در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادر میگفت: الهی شکر که مدرسهها باز میشوند و بچهها از بلاتکلیفی درمیآیند.
سارا یک دخترخاله هم داشت. دخترخاله سارا تازه میخواست به کلاس اول برود و خیلی خوشحال بود. اسم او مریم بود. مریم تمامی وسایلش را در کیف مدرسهاش آماده گذاشته بود و روزها را میشمرد تا به اول مهر برسد.
مریم و سارا خیلی باهم فرق داشتند. مریم عاشق مدرسه و سارا فراری از مدرسه بود.
یک روز مریم از سارا پرسید: سارا چرا مدرسه رو دوست نداری. سارا گفت: آخه خانم معلمها خیلی مشق میدهند و من خسته میشوم. مامانم همیشه میگه باید درس بخوانی و من دوست دارم فقط بخوابم.
مریم گفت: سارا مامانم میگه اگر ما درس نخوانیم، بیسواد میمانیم و هیچ کتابی نمیتوانیم بخوانیم. و تابلوهای شهر و خیابانها را نمیتوانیم بخوانیم و حتما در خیابانها گم میشویم.
سارا گفت: بله... درسته... اما مریم خیلی سخته تا آدم همه درسها را یاد بگیرد.
مریم: مامانم میگوید در مدرسه معلومات آدم زیاد میشود و من خیلی مدرسه را دوست دارم.
سارا کمی فکر کرد و با خودش گفت: مریم که از من کوچکتر است اینقدر به درس و مدرسه علاقه دارد. من باید سرمشق او باشم نه اینکه او سرمشق من. از آن به بعد سارا تصمیم گرفت که با علاقه بیشتری به مدرسه برود تا بتواند آینده خوبی داشته باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: