آنچه که در پی میخوانید برگی از این پرونده است.
11 مهرماه سال 1370 بود. زن جوانی که خودش را در چادر پیچیده بود با قیافه رنگپریده و چشمانی غمگرفته به اداره آگاهی مراجعه و برای یافتن شوهرش از آنها کمک طلبید.
زن جوان در میان آه و ناله به کارآگاهان گفت: 4 روز است که هیچ خبری از شوهرم منوچهر ندارم. به هر جا که فکر میکردم سر زدم. خانه همه دوستان، اقوام و آشنایان سر زدم اما هیچ کس خبری از منوچهر ندارد.
زن جوان افزود: تا به حال سابقه نداشت او شب به خانه نیاید. البته گاهی اوقات دیر به خانه میآمد، اما هرگز در طول زندگی مشترکمان غیبت اینچنینی نداشت. پناهگاه و تکیهگاه منوچهر خانهاش بود و همیشه سعی میکرد با محبت خود غیبتهای شبانهاش را احساس نکنیم. او دو پسرمان را به حد جنون دوست داشت و برای دیدن آنها هم که شده شب بیرون از خانه نمیماند.
زن جوان در حالی که عکسهای شوهرش را به کارآگاهان نشان میداد در میان اشک و ناله به آنها گفت: بعد از خدا امیدم به شماست. بچههایم خیلی بهانه پدرشان را میگیرند. تو را به خدا او را پیدا کنید.
سیل پرسشهای شبههانگیز افسر پرونده دلشوره تازهای در قلب زن جوان انداخت. آیا امکان حادثهای غیرقابل جبران که روی داده باشد وجود دارد؟ پاسخ به این احتمال فراتر از توان این زن بود، لذا وقتی پرونده مفقود شدن منوچهر تنظیم میشد، همسرش مثل مجسمهای لرزان در مقابل افسر پرونده ایستاده بود.
افسر پرونده پس از بازجویی مفصل از زن جوان از او خواست به خانه برگردد و مراقب بچههایش باشد و گفت آنها هم برای یافتن منوچهر از هیچ تلاشی دریغ نخواهند کرد.
با رفتن زن جوان، تحقیقات کارآگاهان برای یافتن منوچهر آغاز شد. در اولین مرحله بررسی از مراکز انتظامی، پزشکی قانونی و بیمارستانها انجام شد اما هیچ نتیجهای حاصل نشد. تصویر منوچهر به کلیه مراکز انتظامی ارسال گردید و در عین حال کارآگاهان تحقیقات گستردهای را پیرامون منوچهر در محل کار و زندگیاش آغاز کردند.
منوچهر که مغازه مکانیکی داشت با افراد زیادی رفت و آمد داشت. بررسیها در محل کارش حکایت از آن داشت که وی خودش زیاد کار نمیکرده و شاگردها، کارهای مربوط به خودروها را انجام میدادند و وی فقط نظارت میکرده. ضمن این که بسیار دیر به سر کار میآمده و گاهی با افراد ناباب نشست و برخاست داشته است.
کارآگاهان در تحقیقات بعدی خود متوجه شدند که این اواخر با شخصی به نام فرهاد که همسایه دیوار به دیوار خانهاش بوده، ارتباط بسیار نزدیکی داشته و وقت زیادی را با وی سپری میکرده است.
همسر منوچهر در این خصوص به کارآگاهان میگوید: منوچهر اکثر شبها با پنهانکاری به خانه فرهاد که خانهاش دیوار به دیوار خانه ماست میرفت. گویا در آنجا فیلم ویدئو نگاه میکردند. ضمن این که بوی تریاک هم از آنجا به مشام میرسید، اما من جرات اعتراض نداشتم. منوچهر در عین حال که بسیار به زندگیاش علاقهمند بود، اما بینهایت عصبی و تندخو بود و وقتی کوچکترین اعتراضی نسبت به کارهای او میکردم از کوره در میرفت و شروع به گفتن فحش و ناسزا میکرد. از این رو من هم سر به سرش نمیگذاشتم و کاری به کارش نداشتم. این جوری هم برای خودم و هم برای بچهها بهتر بود.
وی افزود: فردای آن روز که منوچهر شب به خانه نیامد به جلوی خانه فرهاد رفتم اما هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. غروب وقتی آقافرهاد را دیدم و موضوع منوچهر را با وی در میان گذاشتم گفت دو سه روزی است که منوچهر را ندیدم. فرهاد گفت که دیشب خانه نبوده است. بعد از اظهارات همسر منوچهر، کارآگاهان تحقیقات خود را متوجه فرهادکردند.او که مرد جوان 38 سالهای بود و یک سال پیش همسرش را طلاق داده بود، تنها زندگی میکرد. تحقیقات بعدی حکایت از آن داشت که خانه فرهاد پاتوق رفقای او بود و وی تا پاسی از شب با رفقایش مشغول عیاشی و خوشگذرانی بود.
کارآگاهان به طور نامحسوس فرهاد را تحت نظر گرفتند. در این میان گزارش رسید که جسد مثله شده منوچهر در حوالی جاده ورامین در داخل گونی، توسط پاسگاه انتظامی پیدا شده است. بلافاصله کارآگاهان به بررسی پیرامون جسد کشفشده پرداختند. جسد متعلق به منوچهر بود که به طور بیرحمانهای با ضربات ممتد کارد به قتل رسیده و جسدش سلاخی شده بود.
با پیدا شدن جسد منوچهر و برملا شدن راز مفقود شدن وی، تحقیقات شتاب بیشتری یافت که نتیجه آن تقویت سوءظن کارآگاهان به مظنون شماره یک این پرونده، فرهاد بود.
فرهاد بلافاصله دستگیر شد و تحت بازجویی قرار گرفت. وی در بازجویی بسیار خونسرد اعلام کرد که چند روزی است هیچ خبری از منوچهر ندارد.
او در بازجویی گفت: آن شب که منوچهر گم شد من در خانه یکی از دوستانم در دماوند مهمان بودم و فردای آن روز که همسر منوچهر سراغ او را از من گرفت این موضوع را هم به همسرش گفتم.
وی اعتراف کرد که منوچهر گاهی اوقات برای فیلم دیدن به خانه او میآمده و آخرین بار هم که به خانهاش آمده دو روز قبل از گم شدنش بوده است.
کارآگاهان که در طول بازجویی متوجه شدند فرهاد ناگفتههای بسیاری دارد با نیابت قضایی خانه او را تحت بازرسی قرار دادند و در آنجا بود که متوجه لکههای خون روی موکت یکی از اتاقها شدند که البته تلاش شده بود لکهها از بین برود اما فرهاد در خصوص لکههای خون گفت: مربوط به قدیمهاست که دستم بریده بود.
ماموران که شدیدا به فرهاد مظنون شده بودند در مورد صحت و سقم اظهارات او مبنی بر این که شب حادثه در خانه یکی از دوستانش در دماوند بوده، تحقیقات گستردهای را آغاز کردند و در آنجا بود که فرهاد به تناقضگویی پرداخت و اظهارات عجیب و غریبی را عنوان کرد. وی حاضر نشد خانه دوستش را که آن شب مهمان او بود، اعلام کند.
بازجوییها از فرهاد ادامه یافت تا این که بالاخره فرهاد که درها را به روی خود بسته دید، لب به اعتراف گشود و پرده از قتل فجیع منوچهر کنار زد.
اعترافات فرهاد بسیار تکاندهنده بود. او در بازجویی گفت: در شب حادثه من به اتفاق دو نفر از رفقایم هوشنگ و محمود منتظر آمدن منوچهر بودیم. برای آن که قتل او بیسروصدا انجام شود قبلا چند قرص خوابآور تهیه کرده بودیم تا در استکان چای حل کنیم و به او بخورانیم. منوچهر به محض آن که کمی از چای آلوده را خورد، استکان را کنار گذاشت و حاضر به نوشیدن بقیه آن نشد. گویا طعم چای تغییر کرده بود، شاید هم مشکوک شده بود. خلاصه ما هم برای این که مظنون نشود، اصرار نکردیم و مشغول تماشای فیلم شدیم.
همانطور که دراز کشیده بودیم و فیلم نگاه میکردیم، در یک فرصت مناسب و در حالی که منوچهر بین من و هوشنگ دراز کشیده بود، من چاقویی را که قبلا زیر فرش گذاشته بودم بیرون کشیدم و به طرف او حمله کردم. یک ضربه به پهلوی او زدم. کارد تا دسته در پهلویش فرو رفت. منوچهر تکانی خورد و خواست بلند شود که هوشنگ پاهایش را و محمود دستهایش را گرفت. من هم فرصت را از دست ندادم و با کارد خونی دوباره به او حمله کردم و آنقدر به او ضربه زدم که نفسش به شماره افتاد. در همان حال توانستم از او اقرار بگیرم که او چشم طمع به ناموسم دوخته بود و دلیل مرگش هم همان خیانتش بود.
فرهاد اضافه کرد: منوچهر به ناموس من چشم داشت و او بود که باعث شد زندگی من متلاشی شود. او زیر پای زنم نشست و منجر به آن شد که همسرم، من و زندگیام را ترک کند و بعد از جدایی هم با او ارتباط داشت و حقش بود که به سزای اعمالش برسد.
فرهاد افزود: علیرغم اصابت ضربات ممتد کارد، او هنوز نفس میکشید. به خاطر همین او را خفه کردیم و من از شدت کینهای که نسبت به او داشتم، گلویش را نیز بریدم. بعد هم وقتی از مرگ او اطمینان پیدا کردیم، جسدش را مثله کردیم و شبانه از خانه خارج و در اطراف خرابهای در جاده ورامین رها کردیم. بعد هم محمود و هوشنگ هر کدام به خانهشان رفتند و من هم به خانه خودم برگشتم و اثرات خون را از بین بردم. ضمن این که آن روز تا غروب از خانه بیرون نیامدم و در را به روی هیچکس باز نکردم.
با اعترافات فرهاد، کارآگاهان بلافاصله محمود و هوشنگ را نیز بازداشت کردند و آن دو نفر نیز در همان مراحل اولیه بازجویی به قتل منوچهر اعتراف کردند. بدین ترتیب پرده از راز قتل منوچهر کنار زده شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم