پدرو آلمودووار؛ بازگشت به خانه پدری

سینمای اسپانیا یکی از جولانگاه‌های مطرح هنر سینما در اروپا است که از دیرباز مورد توجه منتقدان و تماشاگران جدی این عرصه هنری بوده است. در کنار همه فیلمسازهای مطرح سینمای این کشور مانند لوییس بونوئل و کارلوس سائورا، اکنون نام پدرو آلمودووار به عنوان یکی از موثرترین سینماگران اسپانیای معاصر در سطحی جهانی، آوازه خاص خود را دارد. این فیلمساز سال 1951 در روستایی فقیرنشین در لامانچا اسپانیا به دنیا آمد.
کد خبر: ۲۸۳۳۹۲

 او در محیطی سنتی پرورش یافت و تحصیلات دوران کودکی‌اش را در کنار راهبان فرقه فرانچسکوی مقدس سپری کرد، اما محیط پیرامون برای پدرو نوجوان جذابیت نداشت و خودش سال‌ها بعد می‌گفت که بزرگ‌شدنش در آن فضا بی‌شباهت به فضانوردی نبود که در دربار شاهان قرون میانی انگلستان به سر می‌برد. پدرو 12 سال داشت که فیلم معروف ریچارد بروکس یعنی گربه زیر شیروانی داغ را تماشا کرد و پس از آن تصمیم گرفت با تمرکز روی بحث هنر و سینما، تغییراتی عمده در بافت زندگی‌اش ایجاد کند. برای همین در اوان 20 سالگی و پس از تماشای فیلم‌های متعدد از فیلمسازان مختلف لامانچا را به قصد مادرید ترک کرد. او ابتدا با مشاغل مختلفی روزگار را در پایتخت اسپانیا گذراند و البته شب‌ها را نیز اختصاص می‌داد به نگارش متون داستانی و ژورنالیستی. آلمودووار مدتی به نوشتن برای مجلات مصور کودکانه و... پرداخت تا این که به شکل عملی‌تر کار هنری را با بازی در نمایش‌های آوانگارد و ترانه‌خوانی در گروه‌های راک و انتشار چند مجموعه داستان آغاز کرد و در این مسیر سرانجام به کار ساخت فیلم‌های 8 میلی‌متری نائل آمد. او تا 30 سالگی حدود 8 فیلم کوتاه ساخت که بودجه فیلم‌هایش را هم خودش تامین می‌کرد. سرانجام سال 1980 اولین فیلم بلند حرفه‌ای‌اش با نام پپی، لوسی، بوم و چند دختر دیگر را کارگردانی کرد که بر اساس یکی از داستان‌های خودش ساخته شده بود. این اثر فیلمی کمدی بود که در آن دوران خاص، زمانی که اسپانیا هنوز از دامنه‌های حکومت فاشیستی فرانکو ملتهب بود، واجد جسارت‌هایی نیز بود. پپی... فیلمی اپیزودیک به حساب می‌آمد که ساختار روایی مبتنی بر هرج و مرج داشت و در پی تبیین جامعه از هم گسیخته بعد از دوران فرانکو بود. این جسارت در دومین فیلم بلند او یعنی هزارتوی هوس (1982) هم دیده می‌شد که البته از دید منتقدان آن روزگار اثری مدرن اما سطحی به شمار می‌رفت. شخصیت‌های این فیلم مانند کاراکترهای کارتونی و انیمیشنی به دنبال تفریح و تفنن صرف بودند. آلمودووار سومین و چهارمین فیلمش یعنی عادات ناپسند (1983) و چه کرده‌ام که سزاوار این باشم (1984) را هم با سبک و سیاقی کمدی ساخت، ولی در لایه‌های زیرینش مباحثی جدی را مورد تامل قرار داد. آن سان که فیلم اول درباره اختفای زنی بین اهالی کلیسا است و فیلم دوم هم درباره زنی است که در رویارویی با مصائب زمانه احساس تحقیرشدگی و احساس نیاز به استقلال درونش شعله می‌کشد. آلمودووار در گاوباز (1986) و قانون هوس (1986) هم سعی کرد غرائز مادی بشر در کشاکش مسائل زندگی را مورد واکاوی قرار دهد تا این که سال 1988 فیلم زنان در آستانه فروپاشی عصبی را ساخت و شهرتی جهانی را برای خود کسب کرد. در این فیلم که آنتونیو باندراس هم اولین تجربیات بازیگری‌اش را در سینمای حرفه‌ای نشان می‌داد، نگاهی تند و گزنده به مساله زنان اندخته شده بود و از آن پس بود که این فیلمساز لقب «کارگردان زنان» را به دست آورد ؛ لقبی که برای برخی سینماگران شاخص دیگر مانند فرانسوا تروفو هم به کار برده‌اند. فیلم زنان در آستانه فروپاشی عصبی تحسین‌های بین‌المللی را برای آلمودووار به همراه آورد و در عین حال تا یک دهه عنوان پرفروش‌ترین فیلم در تاریخ اکران اسپانیا را هم برای خود حفظ کرد. به این ترتیب تا سال‌های پایانی دهه 1980 پدرو آلمودووار تبدیل به یکی از شهیرترین فیلمسازان اسپانیایی در سطح بین‌المللی شده بود. او بعد از موفقیت چشمگیر زنان در آستانه فروپاشی عصبی فیلم مرا ببند مرا بازکن را در سال 1990 کارگردانی کرد که درباره عشق آتشینی است که بین مردی آدم‌ربا با زنی که دزدیده است به وجود می‌آید. این فیلم البته هم از ناحیه برخی جریان‌های فمینیست که فیلم را توهین به زنان می‌دانستند و نیز برخی از منتقدان که آن را اثری نازل می‌نامیدند مورد نکوهش قرار گرفت، اما آلمودووار همین لحن را در چند فیلم بعدی‌اش یعنی پاشنه‌های بلند (1991) و کیکا (1993) هم ادامه داد که آنها نیز واکنش‌هایی جنجالی را برانگیختند. سال 1995 آلمودووار فیلم گل راز من را ساخت که تا حدی با سبک و سیاق کارهای قبلی‌اش متفاوت بود و مضمونی روانشناسانه را با درام عاشقانه‌اش درآمیخته بود و نسبت به شخصیت مردان نیز نگاه با هویت‌تری را اعمال کرده بود. همین رویکرد در فیلم بعدی او یعنی گوشت زنده ( 1997) ادامه پیدا کرد. در گوشت زنده، آلمودووار به واکاوی در مفاهیمی از قبیل عشق و رنج پرداخته است، اما نام‌آورترین فیلم او که همه چیز درباره مادرم نام داشت سال 1999 ساخته شد؛ فیلمی درباره زنی تنها که پس از مرگ نا بهنگام پسرش به دنبال پدر او می‌گردد که همین مسیر افق‌هایی تازه و در عین حال تلخ را پیش روی او می‌گشاید. این فیلم موفق به کسب جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره کن و نیز دریافت عنوان بهترین فیلم خارجی اسکار شد. این موفقیت بزرگ راهگشایی بود برای ساخت فیلم بعدی آلمودووار که از بهترین آثارش به حساب می‌آید: با او حرف بزن (2002) که درباره عشق، مرگ و زندگی است. این فیلم آکنده از قرینه‌پردازی‌های دراماتیک است که بر پایه عنصر گفتگو قرار گرفته است و تا حد زیادی یادآور آثار شاخص کیشلوفسکی است. آلمودووار سال 2004 فیلم بعدی‌اش را با نام آموزش بد ساخت که تا حد زیادی برآمده از تجربیات دوران نوجوانی او در مدارس مسیحی بود. این فیلم گویای موقعیت دو نوجوان در مدرسه‌ای وابسته به کلیساست که عاطفه را به شکلی غیرمتداول تجربه می‌کنند و به موازات آن در حال کشف سینما هم هستند. بازی گائل گارسیا برنال بازیگر جوان مکزیکی در این اثر از نقاط ممتاز آن به شمار می‌آید. آلمودووار سال 2006 اقدام به ساخت فیلم دیگری که در کارنامه‌اش درخشش فراوان داشته است کرد: بازگشت، فیلمی غریب درباره بازگشت روح یک مادر نزد دخترش که در آن حدیث لذتبخشی از مرگ به میان می‌آید و حتی دل مخاطب را برای این واقعه هولناک دلتنگ می‌سازد.

آلمودووار فیلمسازی صاحب بینش و صاحب سبکی منحصر به فرد است که در پرورش شخصیت‌های داستانی و دراماتیزه کردن موقعیت‌های بغرنج زندگی استادی خود را نشان داده است. هر یک از آثار او گویی بازتابی از نگره معروف مولف است، چه آن که می‌توان محور یا محورهایی مشترک را در ساختار و مضامین آنها جستجو کرد. آلمودووار در درام‌پردازی موقعیت آدم‌های داستان‌های فیلم‌هایش بیش از هر چیز روی فردیت آنها تاکید دارد. این آدم‌ها که اغلبشان هم زن هستند، به گونه‌ای زندگی می‌کنند که انگار قرار است تمام محدودیت‌های پیرامونی پیش رویشان را از میان بردارند تا از زندگی بهره بیشتری نصیبشان شود. در فیلم‌های این سینماگر، راه‌های گوناگون کسب لذت و رضایت از زندگی با بزنگاه‌های احساسی مختلفی مانند تقدیر، یاس، فراز و نشیب‌های موقعیتی برخورد می‌کند ولی این شخصیت‌ها، تسلیم موانع نمی‌شوند. موضوع مورد علاقه آلمودووار عمدتا وابسته به ژانر ملودرام است، سبکی که به او این اختیار را می‌دهد تا از لحظات کوچک و حتی مضحک زندگی، لایه‌هایی غم‌انگیز خلق کند و به شکلی روان‌شناسانه مخاطبان را درگیر مسائل شخصیتی این آدم‌ها و موقعیت‌های بغرنجشان سازد. در واقع امتیاز بارز این فیلمساز تلفیق ملودرام و کمدی است و در این مسیر البته رویگردان از ارجاع به آثار شاخص سینمایی دیگر نیست. او گویی قصد دارد در آثارش یک جور لحن پست‌مدرنیستی خلق کند که در میانه‌اش عواطف و احساسات انسانی موج می‌زند. زبان آلمودووار با همه طنز تلخی که دارد بسیار احساساتی است و به گونه‌ای آگاهانه از مدرنیسم دوری می‌جوید. در جا به جای فیلم‌های او، نقل قول‌های مضحکی از تاریخ، قصه‌های عامیانه، ملودرام‌های تلویزیونی، موسیقی سبک و تبلیغات روزنامه یافت می‌شود. خود او در این باره گفته است: «به نظر من کلیشه‌های فرهنگ مردمی هم بسیار خنده‌دار و هم خیلی زنده و پویاست. دوست دارم این کلیشه‌ها را به بازی بگیرم و آنها را در آثار خود بگنجانم. این کلیشه‌ها به همان صورتی که بخشی از زندگی من هستند بخشی از داستان فیلم نیز به حساب خواهند آمد.» بسیاری از منتقدان معتقدند زبان جسور و سرکش و اسطوره شکن آلمودووار در ترکیب با مهارتی که در تببین شگرف‌ترین جنبه‌های جامعه اسپانیا دارد تا حد زیادی از وجهه او بونوئل را تداعی می‌کند که از قضا خود آلمودووار نیز شیفته اوست و مخصوصا نسبت به حاکمیت عنصر بی‌منطقی در فیلم‌های او علاقه می‌ورزد. آلمودووار در جایی خود را به نوعی نماینده روحیه مردم امروز اسپانیا می‌داند و گفته است: «خیلی از فیلم‌های اسپانیایی هنوز در بند گذشته‌اند و نمی‌توانند خودشان را از آن خلاص کنند. بحث درباره شرایط زمان کار آسانی نیست، اما من سعی می‌کنم این مهم را انجام دهم.»

مهرزاد دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها