی پایهگذار این ماجرا هم بودید و این عبارت در تیتراژها برای اولین بار جلوی اسم شما آمد. ولی الان داریم اسمهایی میبیینم که آدم نمیفهمد با چه پشتوانه کاری یا براساس چه دانشی این مسوولیت به آنها سپرده شده. برای همین احساس میشود این عنوان حالت فرمالیتهای پیدا کرده.
نظارت به آن شکلی که من انجام میدادم و تقریبا در همه شوونات کار وارد میشدم و مشورت میدادم، شاید اصلا خوب نبود. آن موقع حکمی با این معنای گسترده صادر نشده بود. ولی همه میدانستند که من مشاور اول مدیر گروه هستم و حرفی که میزنم مورد قبول ایشان هم هست. دیگر این که دلسوزیهای خاص من به عوامل هم منتقل میشد و در کار دوم کارگردان یواشیواش با من رفیق میشد. جوری که اگر قرار میشد سر کارش نباشم دعوا راه میانداخت. در خیلی از کارها ناظر کیفی نبودم و فقط به خاطر اصرار و حسن نیت بچهها با آنها همکاری میکردم. این نوع نظارت خیلی قائم به فرد و نوع ارتباط او با عوامل برنامهساز است. هر کدام از اینها دچار مشکل شود، این اتفاق نمیافتد. نظارت سازمانی یعنی چیزی که الان هست. یعنی ناظر فیلمنامه را بخواند و نظارت کند که اجرا با فیلمنامه و نظرات شورای طرح و برنامه تطابق کند و مراقب مسائل ممیزی هم باشد.
با این حساب جایگاه فعلی «نظارت کیفی» و روندی که دارد طی میکند مثبت است؟ نگاه کلی در مورد ناظر کیفی یکی این است که از نظر دانش و توانایی لااقل پایینتر از کارگردان نباشد یا اگر حرفش از نظر درام و کارگردانی درست نیست، بشود مثل شما به عنوان نماینده شبکه به چیزی که میگوید تمکین کرد.
نه دیگر، اینجا با هم دچار مشکل میشویم. من حتی آن موقع هم حکم نمیکردم. رفاقتی ایجاد شده بود و همه میدانستند که من دلسوزم و در زمینههایی هم آگاهم. این باعث شده بود که این پذیرش در خود آنها ایجاد شود. حرف شما معنیاش این میشود که ناظر کیفی به اندازه کارگردان یا حتی بیشتر از او سواد و توانایی داشته باشد. خب، چطور میخواهید همچین آدمی را وادار کنید با دستمزدهایی که الان برای ناظر کیفی در نظر گرفته میشود، ناظر کیفی شود؟ چرا نباید او کارگردان شود؟ چرا باید بایستد و برای شما نظارت کند؟ حتی پول هم تامین بشود، ممکن است طرف انگیزه این کار را نداشته باشد. برای همین میگویم الان کسی را برای آن نظارتی که من میکردم پیدا نمیکنید و اگر هم پیدا کنید، حاضر نیست این کار را بکند. بنابراین محدود کردن نظارت کیفی در همین حد خوب است. روالی هم که طی کرده درست است.
بازیتان در قسمت آخر سریال به نظر خودتان جزو نقاط مثبت کار است یا منفی؟!
این یکی را بیخیال شو جان من. باباجان کسی را نداشتیم بازی کند. دلیل دیگرش هم این بود که من دوست دارم در همه کارهایم همه عوامل یک جورهایی به عنوان یادگاری سکانسی بازی کنند. این تقریبا در همه کارهایم بوده و جزو سنتهای من است. اتفاقا آن شب خیلی درب و داغان و خسته بودم و اصلا دوست نداشتم بازی کنم و این تا حدی در چهرهام هم معلوم است. ولی آن سکانس را همان شب نوشته بودم و دیالوگهایش هم زیاد بود و هیچ بازیگری هم در دسترس نبود. بنابراین یک جورهایی از سر اجبار رفتم جلوی دوربین.
دغدغه حضور جلوی دوربین که ندارید؟
نه، اصلا دوست ندارم.
چرا؟
بگذار به حساب سلیقه.
جابر تواضعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: