دختری که خانواده خود را انتخاب کرد

کد خبر: ۲۸۰۸۷۱

ماجرا از این قرار بود که «جنا» دختر کوچک خانواده بود و دو برادر بزرگ‌تر از خود داشت‌. در کودکی همه چیز خوب بود، اما پس از طی سالیان کودکی والدینش فرزندان خود را از داشتن هر گونه ارتباط با بقیه خانواده و فامیل محروم کردند و به آنها گفتند که هیچ تمایلی به برقراری ارتباط با بستگان ندارند و لزومی‌ ندارد فرزندان هم چنین تمایلی داشته باشند‌.

پس از آن «جنا» خیلی احساس تنهایی می‌کرد‌. او فقط می‌توانست با دوستان مدرسه‌اش و آن هم در مدرسه بازی کند و پس از برگشتن به خانه فقط والدین و دو برادرش را داشت‌.

او که همیشه مادربزرگش را دوست داشت از والدین خواست که حداقل اجازه دهند او به دیدن مادر بزرگ برود، اما این اجازه را به او ندادند‌. چند سال گذشت و او خیلی تنها بود زیرا والدین هم تمایلی به بازی و گفتگوی چندانی با فرزندان نداشتند‌.به عقیده جنا مادرش چندان دوست نداشت با او صحبت کند و اکثر اوقاتی که آنها با هم خلوت می‌کردند در سکوت می‌گذشت‌.

پس از مدتی «جنا» تصمیم گرفت که برای مادربزرگش یادداشت یا شعر بنویسد و برایش بفرستد، اما والدین اجازه ارسال نوشته‌ها را هم ندادند‌. 3 سال بر همین منوال گذشت تا این‌که صبر او به سر رسید و با توجه به این که شنیده بود مادربزگ در بیماری است و در کما بسر می‌برد بی‌اجازه والدین منزل را ترک کرد و بر بالینش حاضر شد و با این‌که مادربزرگ نمی‌توانست صدایش را بشنود برخی از نوشته‌ها و شعرهایی که برایش نوشته بود را خواند‌.

مادربزرگ پس از مدتی از دنیا رفت و جنا باز هم احساس تنهایی کرد‌. یک روز که به خانه برگشته بود دید که تمام وسایل شخصی او در کنار اتاق گذاشته شده و مادرش به او گفت: «همیشه دلم برایت تنگ می‌شود، اما دیگر نمی‌خواهم ببینمت.»

این جمله به منزله خرابی تمام جهان بر سر جنا بود‌. به همین دلیل تصمیم گرفت خانه را ترک کند و به منزل یکی از دوستانش برود تا کاری پیدا کند‌.

او تحقیق کرد تا ببیند که آیا والدینش، والدین بیولوژیکی و واقعی او هستند یا خیر‌. پاسخ مثبت بود‌.

جنا چند وقتی غصه‌دار بود تا این‌که تصمیم گرفت چندین نوبت آگهی بدهد تا ببیند آیا می‌تواند والدین جدیدی که مایل به داشتن فرزند هستند پیدا کند یا خیر.

دوستانش او را مسخره کردند، اما جنا گفت وقتی گذشته زیبایی ندارم و چیزی هم برای از دست دادن ندارم تنها راهی که برایم مانده است این است که راهم را ادامه دهم‌.

او در حدود 90 نوبت آگهی داد تا نهایتا دو خانواده به آگهی او پاسخ دادند‌.

هر دو پاسخ مربوط به خانم‌هایی بود که چند سال پیش همسرانشان را از دست داده بودند و به دلیل تنهایی مایل بودند یک عضو جدید در خانواده بپذیرند‌.

یکی از آنها زن میانسالی بود که فرزندی نداشت، اما معتقد بود که به اندازه‌ای عشق و محبت در دل دارد که بتواند آن را با فرد دیگری تقسیم کند و دیگری زنی بود که همسرش را از دست داده بود و به دلیل ناباروری یک پسر را به فرزندخواندگی قبول کرده بود که این پسر نیز در حال حاضر 29 ساله بود و به دنبال راه زندگی خودش رفته و مستقل شده بود‌.

جنا پس از این‌که با هر کدام یک شب قرار شام گذاشت و چند ساعتی در کنارشان بود زن دوم را انتخاب کرد‌.

او می‌گفت زمانی که با او بودم احساس می‌کردم یخ‌های تنهایی وجودم آهسته آهسته ذوب می‌شوند‌. او زنی بود که عشق مادرانه‌اش را یک بار نثار کسی کرده بوده که فرزند واقعی‌اش نبوده و حالا حاضر بود تا برای بار دوم چنین کند‌.جنا می‌گفت: «وقتی در کنار او هستم احساس می‌کنم در خانواده‌ام هستم و در خانه خودم‌. این احساس را خیلی دوست دارم‌.»

به همین دلیل پس از مدتی و با انجام کارهای قانونی او به عنوان عضوی از خانواده این زن به زندگی در کنارش ادامه داد و از این بابت هم خوشحال است و معتقد است کمبودهای دورانی که در خانواده خودم بودم جبران شده است‌.

او بی‌دریغ به من محبت می‌کند و من از بودن در کنارش لذت می‌برم و سعی می‌کنم هر کاری می‌توانم برایش انجام دهم‌. من نمی‌خواهم دیگر جوانان این کار را بکنند، اما می‌خواهم والدین دیگر بدانند که بهتر است فضایی در خانه ایجاد کنند که فرزندانشان آرزوی داشتن خانواده‌ای دیگر را نکنند!

مترجم : سحر کمالی‌نفر
منبع : abcnews

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها