چند سال است که با هم زندگی میکنید؟
اگر بتوان اسمش را زندگی گذاشت 5 سال است، اما واقعیت این است که زندگی نبود، زجر بود که هر دو تحمل میکردیم. چارهای نیست باید از هم جدا شویم.
خیلی جوان به نظر میرسید. چند ساله بودید که ازدواج کردید؟
من و حمید 20 سال بیشتر نداشتیم البته من چند ماهی از شوهرم بزرگتر هستم و همیشه مادرش به من سرکوفت میزد که پیردختر بودی آمدی پسرم را اغفال کردی. در حالی که این حمید بود که دست از سرم برنمیداشت.
چطور با هم آشنا شدید؟
در دانشگاه با هم آشنا شدیم، بعد تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. هر دو درس را رها کردیم و به کار مشغول شدیم . حمید میگفت دانشگاه چیزی ندارد که به او بدهد و رشتهاش جای کار ندارد. به همین دلیل هم درس را رها کرد. من هم برای کمک به او و کم شدن هزینهها درسم را رها کردم. هر دو کار میکردیم و آنقدر شاداب بودیم که زندگی برایمان خیلی خوش بود.
خب میتوانستید هم درس بخوانید و هم کار کنید. چرا درستان را رها کردید؟
درست است اما در واقع ما هیچ علاقهای به درس خواندن نداشتیم. من خوشم میآید که خلاف جهت آب شنا کنم و از این کار لذت میبرم. حمید هم از این رفتارهای من خوشش میآمد و عاشقم شد.
چقدر از حمید بزرگتر بودی؟
3 ماه اختلاف سنی داشتیم اما هر بار که با مادرشوهرم دعوا میکردم به من میگفت که تو پیردختر بودی و خودت را به پسر من قالب کردی. نمیدانم کجای دنیا به دختری که 3 ماه از نامزدش بزرگتر است میگویند پیردختر که مادرشوهرم به من میگفت. خلاصه اینکه او میخواست من را عصبانی کند. هر بار به من میگفت اگر اراده کنم دختران محل برای حمید صف میکشند و تو را با تیپا از خانه بیرون میکنم. مادرشوهرم از اینکه حمید به من توجه زیادی داشت ناراحت بود و هر کاری میکرد تا رابطه ما بهم بخورد.
مادرشوهرت چه مشکلی با تو داشت؟
نمیدانم . فکر میکنم به من حسادت میکرد. به من میگفت تو زن زندگی نیستی. باید در خانه بمانی و سفت و سخت به پولهای شوهرت بچسبی نه اینکه ولخرجی کنی و به فکر کفش و لباس باشی. من هم نمیتوانستم حرفهایش را تحمل کنم و جواب میدادم و بعد هم دعوا بین ما شروع میشد.
شوهرت در این باره چه نظری داشت؟
حمید اصلا حرفی نمیزد. او به من میگفت که خجالت بکش و احترام مادر من را نگهدار اما حاضر نبود یک کلمه به مادرش بگوید که در زندگی ما دخالت نکند.
با مادرشوهرت در یک خانه زندگی میکردی؟
یک سال اول با هم بودیم، بعد که دخالتها بیشتر شد و کار ما به طلاق کشید حمید رضایت داد که در خانه دیگری زندگی کنیم.
چرا مادرشوهرت تا این حد روی زندگی شما حساس بود؟
او فقط یک پسر دارد و عاشق حمید است. 6 دختر دارد اما با این حال حاضر نیست که یک لحظه از حمید دور شود و در زندگی ما هم دخالت زیادی میکرد.
اما شوهرت میگوید که مادر تو هم در زندگیتان دخالت میکند.
این حرفها بهانهگیری است. بعد از اینکه ما از خانه مادرشوهرم بیرون آمدیم خانهای نزدیک خانه مادرم اجاره کردیم و در آنجا ساکن شدیم. چون رفت و آمد بین من و مادرم بیشتر شد حمید فکر میکرد که مادرم قصد دخالت در زندگی ما را دارد. یک روز وقتی حمید به خانه آمد دید من و مادرم به خرید رفتیم و با من دعوا کرد که چرا تا این حد پول خرج میکنی. البته من میدانستم این حرفها `، گفتههای خودش نیست و مادرش است که به او میگوید با من چه رفتاری بکند. مادرم هم واکنش نشان داد و به حمید گفت که باید برای همسرت پول خرج کنی و نباید او را در تنگنا قرار دهی و دوباره دعوا شروع شد.
چرا در این مدت بچهدار نشدید؟
یکی از مشکلاتی که مادرشوهرم با من داشت همین مساله بود. من همیشه با او و حمید دعوا داشتم و هر لحظه فکر میکردم که امکان دارد از هم جدا شویم. به همین خاطر هم نمیخواستم بچهدار شوم. تا پیش از این من و حمید چند بار به دادگاه رفته و تقاضای طلاق کرده بودیم و هر بار با وساطت یک نفر باز هم به خانه برگشته بودیم. به خاطر ناپایداری زندگیام نمیخواستم بچهدار شوم. البته یک بار باردار شدم اما به دور از چشم حمید و مادرشوهرم بچه را سقط کردم. دو هفته از بارداریام گذشته بود و میتوانستم بچه را از بین ببرم. مادرشوهرم که فهمید دوباره شروع کرد به تحریک حمید. تا قبل از آن حمید به من میگفت که نگران من است اما همینکه با مادرش صحبت کرد همه چیز یکباره خراب شد و ما دعوای مفصلی با هم کردیم. حتی من مجبور شدم که خانه را با حالت قهر ترک کنم و به خانه مادرم بروم. چند ماهی در خانه مادرم بودم و بعد دوباره آشتی کردم و به خانه برگشتیم.
فکر نمیکنی بچه میتوانست به دوام زندگی شما کمک کند؟
من با حمید ازدواج کرده بودم که با خودش زندگی کنم. اولویت من در زندگی شوهرم بود نه بچه. وقتی او به من پشت کرد پس دیگر چه فایدهای داشت او را با زور داشتن فرزند وادار به زندگی کنم؟
برای حل مشکلتان به مشاور مراجعه کردهاید؟
تا به حال نرفتیم اما فایدهای هم ندارد. حمید خیلی تحت تاثیر حرفهای مادرش قرار میگیرد و تنها راهحل ما این است که او حرفهای مادرش را جدی نگیرد.
شوهرت را دوست داری؟
خیلی دوستش دارم. من عاشق حمید هستم و دلم برایش تنگ میشود. او مرد مهربانی است و هر بار که با هم دعوا میکنیم بعد از اینکه عصبانیتش فروکش میکند دوباره مهربان میشود و سعی میکند از دلم دربیاورد. او انتخاب خودم بود و من با تمام وجودم دوستش دارم، اما دیگر فایدهای ندارد ما باید از هم جدا شویم.
مریم عفتی
نظر کارشناس
قاضی عموزادی
حرفهایی که این زوج میزنند نشان میدهد که دخالت هر دو خانواده زندگی آنها را تحت تاثیر قرار داده است. این بدترین رفتاری است که یک پدر و مادر میتوانند با فرزندشان بکنند. پدر و مادر باید نقش حمایتی در زندگی فرزندشان داشته باشند، نه اینکه با رفتارهایشان زندگی آنها را مختل کنند. پدر و مادر باید به زوجهای جوان اجازه دهند خودشان برای زندگیشان تصمیم بگیرند و اگر قرار باشد والدین برای آنها تصمیم بگیرند آنها هرگز نمیتوانند روی پای خود بایستند.
درست است که جوانی همراه با اشتباه است و ممکن است تصمیمگیریهای دوران جوانی همراه با بیتجربگی و ناپختگی باشد اما باید توجه داشت که بالاخره آنها باید یاد بگیرند خودشان برای زندگیاشان تصمیم بگیرند. زوجهایی که همدیگر را دوست دارند بالاخره میتوانند زندگی خوبی را هرچند با سختی تشکیل دهند و نباید با دخالتهای نابجا زندگی آنها را دگرگون کرد. نکته دیگری که باید به آن توجه کرد این است که پدران و مادران باید بدانند نسل امروز با نسل آنها فاصله زیادی دارد و نمیتوان از این جوانان خواست که مطابق سلیقه آنها زندگی کنند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم