در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نازی از مشهد، اصلا غصه این حرف و حدیثهای دور و بر خودتو نخور خواهر! همه نوابغ با مشکلاتی از این دست روبهرو بودهاند، یکیاش خود من! یکیاش خود تو!
دوستی که گفتی چه عجب آدرس ایمیلتان را نوشتید، شما نه چه عجب که اسمت را ننوشتهای... این جوری پیش برود مجبوریم یک قانون هم درباره ایمیلهای بیاسم از خودمان صادر کنیم ها! والاه...
امضا اشکان امامیسوخاری شده از اندیمشک سوزان، به پیر به پیغمبر آخر نمیشود به این سوالهای تو جواب داد. چون من نمیتوانم مثل تو اینقدر قطعی در مورد بهترین فیلم یا بهترین خواننده و اینجور چیزها صحبت کنم. یعنی خب، همه فیلمهایی که به نظرم خوبند، خوبند ولی باز فیلمهای دیگری هم هست که از جهاتی دیگر بهترند! خلاصه کار سختی است. من از این سوالها متنفرم! چون اصولا در زمینه هنر حکم صادر کردن در مورد خوب یا بد بودن یک اثر نه شدنی است نه لازم! حالا بدترینها را میگفتی یک چیزی! مثلا بنده خودم شخصا از اخراجیها و چارچنگولی و هر فیلمیکه در این راسته قرار میگیرد حالم بد میشود ... بعد هم داداش! بیخیال! یعنی چی میخواهی قهر کنی... آن هم حالا که دانشگاه رشته معماری قبول شدهای. ای بابا ...
این هم یک ستاره نوظهور دیگر در آسمان کافه کاغذی: «الرساله ارسال شده به دست مبارکه میرزا طناز: به کافه جان کاغذی جان دارم عرض سلام! از حالت نمیپرسم چون سالکی چند است که به دیدار تو در روز سهشنبه امیدی دارم در حد المپیک! و میدانم که جزغالهای است... اینجانب میرزا طناز دشت بهشتیدشت بهشت همان شهر مینودشت است که میتوانید فاکتورش بگیرید چند وقت است که میخواهم رقعهای بنویسم و برای کافه راهی فرمایم... اما نمیشود ... خواستهام که ایمیلی بزنم که ترسیدم! ترسم از بابت این بود که با این همه نرخ بالای بیکاری کبوترجان! نامهبر بیکار شود.... اما جوریه طرز قاچاق برایت ایمیلی زدم...فقط جواب جوجه کفترها با خودت، دون ندارن بخورن... راستش غرض از مراجعت به کافه، خوردن چند صفحه حرف دل بود! بس.... چه کنیم جوانیم و انرژی داریم... البته کمی کمبود انرژی میآوریم در این روزها، که وقت افطار مانند خرسی بالغ آنقدر غذا میریزیم داخل معده مبارک مثال جورابمان که بعدش ساعتی چند نمیتوانیم میلیمتری تکان بخوریم! چه رسد به اینکه بیابیم و کلمهای برکاغذ بنویسیم و تحفه دوستان فرماییم»...! منتظر ایمیلهای بعدیات به همین سبک و سیاق هستیم داداش.
بابا کدوم کار؟ چی؟ اصلا تو کی هستی؟ کدامشانی؟ ای بابا خب اسمتان را بنویسید آدم این جوری گیج نزند. چی فرستادی که ما نظرمان را دربارهاش نگفتیم؟ ... ای هوااااار مردیم از دست این همه سوال ... یکی هم نیست جوابمان را بدهد... .
عاطفه هم گفته هیچ وقت اسمم را نمینویسم، چون وقتی هوااار میکشی بامزه میشوی ... ای هوااااااااااااااار! من هم عمرا نه روز تولد نه روز فوتم عکسم را چاپ نمیکنم حالا هر چقدر دلت میخواهد هوار بکش.
نورا خانم از این که درمورد وروجکها با هم همدردیم بسیار خوشحالم، اما کتابهایی که گفتی میخوانی به نظرم هیچ عیبی نداشت. چون من هنوز هر وقت فرصت کنم یک سری به تام سایر و هکلبری فین میزنم چون هم برایم نوستالژی دارند هم هنوز از دیوانهبازیهای این دو جانور لذت میبرم. عاشق بچه بودن هم که عیب نیست. به نظرم زیاد غصه این حرف و حدیثها را نخور دخترم. هر جوری که فکر میکنی درست است و ضرری برای خودت و دیگران ندارد، زندگی کن. این مهمترین اصل خوشبخت بودن است... بله... .
فهیمه از فولادشهر این جوری است دیگر؟ نو که میآید به بازار ... خیلی خوب! وقتی صفحه را گذاشتیم و رفتیم مرخصی دائمی، بنشینید تا میتوانید از این پیشنهادها بدهید. امضا: کافه دل شکسته.
ساس عزیز بیصبرانه منتظر نامهات با لهجه کردی هستیم.
پیکاسو جان ببخش که هفته پیش تو را نشناختیم. راستی نگفتی کتابهایی که آن زیر میرها قایم کردهای اسم و رسمشان چیست؟
محبوبه خانم بله، من همه ایمیلها را میخوانم اما اگر باز فارگیلیسی بنویسی دیگر نمیخوانم!
محمود فخرالحاج ما را هم در غم خودت شریک بدان.
اینها را هم رضا فلاحتی نوشته در مورد چیستی و چگونگی شترگاو و باقی قضایا: «اما این موجودی را که همیشه اندوهناک است شترگاوپلنگ مینامند. وی از گروه فک سختها است. فک وی در 24 ساعت میزند و توانسته ابزار دفاعی خوبی برای خود داشته باشد. بومیان منطقه، او را شترغصهخور مینامند. غذای اصلی این جانور اعصاب و روان کافه است. او گاهی چندین شبانهروز در حال نظردادن برای دیگران است. دیرینهشناسان، آرواره شتر را گونه نادری از آروارههای تیرانادوس میدانند. آثار باستانی کشف شده در یونان باستان نشان میدهد که سومریان با سوزاندن شتری، درخواست باران از آسمان میکردند. همچنین طبق احتمالات (اه از هرچی احتماله بدم مییاد) گروهی متشکل از زیستشناس، باستانشناس، دیرینهشناس، رایانهشناس، آدمشناس، غذاشناس، موسیقیشناس، در کل هرجور شناس، حکاکیهای روی کوه زاپروتاندینسف!! حکایت از این دارد که مردم آن زمان، کافه را به عنوان رئیس قبیله خود میدانستند و او را تکریم میکردند و او سوار بر ماموت، در جشنهای قبیله خود شرکت میکرده است. همچنین کتیبه به جا مانده مربوط به 800 هزار سال قبل که سالم مانده!! بازگو میکند که قبیله کافه لینگا تینگا از همان موقع وجود داشته و به زبان محلی رئیس خود را کافه اینگا تعطیلینگا مینامیدند. یک بازمانده از آن زمان!! در کتاب «یک عمر با کافه» با لهجه مشهدی!! چنین نوشته: از زمانی که بچه بودُم، او را مِشناختُم. او رئیس قبیله بود و تونست که قبیله شتر غمگین بویینگا را شکست بده. این بازمانده در جای دیگری مینویسد: کافه یک ضمیمه در قبیله انتشار داد که تمام صفحات آن کافه بود. مردم قبیله براش نامه مِدادن، او آنها را مِنوِشت. آن بازمانده در جای جای کتاب خود، کافه را میستاید. این بازمانده اکنون تحت درمان آسیبهای روانی قرار دارد. پروفسور رضا فلاحتی عمر این بازمانده را غیرقابل تشخیص میداند. ما رفتیم. یکهو نمیدانیم چرا حوصلهمان افتاد کف پایمان! جان؟ ... نخیر قرصهایمان را هم سر وقت خوردهایم ... تا هفته بعد عزت همگی زیاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: